استاد عشق سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
استاد عشق
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض استاد عشق







    يك كتاب در يك مقاله


    استاد عشق


    اگرچه پرفسور حسابي، نوشتن خاطرات‌شان را نوعي تعريف از خود مي‌دانستند و از اين كار ابا داشتند، اما فرزندشان اين لطف را در حق همه كردند و بعد از فوت ايشان به نوشتن اين خاطرات ارزشمند پرداختند.

    شايد كسي نباشد كه پرفسور حسابي را نشناسد. كسي كه فروتنانه و صبورانه كارهاي شگرفي كردند كه براي هميشه در يادها مي‌ماند. ايمان، تلاش، پشت‌كار، سلوك، رفتار و خصوصيات بارز ايشان، ما را بر آن داشت كه كتاب «استاد عشق» را معرفي كنيم. اين كتاب نگاهي به زندگي و تلاش‌هاي اين حافظ قرآن و پدر علم فيزيك و مهندسي نوين ايران است.


    v با توجه به تمام كارهايي كه پدرم در زمينه‌هاي گوناگون علمي، تحقيقاتي، اداري و سياسي داشتند، هميشه معتقد بودند كه مرد بايد تماس دائمي خود را با همسر و فرزندانش، حفظ كند ... بر اساس چنين اعتقادي بود كه پدر بدون استثنا، هر سه وعده غذا را،‌ در خانه و در كنار ما، صرف مي‌كردند. پدر، ساعات 7 صبح، 5/12 ظهر و 8 شب هميشه سر ميز غذا حاضر بودند. در چيدن سفره و جمع كردن آن، هميشه به مادر كمك مي‌كردند. ما را نيز تشويق مي‌كردند كه در امور خانه به مادر كمك كنيم. عقيده داشتند وقتي قشنگ غذا بخوريم، يعني آرام و سنجيده و با تأمل غذا را صرف كنيم، در حقيقت با هر لقمه‌اي به دو فلسفه عمل كرده‌ايم: يك بار از خداوند سپاس‌گزاري كرده‌ايم و شكر نعمت‌ها و بركت‌ها او را به‌جا آورده‌ايم؛ از طرف ديگر اعتقاد داشتند با طرز زيباي غذا خوردن از خانم خانه نيز، تشكر كرده‌ايم. هميشه سر سفره با بهانه‌اي، شروع به تعريف از غذا مي‌كردند و مادر از نكته‌سنجي‌هاي پدر، خوش‌حال مي‌شدند ... پدرم معمولاً سر سفره غذا، جواب سؤال‌هاي درسي را نمي‌دادند و مي‌گفتند: اين‌جا جاي سؤال كردن در مورد درس‌هاي زندگي است، نه درس كلاس.





    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:22
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

  3.  

  4. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : استاد عشق






    v
    واقعاً قلبم دارد از سينه‌ام بيرون مي‌آيد! نمي‌دانم چه بگويم! به غير از دل‌شوره، دارم شاخ درمي‌آورم. شما چقدر بزرگوار هستيد كه هنوز اسم پدربزرگ را با احترام ياد مي‌كنيد. عجيب‌تر اين‌كه شما تمام صبح‌هاي جمعه را، سال‌ها و سال‌ها اجازه مي‌داديد كه ايشان به ديدن‌تان بيايد و با مهمان‌هاي شما، صحبت كند.


    شما همواره مواظب بوديد كه احترام و شخصيت ايشان محفوظ بماند. چطور مي‌توانستيد تمام عيدها را، با مادر و من و خواهرم به خانه «بزرگ بزرگ» برويد. از اين‌ها گذشته، به من و خواهرم ياد بدهيد به ايشان و خانم همدم‌الدوله احترام بگذاريم؟
    پدر جواب مرا با جمله‌اي آموزنده دادند:

    مادرم، گوهرشاد خانم، از من و برادرم خواستند كه هميشه با پدر مهربان باشيم. به ما گفتند كه يادتان نرود كه شما آقا هستيد. هر مرد و زن ايراني، براي كلمه آقا و هم‌چنين كلمه خانم، احترام بسيار قائل است. نبايد هيچ‌وقت با پدرتان بدرفتاري كنيد. هميشه به او احترام بگذاريد. اگر به خانه شما آمد، از او بسيار خوب پذيرايي كنيد. اگر روزي به كمك شما احتياج داشت، حتماً به او كمك كنيد تا نيازش برآورده بشود.

    v يك شب نزديك نيمه‌هاي شب بود. ما توي باغ سفارت با بچه‌هاي حاج علي [خادم سفارت]، يعني اسد و نرگس مشغول بازي بوديم. مادر مي‌روند داخل اتاق تا از صندوق‌شان يكي از زينت‌آلات‌شان را، براي فروش بياورند و به حاج علي بدهند.

    با ديدن صندوق خالي و از ترس گرسنه ماندن من و برادرم و از غصه و نگراني و فشار قحطي زمان جنگ، ناگهان جيغ بلندي مي‌كشند و روي زمين مي‌افتند و سكته مي‌كنند. ما با شنيدن جيغ مادرمان، به داخل اتاق دويديم. ديديم كه مادر بي‌هوش، روي زمين افتاده‌اند.

    دختر حاج علي جلو رفت و به محض اين‌كه صداي تنفس مادرم را شنيد، فرياد زد هنوز نفس مي‌كشند. همه دور مادر جمع شديم. حاج علي فوراً به دنبال پزشك محلي رفت. دكتر كه آمد، ما و بقيه بچه‌ها را از اتاق بيرون كردند. به كمك دكتر، مادرم به هوش آمدند، ولي به خاطر اين سكته، براي هميشه از ناحيه سينه به پايين، فلج ماندند.





    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:23
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

  6. #3
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : استاد عشق





    v حاج علي ما را راضي كرد و هر طور بود ما راهي مدرسه شديم. در ابتداي ورودمان، سه چهره كه از مسئولين مدرسه بودند، اولين چيزي بود كه ما را زهره‌ترك كرد. قيافه‌هاي جدي عموماً استخواني، خشن، اخمو با لباس‌هاي درازشان كه همه سياه بود و همه گردن‌بندي از صليب داشتند. لباس‌هاي‌شان يقه‌هاي مخصوصي داشت كه فقط يك شكاف سفيد، از جلوي لباس‌ها پيدا بود. به هر كدام از ما يك دست لباس مخصوص دادند كه كمي شبيه لباس خودشان بود ...


    هر شب وقتي كه من و برادرم، روي تخت‌خواب‌هاي خودمان مي‌خوابيديم، سرمان را از زير لحاف به هم مي‌چسبانديم و دعاهاي «امن يجيب» و «نادعلي» مي‌خوانديم و ريزريز گريه مي‌كرديم و از زمزمه‌هاي هم‌ديگر، به جاي لالايي خواب‌مان مي‌گرفت، اما چه خوابي، تا صبح كابوس مي‌ديديم.

    يك شب كه او در خواب‌گاه قدم مي‌زد، صداي دعاي ما را شنيد. لحاف را پس زد. ما زهره‌ترك شديم. او در حضور همه بچه‌هاي ديگر گناه بزرگ ما را اعلام كرد و بعد چنين گفت: مي‌خورم‌تان، مي‌جوم‌تان، قورت‌تان مي‌دهم و بعد بالا مي‌آورم‌تان. خدا مي‌داند ما چه حالي شديم.

    از آن شب به بعد، ديگر جرأت خواندن دعا در گوش هم‌ديگر را نداشتيم. ديگر هر كدام، توي دل‌مان دعا مي‌خوانديم. صبح كه مي‌خواستند ما را بيدار كنند و بعد از صبحانه به كليسا ببرند، همين كشيش، يا به قول خودمان «فِرِر دو انگشتي» به خواب‌گاه مي‌آمد. او در فاصله جلوي تخت‌هاي ما قدم مي‌زد و شعري را به فرانسه مي‌خواند!

    بالاخره با آن صداي خشن و به زعم خودش، آواز! ما با وحشت از خواب مي‌پريديم. رخت‌خواب‌هاي‌مان را، مرتب يا به اصطلاح آنكادر مي‌كرديم و با صف براي شست‌وشوي صورت، دهان و صرف صبحانه، روانه مي‌شديم.

    بعد از صبحانه، نوبت مراسم كليسا بود. نمي‌دانم چرا به من و برادرم يك ايراني ديگر، به اسم اسپهبدي كه اهل مازندران بود و او را هم پدرش به همين شبانه‌روزي گذاشته بود، كه مسلمان بوديم، خيلي سخت مي‌گرفتند. در كليسا، هر روز درس روز قبل را، از ما سه تا امتحان مي‌گرفتند و اين امتحان‌ها را جزو نمرات ما به حساب مي‌آوردند. اگر شاگردان درس خود را بلد نبودند، يك هفته در كليسا حبس مي‌شدند، ولي بچه‌هاي فرانسوي راحت‌تر بودند.

    آخر هفته، حاج علي به سراغ‌مان مي‌آمد و ما را نزد مادرمان مي‌برد. مادرمان وقتي ما را مي‌ديدند، به جاي اين‌كه خوش‌حال شوند، ما را بغل مي‌گرفتند و گريه و زاري مي‌كردند.

    مادر واقعاً نگران بودند. اوايل چيزي بروز نمي‌داند، ولي بعداً فهميديم كه بزرگ‌ترين نگراني مادر اين است كه دو بچه ايراني و مسلمان ايشان، روزي تبديل به دو بچه مسيحي فرانسوي بشوند.

    در غياب ما، در طول يك سال، مادر آن‌قدر به حاج علي التماس كردند تا بالاخره حاج علي قول داد هر طور شده ما را از شبانه‌روزي به مدرسه عادي بياورد ... عصر كه به خانه مي‌آمديم، مادر در همان بستر خود درس دادن را، به من و برادرم، شروع مي‌كردند.

    با جديت مادر،‌ در خانه، قرآن كريم و ديوان حافظ را حفظ شدم. با شاهنامه، به خوبي آشنا شدم. گلستان و بوستان سعدي را خواندم و مقداري از آن را حفظ شدم و منشأت قائم مقام را خوب ياد گرفتم. مادر،‌ مثنوي مولوي را، به ما درس مي‌دادند و هم‌چنين هر چه لازم بود كه اعتقادات و فرهنگي ايراني ما را حفظ كند.

    هنوز هم آن‌چه مادر به من آموختند، به خوبي به ياد دارم. اصولاً هر چيزي را كه انسان در كودكي خوب بياموزد، هرگز از ياد نمي‌برد. كافي است، آدم معلم خودش را دوست داشته باشد.



    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:24
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  7. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

  8. #4
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : استاد عشق






    v بارها به ما ثابت شده بود كه بچه‌هاي عربي كه سال‌ها با ما هم‌بازي و هم‌كلاس بودند و با ما بزرگ شده بودند، هرگز رفتار مناسب با ما نداشتند. مثلاً‌ هر وقت در بازي و يا درس از ما عقب مي‌افتادند، با حرص به ما مي‌گفتند: «كلب العجمي» يعني اي سگ ايروني.

    اين موضوع باعث شد تا پرفسور حسابي، همواره به فكر يك انتقام فرهنگي از آن‌ها باشند. تا اين‌كه بالاخره سال‌ها بعد، توسط يكي از دوستان‌شان كه در دانشگاه بيروت تدريس مي‌كردند و رييس كرسي زبان‌هاي خارجي بودند، مصوبه‌اي را در آن دانشگاه گذراندند تا دو واحد زبان فارسي به دروس رشته ادبيات آن دانشگاه اضافه شود تا به قول خودشان، هم جواب «كلب العجمي» بچه‌هاي لج‌باز عرب را بدهند و هم آن‌ها ديگر جرأت چنين توهيني به يك ايراني را پيدا نكنند.

    v در حالي كه 17 سال بيش‌تر نداشتم، موفق شدم از دانشگاه فرانسوي بيروت ليسانس ادبيات بگيرم. در آن روزها، به ليسانس ادبيات كار نمي‌دادند ... در همين ايام، با يك فرانسوي آشنا شدم كه دكتر بود و به بيروت آمده بود تا آزمايشگاهي درست كند. به كار در آزمايشگاه باليني او علاقه‌مند شدم. تصميم گرفتم در رشته بيولوژي (زيست‌شناسي) تحصيل كنم. با علاقه‌اي كه براي كار در آزمايشگاه پيدا كرده بودم، اين تنها رشته‌اي بود كه در بيروت نزديك به كار آزمايشگاهي بود.

    درس خواندن ضمن كار دشوار بود، ولي جز اين چاره‌اي نبود. در 19 سالگي ليسانس بيولوژي را از همان دانشگاه گرفتم و در آزمايشگاه كه گفتم، مشغول كار شدم. از بخت بد، اين كار از كار اولي بدتر بود.

    هيچ‌كس به آزمايشگاه اعتقادي نداشت. نه مريض‌ها، نه پزشك‌ها. يك شب، در يكي از رستوران‌هاي سنتي بيروت، با همين دكتر فرانسوي نشسته بوديم. توصيه كرد رشته‌اي بخوانم كه بتوانم براي خارجي‌ها كار كنم. عقيده داشت چون من بايد خرج خانواده را هم دربياورم، بهتر است در شركت‌هاي پيمان‌كاري فعاليت كنم. آن‌هم در رشته راه و ساختمان. بايد بگويم اين پيشنهاد براي كار در بيروت، بهترين پيشنهاد بود.

    حدود 22 سالم بود كه از دانشگاه آمريكايي بيروت، مدرك مهندسي راه و ساختمان گرفتم و براي پيدا كردن كار، به اين در و آن در زدم. بالاخره مجبور شدم براي يافتن شغلي مطابق رشته تحصيلي‌ام، به شركت‌هاي خارجي بروم كه پيمان‌كار ساختماني بودند. در يك شركت فرانسوي، كار پيدا كردم. به شرطي به من كار دادند كه مسئوليت‌هايي را بپذيرم كه خود مهندسين فرانسوي از پذيرفتنش به دليل سختي زياد، دوري مي‌جستند ...

    يك روز مسئول شركت راه‌سازي فرانسوي كه با عده‌اي از همراهان متخصص و مهندسين عالي‌رتبه براي بازديد كارها آمده بود، بعد از بازرسي كارهايم، بسيار تعجب كرد كه چطور اين‌قدر كارها، پيشرفت كرده است. بعد پيشنهاد كردند در معادن آن‌جا كار كنم.

    من قبول كردم و خواستم تا در رشته معدن تحصيل كنم. آن‌ها هم با پيشنهاد من موافقت كردند. در آن ايام، 25 سال بيش‌تر نداشتم. مهندسي معدن مي‌خواندم و در معادن «دو روز» كار مي‌كردم.

    مسئولان شركت فرانسوي كه خيلي از كار من راضي بودند، به نشانه قدرداني پيشنهاد كردند كه من به دفتر مركزي شركت در پاريس بروم و آن‌جا كار كنم. در همين فاصله، برادرم محمدخان، به تهران رفته بود و موفق شده بود از وزارت طرق و شوارع عامه (راه و ترابري)، 700 تومان به عنوان كمك هزينه تحصيلي برايم بگيرد. به اين ترتيب، با اين پول و حمايت شركت فرانسوي، همه ما به پاريس رفتيم.

    در پاريس، زمينه مناسبي براي ادامه تحصيل وجود داشت. ابتدا هر دو برادر در رشته حقوق تحصيل كرديم. يك سال حقوق خوانديم. من خيلي جدي درس مي‌خواندم و به آن رشته علاقه‌مند شده بودم و دائم كتاب‌هاي آن رشته را مطالعه مي‌كردم.

    در دادگاه‌هاي عمومي ـ خصوصي و بين‌المللي، به عنوان كارآموز شركت مي‌كردم و نزد يكي از وكلاي معروف فرانسوي به عنوان دستيار كار مي‌كردم ... مادرم، همواره نسبت به رشته‌اي كه انتخاب كرده بوديم، نگران بودند ... سپس هر دو رشته‌اي حقوق را رها كرديم و در رشته پزشكي تحصيل كرديم. شب و روز، مشغول مطالعه دروس پزشكي شديم. من در طول 4 سال و برادرم طي 6 سال درس‌مان را تمام كرديم. امكاني پيش آمد تا بتوانم در بيمارستان دانشگاه پاريس، مشغول به كار شوم. خيلي زود حوصله‌ام سر رفت ...



    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:25
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  9. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

  10. #5
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : استاد عشق






    دنبال رشته‌اي مي‌گشتم كه كمي آدم را اذيت كند. به همين دليل، رشته رياضيات عمومي را شروع كردم. بعد از دو سال فارغ التحصيل شدم و به سراغ رشته رياضيات محض رفتم. بعد از يك سال، باز حس مي‌كردم حسي كنج‌كاوي‌ام مرا دنبال چيز ديگري مي‌فرستد ... به اين ترتيب، رشته ستاره‌شناسي را انتخاب كردم.


    بعد از اين‌كه ستاره‌شناس، يا به قول فرنگي‌ها آسترونوميست شدم، در ارتفاعات كوه‌هاي آلپ، با تلسكوپ‌هاي بزرگ و قديمي آن روز، در يك رصدخانه معروف در فرانسه شروع به كار كردم ... تا اين‌كه بر اثر سردي هوا مريض شدم و چند ماه در خانه ماندم ...

    چون مجبور بود دائم در رخت‌خواب بخوابم و حس مي‌كردم بي‌مطالعه وقتم تلف مي‌شود. همان موقع به اين فكر افتادم كه از رشته جديدي به نام مهندسي برق كه شاخه جديدي بود و به تازگي در دانشگاه‌هاي فرانسه راه افتاده بود و رشد كرده بود، آگاه شوم. مي‌دانستم كه كارخانه‌هاي برق و راه‌آهن برقي فرانسه، به شدت نياز به مهندس برق دارند.

    در مدتي كه در بستر بودم، برادرم كتاب‌هاي مهندسي برق را از دانشكده برايم مي‌آورد ... بگذريم، چون تقريباً از درس‌هاي رشته مهندسي برق، هرچه لازم بود، خوانده بودم، در امتحان ورودي پلي‌تكنيك فرانسه پذيرفته شدم و از رشته مهندسي برق، بعد از دو سال فارغ‌التحصيل شدم.

    يادم مي‌آيد براي اين‌كه در آن دوران گرسنگي نكشيم، رفتم و نقشه كامل پاريس را گرفتم. نام خيابان‌ها، ايستگاه‌ها، پارك‌ها و محل‌هاي مهم را حفظ كردم تا بتوانم راننده تاكسي بشوم و مخارج خانواده را بدهم.

    بعد از فارغ التحصيلي يعني گرفتن فوق ليسانسم در رشته برق، سعي كردم در همين رشته كار پيدا كنم. راه‌آهن برقي فرانسه، تازه راه افتاده بود و مي‌خواست گسترش پيدا كند و به مهندس برق احتياج فراواني داشت. درخواستي براي آنها فرستادم. وقتي براي مصاحبه دعوت شدم، خيلي خوب امتحان دادم و استخدام شدم.

    هنوز يك سالي از كارم نمي‌گذشت كه به خاطر كوشش زياد و رضايت استادم موسيو ميشل كه سمت بالايي در راه‌آهن داشت، به عنوان سرپرست بخش تعميرات لوكوموتيو انتخاب شدم ... مدتي از كار من در راه‌آهن برقي فرانسه مي‌گذشت كه يك روز صبح خيلي زود، براي تعمير قطار، روي بالكن مخصوص كه از روي آن با نردبان به سراغ لوكوموتيوها و واگن‌هاي خراب مي‌رفتيم و كار تعميرات را انجام مي‌داديم، رفته بودم. از آن بالا به انتهاي ريل‌هايي كه از زير بالكن عبور مي‌كردند، نگاه مي‌كردم و مي‌ديدم كه همه اين خطوط موازي (ريل‌ها) در افق به هم مي‌رسند.

    به فكر فرو رفتم. به زندگي، به هدفم و به آرزوهايم فكر مي‌كردم. با خود گفتم: آيا مفهوم زندگي همين است. اين‌كه هر روز صبح بروم سر كار و لوكوموتيوها را تعمير بكنم تا روشن بشوند و بروند آن طرف پاريس و دو ساعت بعد برگردند سر جاي‌شان؟

    فكر كردم كه حتماً‌ مفهوم زندگي خيلي فراتر از كاري است كه من انجام مي‌دهم. من چيزي مي‌خواهم كه دائم نو باشد. آدم را با فرمول‌ها و محاسباتش، اذيت كند و به فكر وادارد. فكر كردم كار برق به درد كسي كه خيلي كنج‌كاو است نمي‌خورد.

    فكر كردم كه تمام شغل‌هايي كه تا كنون داشته‌ام و تمام رشته‌هايي كه در آن تحصيل كرده‌ام، هنوز رضايت خاطر مرا جلب نكرده‌اند.

    با همين تفكر به سراغ دكتر ژانه رفتم كه استادم بود و با من رابطه خيلي خوب و نزديكي داشت ...

    وقتي اين بار به منزلش رفتم و فكرهايم را در مورد يك‌نواخت بودن كار تعميرات و مهندسي برق، در راه‌آهن برقي فرانسه برايش گفتم، حوصله‌اش سر رفت و با عصبانيت زياد گفت: من كه نمي‌فهمم تو چه مي‌گويي، اين چه وضعي است؟ هر چند سال يك بار رشته تحصيلي‌ات، حوصله‌ات را سر مي‌برد و از آن بهانه مي‌گيري و رشته ديگري را شروع مي‌‌كني ...

    خلاصه با ميانجي‌گري همسر دكتر ژانه، دكتر دو سه هفته زحمت كشيد تا توانست از پرفسور فابري، فيزيك‌دان معروف آن روز فرانسه و شايد بهتر است بگوييم جهان، برايم وقت بگيرد.

    فابري، آن روزها از مشهورترين فيزيك‌دان‌هاي جهان بود. بالاخره من و دكتر ژانه پيش دكتر فابري رفتيم. پرفسور فابري، چون شخصيت برجسته و تراز اولي بود، به همان نسبت گرفتاري‌اش زياد بود.

    ولي برعكس دكتر ژانه، براي شنيدن افكار من خيلي حوصله به خرج داد و دقيقاً به حرف‌هايم گوش داد و اجازه داد حدود يك ساعت تمام ديدگاه‌هايم را برايش بگويم ...

    او بعد از شنيدن حرف‌هايم گفت: احساس مي‌كنم روحيه تو، يك روحيه علمي است. شايد در علوم پايه، چيزي مثل فيزيك بتواند تو را راضي كند. به نظر او، چيزي كه كنج‌كاوي مرا ارضا مي‌كرد، رسيدن به ريشه موضوع يا پديده بود. پرفسور فابري، هميشه به فكر كردن و انديشه اهميت مي‌داد. او اهميت مغز را والاتر از حركت انگشتان مي دانست.

    آن روز با شتاب به پرفسور فابري گفتم: خيلي خوب است. من فيزيك خواهم خواند ... با تلاش و اشتياق خيلي زياد، پس از سه سال دكتراي فيزيك خود را با درجه ممتاز و تبريك هيئت ژوري گرفتم.




    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:25
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  11. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

  12. #6
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,801      تشکر : 57,635
    171,675 در 50,211 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : استاد عشق






    v من چند نظريه در تحقيقاتم در زمينه فيزيك ارائه كردم. يكي حساسيت سلول‌هاي فتوالكتريك، ديگري عبور از نور از مجاورت ماده بود و آخري هم نظريه بي‌نهايت ذرات بود.

    در اين نظريه‌ها لازم بود، مطالبم را با اساتيد علم فيزيك، مطرح كنم. براي همين سفرهايي به اروپا كردم و در كشورهاي مختلف، با دانشمنداني مثل بور، فرمي، بورن، ديراك و شرودينگر ملاقات كردم.

    نظر آن‌ها اين بود كه چون نظريه‌هاي من خيلي پيچيده است، بهتر است به سراغ پرفسور اينشتين بروم و موضوعات خود را با او مطرح كنم.

    من اطلاعات لازم را نوشتم و به دپارتمان پرفسور اينشتين در دانشگاه پرينستون پست كردم. من از ميان چند هزار داوطلبي كه تقاضاهاي‌شان را براي ارائه كارهاي‌شان براي پرفسور اينشتين فرستاده بودند، به عنوان يكي از پنج نفر انتخاب شدم كه مي ‌توانستم در كرسي اينشتين حضور پيدا كنم و مطالب مورد نظر را با او مطرح كنم. اين موقعيت يكي از شيرين‌ترين خاطرات عمر من است ...

    او با كمال سادگي، مهرباني و حوصله مرا پذيرفت. يك ربع قبل از من به محل اقامت آمده بود. وسايلي بسيار ساده داشت. تعارف كرد تا روي مبل بنشينم. خودش هم روي مبل كنار من نشست.

    نظريه خود را براي استاد بيان كردم، نظريه بي‌نهايت بودن ذرات. استاد پس از اين‌كه نظريات مرا شنيد به ورقه‌هاي محاسبات من كه چندين دفترچه بزرگ بود، نگاهي انداخت. نكاتي را خواند و لبخندي زد و گفت: بهتر است به من فرصت بدهيد ...

    يك ماه بعد، وقت ملاقات و جلسه بعدي بحث من با اينشتين تعيين شد. وقتي به ديدار او رفتم، برخوردش بسيار صميمي‌تر بود و با علاقه بيش‌تري به من نگاه مي‌كرد. وقتي در كنار هم قرار گرفتيم، با سادگي گفت:

    در طول اين يك ماه، خوب مرا مشغول كرديد، به عنوان كسي كه در فيزيك تجربه‌اي دارد، بايد با شهامت به شما بگويم، نظريه شما در آينده‌اي نه‌چندان دور، علم فيزيك را در جهان متحول خواهد كرد.







    استاد عشق
    ویرایش توسط *خادمه رقیه خاتون(س)* : 10-12-1394 در ساعت 18:26
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  13. تشكر

    nasimevahy (17-07-1388)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •