**۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞** سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
**۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**
صفحه 15 از 17 نخستنخست ... 511121314151617 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 150 , از مجموع 169
  1. #141
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    است ، يكپارچه دوستی است كه حتی دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد . می‏آئيم سراغ آنچه كه آن را اخلاق می‏گويند ( اخلاق اسلامی ) . وقتی از اين‏ ديد به حادثه كربلا می‏نگريم ، می‏بينيم يك صحنه نمايش اخلاق اسلامی است . بطور مختصر سه ارزش اخلاقی مروت ، ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشته‏اند ، برايتان توضيح می‏دهم : مروت ، مفهوم خاصی دارد و غير از شجاعت است . گو اينكه معنايش مردانگی است ولی مفهوم خاصی دارد . ملای‏ رومی از همه بهتر آن را مجسم كرده است ، آنجا كه داستان مبارزه علی عليه‏ السلام با عمروبن عبدود را نقل می‏كند كه علی عليه السلام روی سينه عمرو می‏نشيند و او روی صورت حضرت آب دهان می‏اندازد ، بعد حضرت از جا حركت‏ می‏كند و می‏رود و بعد می‏آيد . اينجاست كه ملای رومی شروع می‏كند به مديحه‏ سرايی و يك شعرش كه راجع به علی عليه السلام است چنين است :

    در شجاعت شير ربا نيستی
    در مروت خود كه داند كيستی

    در شجاعت ، تو شير خدا هستی ، در مروت كسی نمی‏تواند تو را توصيف‏ بكند كه چقدر جوانمرد و آقا هستی . مروت اين است كه انسان به دشمنان‏ خودش هم محبت بورزد . حافظ می‏گويد :
    آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان‏ مدارا ولی فرمان اسلام از اين بالاتر است ، اگر نزديكتر می‏شد به اسلام چنين می‏گفت : با دوستان مروت ، با دشمنان هم مروت و مردانگی .
    اينكه اباعبدالله در وقتی كه دشمنش تشنه است ، به او آب می‏دهد ، معنايش مروت است . اين بالاتر از شجاعت است همان طور كه علی عليه‏ السلام اين كار را كرد . صبح عاشورا بود ، اول كسی كه دويد بطرف خيمه‏های حسين بن علی عليه‏
    السلام تا ببيند اوضاع از چه قرار است ، شمر بن ذی الجوشن بود . وقتی از پشت خيمه‏ها آمد ديد خيمه‏ها را جمع كرده و خندقی هم كنده‏اند و خار جمع‏ كرده و آتش زده‏اند . خيلی ناراحت شد كه از پشت نميشود حمله كرد ، شروع‏ كرد به فحاشی . يكی از اصحاب گفت آقا ! اجازه بدهيد همينجا [ يك تير ] حرامش كنم ، فرمود : نه ! گفت آقا من او را می‏شناسم كه چه جنس كثيفی‏ دارد ، چقدر فاسق و فاجر است . فرمود می‏دانم ولی ما هرگز شروع به جنگ‏ نمی‏كنيم ، ولو اينكه به نفع ما باشد .
    اين دستور اسلام بود . در اين زمينه داستانها داريم ، از جمله داستان و بلكه داستانهای اميرالمؤمنين در صفين است
    شخصی می‏گويد در يكی از جنگهای اسلامی ، از ميان‏ مجروحين عبور می‏كردم ، آدمی را ديدم كه افتاده و لحظات آخرش را طی‏ می‏كند ، و مجروح چون معمولا خون زياد از بدنش می‏آيد ، بيشتر تشنه می‏شود . می‏گويد من فورا فهميدم كه اين شخص به آب احتياج دارد . رفتم يك ظرف‏ آب آوردم كه به او بدهم ، اشاره كرد كه آن برادرم مثل من تشنه است آب‏ را به او بدهيد . رفتم سراغ او ، او هم اشاره كرد به يك نفر ديگر كه آب‏ را به او بدهيد . رفتم سراغ او ( بعضی نوشته‏اند سه نفر بوده‏اند و بعضی‏ نوشته‏اند ده نفر ) ، تا سراغ آخری رفتم ديدم تمام كرده است ، برگشتم به‏ ماقبل آخر ديدم او هم تمام كرده ، ما قبل او هم تمام كرده ، به اولی كه‏ رسيدم ديدم او هم تمام كرده است . بالاخره من موفق نشدم به يك نفر از اينها آب بدهم ، چون به سراغ هر كدام كه رفتم گفت برو به سراغ ديگری . اين را می‏گويند ايثار كه يكی از باشكوهترين تجليات عاطفی روح انسان است‏
    . چرا سوره هل اتی نازل می‏شود كه در آن می‏فرمايد : « و يطعمون الطعام علی‏ حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ، انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا »( 1 ) . برای ارج نهادن به ايثار . تجلی دادن اين عاطفه انسانی‏ و اسلامی ، يكی از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويی اين نقش به عهده‏ ابوالفضل العباس گذاشته شده بود . ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار مامور شريعه فرات را دريده است . وارد آن

    پاورقی :

    1 - سوره الدهر ، آيه . 8
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  2. #142
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    شده و اسب را داخل آب برده است به طوری كه آب به زير شكم اسب رسيده‏ و ابوالفضل می‏تواند بدون اينكه پياده شود ، مشكش را پر از آب بكند . همينكه مشك را پر از آب كرد ، با دستش مقداری آب برداشت و آورد جلوی‏ دهانش كه بنوشد ، ديگران از دور ناظر بودند ، آنها همين قدر گفته‏اند ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسی نفهميد كه چرا چنين كاری كرد . تاريخ می‏گويد : فذكر العطش الحسين ( 1 ) عليه السلام يادش افتاد كه‏ برادرش تشنه است ، گفت شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب‏ بنوشم . حالا تاريخ از كجا می‏گويد ؟ از اشعار ابوالفضل ، چون وقتی كه‏ بيرون آمد ، شروع كرد به رجز خواندن ، از رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل‏ تشنه آب نخورد ، رجزش اين بود :

    يا نفس من بعد الحسين هونی
    فبعده لا كنت ان تكونی

    خودش با خودش حرف می‏زند ، خودش را مخاطب قرار داده می‏گويد : ای‏ نفس عباس می‏خواهم بعد از حسين زنده نمانی ، تو می‏خواهی آب بخوری و زنده بمانی ؟ عباس ! حسين در خيمه‏اش تشنه است و تو می‏خواهی آب گوارا بنوشی ؟ به خدا قسم ، رسم نوكری آقايی ، رسم برادری ، رسم امام داشتن ، رسم وفاداری چنين نيست . همه‏اش سراسر وفا بود . مردی است به نام‏ عمروبن قرضه بن كعب انصاری كه از اولاد انصار مدينه است . او از آن‏ كسانی است كه ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله

    پاورقی :

    2 و 1 - ينابيع الموده ج 2 ص 165 ، بحارالانوار ج 45 ص . 41
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  3. #143
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    كرده بود . آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد . لحظات آخرش‏ را طی می‏كرد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالينش ، تازه شك می‏كند درباره خودش كه به وظيفه خود عمل كرده يا خير ، می‏گويد : اوفيت يا اباعبدالله ؟ آيا من توانستم وفا بكنم يا نه ؟ . می‏رويم سراغ مساوات اسلامی ، برادری و برابری اسلامی . كسانی كه‏ اباعبدالله ، خود را به بالين آنها رسانده است ، عده معدودی هستند . دونفر از آنها افرادی هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا برده بوده‏اند ، يعنی‏ برده‏های آزاد شده بوده‏اند . اسم يكی از آنها جون است كه می‏گويند مولی‏ ابی ذر غفاری ، يعنی آزاد شده جناب ابی ذر غفاری . اين شخص سياه است و ظاهرا از بعد از آزاديش از در خانه اهل بيت پيغمبر دور نشده است . يعنی حكم يك خدمتكار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همين جون‏ سياه ، می‏آيد پيش اباعبدالله می‏گويد به من هم اجازه جنگ بدهيد ، حضرت‏می‏فرمايد : نه ، برای تو الان وقت اين است كه بروی بعد از اين در دنيا آقاباشی ، اينهمه خدمت كه به خانواده ما كرده‏ای بس است ، ما از تو راضی هستيم . او باز التماس و خواهش می‏كند ، حضرت امتناع می‏كند . بعد اين مرد افتاد به پاهای اباعبدالله و شروع كرد به بوسيدن كه آقا مرا محروم نفرمائيد ، و بعد جمله‏ای گفت كه اباعبدالله جايز ندانست كه به او اجازه ندهد . عرض كرد : آقا فهميدم كه چرا به من اجازه نمی‏دهيد ، من كجا و چنين سعادتی كجا ، من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين‏ بدن متعفن شايسته چنين مقامی نيستم . فرمود : نه ، چنين چيزی نيست ، به خاطر اين نيست ، برو . می‏رود و رجز می‏خواند ، كشته می‏شود . اباعبدالله رفت به بالين اين مرد ، در آنجا دعا كرد ، گفت خدايا در آن جهان چهره او را سفيد و بوی او را خوش گردان ، خدايا او را با ابرار محشور كن ( ابرار ، مافوق متقين هستند ، « ان كتاب الابرار لفی عليين »( 1 ) خدايا در آن جهان بين او و آل‏ محمد ، شناسايی كامل برقرار كن . آن يكی ديگر ، رومی است ( ترك هم‏ گفته‏اند ) وقتی از روی اسب افتاد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به‏ بالين او . اينجا ديگر منظره فوق العاده عجيب است . در حالی كه اين غلام‏ در حال بی‏هوشی بود ، يا روی چشمهايش را خون گرفته بود ، اباعبدالله سر او را روی زانوی خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش‏ ، از جلوی چشمانش پاك كردند . و در اين بين كه حال آمد ، نگاهی به‏ اباعبدالله كرد و تبسمی نمود . اباعبدالله صورتشان را بر صورت اين غلام‏ گذاشتند كه اين ديگر منحصر به همين غلام است و علی اكبر ، درباره كس‏ ديگری ، تاريخ ، چنين چيزی را ننوشته است ، « و وضع خده علی خده » ( 2 ) يعنی صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد كه تبسم‏ كرد : فتبسم ثم صار الی ربه ( رضی الله عنه ) ( 3 ) .

    گر طبيبانه بيايی بسر بالينم
    به دو عالم ندهم لذت بيماری را

    سرش به دامن حسين بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد .

    پاورقی :

    1 - سوره مطففين آيه . 18
    3 و 2 - بحار الانوار ج 45 ص . 30
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  4. #144
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    گفت :
    اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببينم و تسليم وی‏ كنم ما در حادثه عاشورا ، از تمام جنبه‏های اسلامی ، اخلاقی ، اجتماعی ، اندرزی ، پرخاشگری ، توحيدی ، عرفانی ، اعتقادی تجسمهايی می‏بينيم ، و افرادی كه به اصطلاح اين نقشها را به عهده گرفته‏اند ، يعنی انجام داده‏اند ، از طفل شيرخوار تا پير مرد هفتاد و بلكه هشتاد ساله و تا پير زن جناب‏ عبدالله بن عمير كلبی هستند . سه نفر هستند كه با زن و بچه آمده‏اند خدمت‏ اباعبدالله كه بعد زن و بچه‏هايشان رفتند در حرم اباعبدالله و با آنها بودند . بقيه زن و بچه‏هايشان همراهشان نبودند . يكی مسلم بن عوسجه است ، ديگری عبدالله بن عمير كلبی است و يكی ديگر ، مردی است به نام جناده بن‏ حرث الانصاری . درباره عبدالله بن عمير نوشته‏اند كه اين مرد در خارج كوفه بود كه اطلاع‏ پيدا كرد جريانهايی در كوفه رخ داده و لشكر فراهم می‏كنند برای اينكه‏ بروند به جنگ اباعبدالله . او از مجاهدين اسلام بود ، با خودش گفت به‏ خدا قسم ، من سالها با كفار به خاطر اسلام جنگيده‏ام و هرگز آن جهادها به‏ پای اين جهاد نمی‏رسد كه من از اهل بيت پيغمبر دفاع بكنم . آمد به خانه ، به زنش گفت من چنين فكری كرده‏ام ، گفت بارك الله ، فكر بسيار خوبی‏
    كرده‏ای ولی به يك شرط ، گفت چه شرطی ؟ گفت بايد مرا با خودت ببری . زن را كه با خودش برد ،مادرش را هم برد ، و اينها چه زنهايی هستند ! اين مرد خيلی شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبيدالله زياد كه خودشان داوطلب شدند ، جنگيد و هر دوی‏ آنها را كه افراد بسيار قوی‏ای بودند ، از بين برد ، به اين ترتيب كه بعد از داوطلب شدن آن دو نفر ، اباعبدالله وقتی نگاه كردند به اندام و شانه‏ها و بازوهای اين مرد ، فرمودند اين ، مرد ميدان آنهاست و رفت و مرد ميدانشان هم بود . اول ، يسار نامی آمد كه غلام عمر سعد بود . عبدالله بن عمير او را از پای در آورد ولی قبلا كسی از پشت سر به جناب عبدالله حمله كرد و اصحاب‏ اباعبدالله فرياد كشيدند : از پشت سر مواظب باش ولی تا به خود آمد او شمشيرش را فرود آورد و پنجه‏های دست عبدالله قطع شد اما با دست ديگرش‏ او را هم از بين برد . در همان حال آمد خدمت اباعبدالله در حالی كه رجز می‏خواند . به مادرش گفت مادر ! آيا خوب عمل كردم ؟ گفت نه ، من از تو راضی نيستم ، من تا تو را كشته نبينم ، از تو راضی نمی‏شوم . زنش هم بود ، البته زنش جوان بود ، به دامن عبدالله بن عمير آويخت . مادر گفت كه‏ مادر ، مبادا اينجا به حرف زن گوش بكنی ، اينجا جای گوش كردن به حرف‏ زن نيست . تو اگر می‏خواهی كه من از تو راضی باشم ، جز اينكه شهيد بشوی‏ راه ديگری ندارد . اين مرد می‏رود تا شهيد می‏شود . بعد سر او را می‏برند و می‏اندازند به طرف خيام حرم ( چند نفر هستند كه سرهايشان پرتاب شده به‏ طرف خيام حرم ، يكی از آنها ، اين مرد است ) . اين مادر ، سر پسر خود
    را می‏گيرد و به سينه می‏چسباند ، می‏بوسد و می‏گويد پسرم حالا از تو راضی شدم ، به وظيفه خودت عمل كردی . بعد می‏گويد ولی ما چيزی را كه در راه خدا داديم ، پس نمی‏گيريم ، همان سر را پرت می‏كند به‏ سوی يكی از افراد دشمن و بعد عمود خيمه‏ای را بر می‏دارد و شروع می‏كند به‏ حمله كردن ،

    انا عجوز سيدی ضعيفه

    ( 1 ) ، من پيرزن ضعيفه‏ای هستم ، پيرزن ناتوانم ، اما جان دارم از خاندان‏ فاطمه دفاع می‏كنم .
    در كربلا ، ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند . در مورد يكی از آنها ، تاريخ می‏نو يسد : و خرج شاب قتل ابوه فی المعركه ( 2 ) جوانی كه پدرش‏ در معركه شهيد شده بود ( ولی نگفته‏اند كه پدرش چه كسی بود ، يعنی برای‏ ما مشخص نيست ) ، آمد خدمت اباعبدالله و گفت اجازه بدهيد من بروم به‏ ميدان ، فرمود : نه . همچنين فرمود : به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان ، برود كه پدرش كشته شده است ، همين بس است و مادرش هم در اينجا حاضر است ، شايد او راضی نباشد . عرض كردم يا اباعبدالله اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به‏ راه پدر و جان خودت را به قربان جان اباعبدالله كن . شروع كرد به خواهش‏ و التماس كردن تا اباعبدالله


    پاورقی :
    1 - تمامی بيت اين است :
    انا عجوز سيدی ضعيفه
    خاويه باليه نحيفه

    بحار الانوار ج 45 ص 28، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 104، مقتل الحسين‏
    خوارزمی ج 2 ص 22، مقتل مقرم ص . 315
    2 - بحار الانوار ج 45 ص 27 ، مقتل الحسين خوارزمی ج 2 ص . 22
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  5. #145
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    به او اجازه داد و سر اينكه معلوم نشد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو ، با خاندانشان در كربلا بوده‏اند . البته عبدالله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولی اين قدر معلوم است كه او فرزند عبدالله بن عمير نبوده است . وقتی اين بچه آمد به ميدان ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفی‏ می‏كردند كه من فلانی هستم ، پسر فلانی ، اين كار را نكرد ، بلكه طور ديگری‏ حرف زد كه در منطق ، گوی سبقت را از همه ربود . وسط ميدان كه رسيد ،
    فرياد زد :

    اميری حسين و نعم الامير

    سرور فؤاد البشير النذير ( 1 )


    ای مردم اگر می‏خواهيد مرا بشناسيد ، من آن كسی هستم كه آقای او حسين‏ است ، من آن كسی هستم كه او مايه خوشحالی قلب پيغمبر است ، سرور فؤاد البشير النذير . می‏بينيد بچه ، بزرگ ، شيرخوار ، هر كدام در اين حادثه ، مقامی دارند ( مقام عجيبی ) ، حالا مقام اهل بيت پيغمبر ، وظيفه و رسالتی‏
    كه زنها از نظر تبليغ داشتند ، به جای خود ( و در همه اينها خاندان‏ اباعبدالله ، خودشان از همه پيش هستند ) . اينجا مرثيه‏ای از يكی از فرزندان امام حسين عليه السلام می‏گويم ، جناب‏ قاسم برادری دارد به نام عبدالله ( امام حسن ده سال قبل از امام‏

    پاورقی :

    1 - بحار الانوارج 45 صفحه 27 ، مناقب ابن شهر آشوب‏ج 4 صفحه 104 ،
    مقتل الحسين خوارزمی ج 2 صفحه . 22
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  6. #146
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    حسين شهيد شد ، مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال‏ نوشته‏اند . يعنی وقتی كه پدر بزرگوار از دنيا رفته ، او تازه بدنيا آمده‏ و شايد بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چيزی يادش نبود . و در خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله ، هم برای او عمو بود و هم‏ به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه اين طفل ، به خواهر بزرگوارش زينب‏ سپرده بود كه مراقب اين بچه‏ها بالخصوص باشند . اين پسر بچه‏ها مرتب‏ تلاش می‏كردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولی مانع می‏شدند . نمی‏دانم در آن لحظات آخر كه اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند ، چطور شد كه يك مرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب سلام‏ الله عليها دويد كه او را بگيرد ، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت‏ والله لا افارق عمی ( 1 ) به خدا قسم من از عمويم جدا نمی‏شوم . به سرعت‏ خودش را رساند به اباعبدالله در حالی كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلی كم بود . اين طفل آمد و آمد تا خودش را به‏ دامن عموی بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع كرد به صحبت كردن با عمو ، در همان حال يكی از دشمنان آمد برای اينكه ضربتی‏ به اباعبدالله بزند . اين بچه ديد كه كسی آمده به قصد كشتن اباعبدالله ، شروع كرد به بدگويی كردن : ای پسر زناكار ! تو آمده‏ای عموی مرا بكشی ؟ به‏ خدا قسم من نمی‏گذارم . او كه شمشيرش را بلند كرد ، اين طفل دست خودش را سپر قرار داد ، در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير ، دستش به پوست آويخته شد . در اين موقع فرياد زد : يا عماه ! عمو جان ! ديدی با من چه كردند ؟ !
    و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظيم


    پاورقی :

    1 - بحار الانوارج 45 صفحه 53 ، اعلام الوری صفحه 243 ، ارشاد شيخ مفيد
    صفحه . 241
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  7. #147
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**





    جلسه ششم : نقش اهل بيت سيدالشهدا در تبليغ نهضت حسينی

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علی عبدالله‏ و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد صلی الله‏ عليه و آله و سلم و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين ،
    « الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفی‏ بالله حسيبا »( 1 )
    برای بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيدالشهداء در تبليغ نهضت حسينی‏ و اسلام ، ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم . يكی اينكه طبق‏ روايات و همچنين براساس معتقدات ما كه معتقد به امامت حضرت‏ سيدالشهداء هستيم ، تمام كارهای ايشان از روز اول حساب شده بوده است ، و ايشان بی‏حساب و منطق و بدون دليل ، كاری نكرده‏اند . يعنی نمی‏توانيم‏ بگوئيم كه فلان قضيه ، اتفاقا و تصادفا رخ داده ، بلكه همه اينها روی‏ حساب بوده است . و اين مطلب

    پاورقی :

    1 - سوره احزاب آيه . 39
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  8. #148
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخی روشن است ، از نظر منطق و روايات و براساس اعتقاد ما مبنی بر امامت حضرت سيدالشهداء نيز تاييد می‏شود . يكی از مسائلی كه هم تاريخ درباره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث‏ از آن سخن گفته‏اند ، اين است كه چرا اباعبدالله در اين سفر پر خطر ، اهل‏ بيتش را همراه خود برد ؟ خطر اين سفر را همه پيش بينی می‏كردند ، يعنی‏ يك امر غير قابل پيش بينی حتی برای افراد عادی نبود . لهذا قبل از آنكه‏ ايشان حركت بكنند تقريبا می‏شود گفت تمام كسانی كه آمدند و مصلحت‏
    انديشی كردند ، حركت دادن اهل بيت به همراه ايشان را كاری بر خلاف‏ مصلحت تشخيص دادند ، يعنی آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادی‏ بود و به مقياس و معيار حفظ جان اباعبدالله و خاندانش ، تقريبا به‏ اتفاق آراء به ايشان می‏گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت‏ نيست يعنی جانتان در خطر است ، تا چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم‏ با خودتان ببريد . اباعبدالله جواب داد نه ، من بايد آنها را ببرم . به‏ آنها جوابی می‏داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند . به اين‏ ترتيب كه جنبه معنوی مطلب را بيان می‏كرد ، كه مكرر شنيده‏ايد كه ايشان‏ استناد كردند و به رؤيايی كه البته در حكم يك وحی قاطع است . فرمود : در عالم رؤيا جدم به من فرموده است : « ان الله شاء ان يراك قتيلا » (1) گفتند پس اگر اين طور است ، چرا اهل بيت و بچه‏ها را همراهتان می‏بريد ؟ پاسخ دادند اين را

    پاورقی :

    2 و 1 - بحار الانوارج 44 صفحه 364 ، مقتل الحسين مقرم صفحه 195.
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  9. #149
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    هم جدم فرمود : « ان الله شاء ان يرهن سبايا » ( 1 ) ، اينجا يك توضيح‏ مختصر برايتان عرض بكنم : اين جمله « ان الله شاء ان يرك قتيلا يا ان‏ الله شاء ان يراهن سبايا » يعنی چه ؟ اين مفهومی كه الان من عرض می‏كنم ، معنايی است كه همه كسانی كه آنجا مخاطب اباعبدالله بودند ، آن را می‏فهميدند ، نه يك معمايی كه امروز گاهی در السنه شايع است . كلمه‏ مشيت خدا ، يا اراده خدا كه در خود قرآن بكار برده شده است در دو مورد بكار می‏رود كه يكی را اصطلاحا اراده تكوينی و ديگری را اراده تشريعی‏ می‏گويند . اراده تكوينی يعنی قضاء و قدر الهی است كه اگر چيزی قضا و قدر حتمی الهی به آن تعلق گرفت ، معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهی ديگر كاری نمی‏شود كرد .
    معنای اراده تشريعی اين است كه خدا اين طور راضی است ، خدا اين چنين‏ می‏خواهد . مثلا اگر در مورد روزه می‏فرمايد : « يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر »( 2 ) يا در مورد ديگری كه ظاهرا زكات است ، می‏فرمايد : « يريد ليطهركم »( 3 ) مقصود اين است كه خدا كه اين چنين دستوری داده‏ است ، اين طور می‏خواهد يعنی رضای حق در اين است . خدا خواسته است توشهيد باشی ، جدم به من گفته است كه رضای خدا در شهادت توست . جدم به‏ من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند ، يعنی اسارت اينها رضای حق است ، مصلحت است و رضای حق هميشه در مصلحت است و مصلحت‏

    پاورقی :

    1 - همان مدرك .
    2 - سوره بقره ، آيه . 185
    3 - سوره مائده ، آيه . 6
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

  10. #150
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**




    يعنی آن جهت كمال فرد و بشريت .
    در مقابل اين سخن ، ديگر كسی چيزی نگفت ، يعنی نمی‏توانست حرفی بزند ، پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معنی به شما تفهيم كرده‏اند كه‏ مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد ، ما ديگر در مقابل ايشان حرفی‏ نداريم . همه كسانی هم كه از اباعبدالله اين جمله‏ها را می‏شنيدند ، اين‏ جور نمی‏شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمی‏توانم سرپيچی بكنم . اباعبدالله ، هيچوقت به اين شكل تلقی نمی‏كرد . اين طور نبود كه وقتی از ايشان می‏پرسيدند چرا زنها را می‏بريد ، بفرمايد اصلا من در اين قضيه‏
    بی‏اختيارم ، و عجيب هم بی‏اختيارم . بلكه به اين صورت می‏شنيدند كه با الهامی كه از عالم معنا به من شده است ، من چنين تشخيص داده‏ام كه‏ مصلحت در اين است ، و اين كاری است كه من از روی اختيار انجام می‏دهم‏ ولی براساس آن چيزی كه آن را مصلحت تشخيص می‏دهم . لذا می‏بينيم كه در موارد مهمی ، همه يك جور عقيده داشتند ، اباعبدالله عقيده ديگری در سطح‏ عالی داشت ، همه يك جور قضاوت می‏كردند ، امام حسين عليه السلام می‏گفت‏ : اين جور نه ، من طور ديگری عمل می‏كنم . معلوم است كه كار اباعبدالله‏ يك كار حساب شده است ، يك رسالت و يك ماموريت است . اهل بيتش را به عنوان طفيلی همراه خود نمی‏برد كه خوب ، من كه می‏روم ، زن و بچه‏ام هم‏ همراهم باشند . غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم ، هيچيك از همراهان‏ اباعبدالله ، زن و بچه‏اش همراهش نبود . آدم كه به يك سفر خطرناك‏ می‏رود ، زن و بچه‏اش را كه نمی‏برد . اما اباعبدالله ، زن و بچه‏اش را برد ، نه به اعتبار اينكه خودم می‏روم ، پس زن و بچه‏ام را هم ببرم ( خانه و زندگی و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود ) ، بلكه آنها را به اين جهت‏ برد كه رسالتی در اين سفر انجام بدهند . اين يك مقدمه .
    مقدمه دوم : بحثی درباره " نقش زن در تاريخ " مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشی دارد يا ندارد و اصلا نقشی می‏تواند داشته‏ باشد يا نه ؟ بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد ؟ همچنين از نظر اسلام‏ اين قضيه را چگونه بايد بر آورد كرد ؟ زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسی منكر اين نقش نيست و آن‏ نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است . می‏گويند زن ، مرد را می‏سازد و مرد تاريخ را ، يعنی بيش از مقداری كه مرد در ساختن زن می‏تواند تاثير داشته باشد ، زن در ساختن مرد تاثير دارد . اين خودش مسئله‏ای است كه‏ نمی‏خواهم امشب درباره آن بحث بكنم . آيا مرد روح و شخصيت زن را می‏سازد ، اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر ، يا نه ، اين زن‏ است كه فرزند و حتی شوهر را می‏سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آيا زن‏ بيشتر شوهر را می‏سازد يا شوهر بيشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهيد كرد كه‏ عرض بكنم آنچه كه تحقيقات تاريخی و ملاحظات روانی ثابت كرده است اين‏ است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر مؤثر است تا مرد در ساختن شخصيت‏ زن بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ ، لامنكر و غير قابل انكار است . اينكه زن ، مرد را ساخته است و مرد ، تاريخ را ، خودش داستانی است و يك مبحث خيلی مفصل . حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه می‏تواند باشد ؟ به سه شكل می‏تواند باشد . يكی اينكه اساسا زن ، نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد ، يعنی نقش زن ، منفی محض‏ باشد . در بسياری از اجتماعات برای زن جز زائيدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه ، نقشی قائل نبوده‏اند ، يعنی زن در اجتماع بزرگ ، نقش‏ مستقيم نداشته ، نقش غير مستقيم داشته است ، به اين ترتيب كه او در خانواده مؤثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع مؤثر بوده است . يعنی‏ زن ، مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيری داشته باشد ، به هيچ شكل‏ تاثيری در بسياری از اجتماعات نداشته است . ولی در اين اجتماعات زن‏ علی رغم اينكه نقشی در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است . بدون شك و برخلاف تبليغاتی كه در اين زمينه می‏كنند ، به عنوان يك شی‏ء گرانبها زندگی می‏كرده است . يعنی به عنوان يك شخص ، كمتر مؤثر بوده ، ولی يك‏ شی‏ء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهائيش ، بر مرد اثر می‏گذاشته است . ارزان نبوده كه توی خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن‏ عمومی برای بهره‏گيری از او وجود داشته باشد ، بلكه فقط در دائره زندگی‏ خانوادگی مورد بهره برداری قرار می‏گرفته است . لذا قهرا برای مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده ، چون تنها موجودی بوده كه‏ احساسات جنسی و عاطفی او را اشباع می‏كرده است و طبعا و بدون شك مرد ، عملا در در خدمت زن بوده است ، ولی زن شی‏ء بوده ، شی‏ء گرانبها ، مثل الماس كه‏ يك گوهر گرانبهاست ، شخص نيست ، شی‏ء است ولی شی‏ء گرانبها . شكل ديگر تاثير زن در تاريخ كه اين شكل در جوامع قديم زياد بوده ، اين‏ است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد ، نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شی‏ء ، اما شخص بی‏بهاء ، شخص بی‏ ارزش ، شخصی كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است. دقايق روانشناسی‏ ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقی يعنی طرحی در خلقت بوده برای‏ عزيز نگه داشتن زن . هر وقت اين حريم بكلی شكسته و اين حصار خرد شده‏
    است ، شخصيت زن از نظر احترام و عزت پائين آمده است . البته از جنبه‏های ديگری ممكن است شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد ، عالمه شده باشد ، ولی ديگر آن موجود گرانبها برای مرد نيست . از طرف‏ديگر زن نمی‏تواند زن نباشد . جزء طبيعت زن اين است كه برای مرد گرانبها باشد . و اين را هم اگر از زن بگيريد ، تمام روحيه او متلاشی می‏شود . آنچه‏ برای مرد در رابطه جنسی ملحوظ است ، در اختيار داشتن زن به عنوان يك‏ موجود گرانبهاست ، نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها برای او . ولی آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد او را به عنوان يك شی‏ء گرانبها داشته باشد ، بلكه اين است كه خودش به عنوان‏ يك شی‏ء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد . آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نيست كه اختصاص به صورت‏
    ازدواج رواج داشته باشد ) ، يعنی وقتی كه زن ارزان شد ، در اماكن عمومی‏ بسيار پيدا شد ، هزاران وسيله برای استفاده مرد از زن پيدا شد ، خيابانها و كوچه‏ها جلوه‏گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانی و تماشاكردن ، از نظر استماع موسيقی صدای زن ، از نظر لمس‏ كردن ، حداكثر بهره برداری را از زن بكند ، آنجاست كه زن از ارزش خودش‏ ، از آن ارزشی كه برای مرد بايد داشته باشد ، می‏افتد . يعنی ديگر شی‏ء گرانبها نيست ولی ممكن است مثلا باسواد باشد ، درسی خوانده باشد ، بتواند معلم باشد و كلاسهايی را اداره بكند ، يا طبيب باشد ، همه اينها را می‏تواند داشته باشد ولی در اين شرايط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشی كه‏ برای يك زن در طبيعت او وجود دارد ، ديگر برايش وجود ندارد . و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان می‏شود بدون‏ آنكه در نظر فردی از افراد مردان ، آن عزت و احترامی را كه بايد داشته‏ باشد دارا باشد . جامعه اروپائی به اين سو می‏رود . يعنی از يك طرف به زن از نظر رشد برخی استعدادهای انسانی از قبيل علم و اراده شخصيت می‏دهد ولی از طرف‏
    ديگر ارزش او را از بين می‏برد . شكل سومی هم وجود دارد و آن اين است كه‏ زن به صورت يك " شخص گرانبها " دربيايد ، هم شخص باشد و هم گرانبها . يعنی از يك طرف شخصيت روحی و معنوی داشته باشد ، كمالات روحی و انسانی نظير آگاهی داشته باشد . ( علم و آگاهی ، يك پايه شخصيت زن است ، مختار بودن و از خود اراده‏ داشتن ، اراده قوی داشتن ، شجاع و دلير بودن ، يك ركن ديگر شخصيت زن‏ است . خلاق بودن ، ركن ديگر شخصيت معنوی هر انسانی از جمله زن است . پرستنده بودن ، با خدای خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن‏ ، حتی روابط معنوی در سطح عالی ، در آن سطحی كه انبياء با خدا داشته‏اند با خدا داشتن ، از چيزهايی است كه به زن شخصيت می‏دهد . ) و از طرف‏ ديگر ، زن در اجتماع مبتذل نباشد . يعنی آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم‏ نباشد ، نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم . حريم مسئله‏ای است بين‏
    محدوديت زن و اختلاط زن و مرد . وقتی كه ما به متن اسلام مراجعه می‏كنيم ، می‏بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن می‏خواهد ، شخصيت است و گرانبها بودن . در پرتو همين شخصيت و گرانبهائی ، عفاف در جامعه مستقر می‏شود ، روانها سالم باقی می‏مانند ، كانونهای خانوادگی در جامعه سالم می‏مانند ، و رشيد از كار در می‏آيد . گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودی كه اسلام مشخص‏ كرده ، حريم باشد ، يعنی اسلام اجازه نمی‏دهد كه جز كانون خانوادگی ، يعنی‏ صحنه اجتماع ، صحنه بهره برداری و التذاذ جنسی مرد از زن باشد چه به‏ صورت نگاه كردن به بدن و اندامش ، چه به صورت لمس كردن بدنش ، چه به‏ صورت استشمام عطر زنانه‏اش و يا شنيدن صدای پايش كه اگر به اصطلاح به‏ صورت مهيج باشد ، اسلام اجازه نمی‏دهد . ولی اگر بگوئيم علم ، اختيار و اراده ، ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور ؟ می‏گويد بسيار خوب ، مثل مرد . چيزهايی را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است ، آنچه را كه حرام نكرده ، بر هيچكدام حرام نكرده است . اسلام برای‏ زن ، شخصيت می‏خواهد ، نه ابتذال . بنابراين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن ، تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند ، سه گونه می‏تواند باشد . يك‏ تاريخ ، تاريخ مذكر است ، يعنی تاريخی كه به دست جنس مذكر بطور مستقيم‏ ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشی در آن ندارد . يك تاريخ ، تاريخ‏ مذكر مؤنث است اما مذكر مؤنث مختلط ، بدون آنكه مرد در مدار خودش‏ قرار بگيرد و زن در مدار خودش . يعنی تاريخی كه در آن اين منظومه بهم‏ خورده است ، مرد در مدار زن قرار می‏گيرد و زن در مدار مرد كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضی از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم ، می‏بينيم‏ كه چطور اينها دارند جای خودشان را با يكديگر عوض می‏كنند . نوع سوم ، تاريخ مذكر مؤنث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن‏ ، ولی مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتی به قرآن كريم‏ مراجعه می‏كنيم ، می‏بينيم تاريخ و مذهب و دين آنطور كه قرآن كريم تشريح‏ كرده است يك تاريخ مذكر مؤنث است و به تعبير من يك تاريخ مؤنث است‏ ، يعنی مذكر و مؤنث هر دو ، اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه‏ مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش . قرآن كريم مثل اينكه عنايت خاص داردكه همين طور كه صديقين و قديسين‏ تاريخ را بيان می‏كند ، صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان بكند . در داستان آدم و همسر آدم نكته‏ای است كه من مكرر در سخنرانيهای چند سال‏ پيش خود گفته‏ام و باز يادآوری می‏كنم . يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبی جهان وارد كردند كه واقعا خيانت بود . ( در مسئله زن نداشتن‏ عيسی و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها ) . كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است ، يعنی شيطان كوچك است . مرد به خودی خود گناه نمی‏كند و اين زن است ، شيطان كوچك است كه هميشه‏ وسوسه می‏كند و مرد را به گناه وا می‏دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا ، اين طور شروع شد كه شيطان نمی‏توانست در آدم نفوذ بكند لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد ، و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل‏ است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه می‏كند . اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل درآمد ، ولی قرآن درست خلاف اين‏ را می‏گويد و تصريح می‏كند ، و اين عجيب است . قرآن ، وقتی داستان آدم و شيطان را ذكر می‏كند ، برای آدم اصالت و برای‏ حوا تبعيت قائل می‏شود . اول كسی كه می‏فرمايد ما گفتيم ، می‏گويد ما به‏ اين دو نفر گفتيم كه ساكن بهشت شويد ( نه فقط به آدم ) . « لا تقربا هذه‏ الشجره »( 1 ) به اين درخت نزديك نشويد ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد می‏فرمايد : « فوسوس لهما » « الشيطان »( 1 ) شيطان اين دو را وسوسه كرد . نمی‏گويد كه يكی را وسوسه‏ كرد و او ديگری را وسوسه كرد . « فدلاهما بغرور »( 2 ) باز " هما " ضمير تثنيه است « و قاسمهما انی لكما لمن الناصحين »( 3 ) آنجا كه ‏خواست فريب بدهد ، جلوی هر دوی آنها قسم دروغ خورد . آدم همان مقدار لغزش كرد كه حوا و حوا همان مقدار لغزش كرد كه آدم . اسلام اين فكر را ، اين دروغی را كه به تاريخ مذهبها بسته بودند ، زدود و بيان داشت كه‏ جريان عصيان انسان ، چنين نيست كه شيطان زن را وسوسه می‏كند و زن مرد را و بنابراين زن يعنی عنصر گناه . و شايد برای همين است كه قرآن گويی‏ عنايت دارد كه در كنار قديسين از قديسات بزرگ ياد كند كه تمامشان در مواردی بر آن قديسين علو و برتری داشته‏اند .
    در داستان ابراهيم ، از ساره با چه تجليلی ياد می‏كند ! در اين حد كه‏ همان طور كه ابراهيم با ملكوت ارتباط داشت و چشم ملكوتی داشت ، فرشتگان را می‏ديد و صدای ملائكه را می‏شنيد ساره نيز صدای آنها را می‏شنيد . وقتی به ابراهيم گفتند خداوند می‏خواهد به شما ( ابراهيم پير مرد و ساره‏ پير زن ) فرزندی بدهد ، صدای ساره بلند شد ، گفت : « ا الد و انا عجوز و هذا بعلی شيخا »( 4 ) من پير زن با اين شوهر پير مرد ؟ ! ما سر پيری می‏خواهيم بچه دار بشويم ؟ ! ملائكه در حالی كه‏ مخاطبشان ساره است

    پاورقی :

    1 - سوره اعراف آيه . 19
    2 - سوره اعراف آيه . 21
    3 - سوره اعراف آيه . 20
    4 - سوره هود آيه . 72
    **۞** حماسه حسيني - جلد 1  **۞**

صفحه 15 از 17 نخستنخست ... 511121314151617 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •