سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 15 از 17 نخستنخست ... 511121314151617 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 141 تا 150 , از مجموع 169

موضوع: **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

  1. Top | #141

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    است ، يكپارچه دوستی است كه حتی دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد . می‏آئيم سراغ آنچه كه آن را اخلاق می‏گويند ( اخلاق اسلامی ) . وقتی از اين‏ ديد به حادثه كربلا می‏نگريم ، می‏بينيم يك صحنه نمايش اخلاق اسلامی است . بطور مختصر سه ارزش اخلاقی مروت ، ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشته‏اند ، برايتان توضيح می‏دهم : مروت ، مفهوم خاصی دارد و غير از شجاعت است . گو اينكه معنايش مردانگی است ولی مفهوم خاصی دارد . ملای‏ رومی از همه بهتر آن را مجسم كرده است ، آنجا كه داستان مبارزه علی عليه‏ السلام با عمروبن عبدود را نقل می‏كند كه علی عليه السلام روی سينه عمرو می‏نشيند و او روی صورت حضرت آب دهان می‏اندازد ، بعد حضرت از جا حركت‏ می‏كند و می‏رود و بعد می‏آيد . اينجاست كه ملای رومی شروع می‏كند به مديحه‏ سرايی و يك شعرش كه راجع به علی عليه السلام است چنين است :

    در شجاعت شير ربا نيستی
    در مروت خود كه داند كيستی

    در شجاعت ، تو شير خدا هستی ، در مروت كسی نمی‏تواند تو را توصيف‏ بكند كه چقدر جوانمرد و آقا هستی . مروت اين است كه انسان به دشمنان‏ خودش هم محبت بورزد . حافظ می‏گويد :
    آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان‏ مدارا ولی فرمان اسلام از اين بالاتر است ، اگر نزديكتر می‏شد به اسلام چنين می‏گفت : با دوستان مروت ، با دشمنان هم مروت و مردانگی .
    اينكه اباعبدالله در وقتی كه دشمنش تشنه است ، به او آب می‏دهد ، معنايش مروت است . اين بالاتر از شجاعت است همان طور كه علی عليه‏ السلام اين كار را كرد . صبح عاشورا بود ، اول كسی كه دويد بطرف خيمه‏های حسين بن علی عليه‏
    السلام تا ببيند اوضاع از چه قرار است ، شمر بن ذی الجوشن بود . وقتی از پشت خيمه‏ها آمد ديد خيمه‏ها را جمع كرده و خندقی هم كنده‏اند و خار جمع‏ كرده و آتش زده‏اند . خيلی ناراحت شد كه از پشت نميشود حمله كرد ، شروع‏ كرد به فحاشی . يكی از اصحاب گفت آقا ! اجازه بدهيد همينجا [ يك تير ] حرامش كنم ، فرمود : نه ! گفت آقا من او را می‏شناسم كه چه جنس كثيفی‏ دارد ، چقدر فاسق و فاجر است . فرمود می‏دانم ولی ما هرگز شروع به جنگ‏ نمی‏كنيم ، ولو اينكه به نفع ما باشد .
    اين دستور اسلام بود . در اين زمينه داستانها داريم ، از جمله داستان و بلكه داستانهای اميرالمؤمنين در صفين است
    شخصی می‏گويد در يكی از جنگهای اسلامی ، از ميان‏ مجروحين عبور می‏كردم ، آدمی را ديدم كه افتاده و لحظات آخرش را طی‏ می‏كند ، و مجروح چون معمولا خون زياد از بدنش می‏آيد ، بيشتر تشنه می‏شود . می‏گويد من فورا فهميدم كه اين شخص به آب احتياج دارد . رفتم يك ظرف‏ آب آوردم كه به او بدهم ، اشاره كرد كه آن برادرم مثل من تشنه است آب‏ را به او بدهيد . رفتم سراغ او ، او هم اشاره كرد به يك نفر ديگر كه آب‏ را به او بدهيد . رفتم سراغ او ( بعضی نوشته‏اند سه نفر بوده‏اند و بعضی‏ نوشته‏اند ده نفر ) ، تا سراغ آخری رفتم ديدم تمام كرده است ، برگشتم به‏ ماقبل آخر ديدم او هم تمام كرده ، ما قبل او هم تمام كرده ، به اولی كه‏ رسيدم ديدم او هم تمام كرده است . بالاخره من موفق نشدم به يك نفر از اينها آب بدهم ، چون به سراغ هر كدام كه رفتم گفت برو به سراغ ديگری . اين را می‏گويند ايثار كه يكی از باشكوهترين تجليات عاطفی روح انسان است‏
    . چرا سوره هل اتی نازل می‏شود كه در آن می‏فرمايد : « و يطعمون الطعام علی‏ حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ، انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا »( 1 ) . برای ارج نهادن به ايثار . تجلی دادن اين عاطفه انسانی‏ و اسلامی ، يكی از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويی اين نقش به عهده‏ ابوالفضل العباس گذاشته شده بود . ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار مامور شريعه فرات را دريده است . وارد آن

    پاورقی :

    1 - سوره الدهر ، آيه . 8

  2. Top | #142

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    شده و اسب را داخل آب برده است به طوری كه آب به زير شكم اسب رسيده‏ و ابوالفضل می‏تواند بدون اينكه پياده شود ، مشكش را پر از آب بكند . همينكه مشك را پر از آب كرد ، با دستش مقداری آب برداشت و آورد جلوی‏ دهانش كه بنوشد ، ديگران از دور ناظر بودند ، آنها همين قدر گفته‏اند ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسی نفهميد كه چرا چنين كاری كرد . تاريخ می‏گويد : فذكر العطش الحسين ( 1 ) عليه السلام يادش افتاد كه‏ برادرش تشنه است ، گفت شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب‏ بنوشم . حالا تاريخ از كجا می‏گويد ؟ از اشعار ابوالفضل ، چون وقتی كه‏ بيرون آمد ، شروع كرد به رجز خواندن ، از رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل‏ تشنه آب نخورد ، رجزش اين بود :

    يا نفس من بعد الحسين هونی
    فبعده لا كنت ان تكونی

    خودش با خودش حرف می‏زند ، خودش را مخاطب قرار داده می‏گويد : ای‏ نفس عباس می‏خواهم بعد از حسين زنده نمانی ، تو می‏خواهی آب بخوری و زنده بمانی ؟ عباس ! حسين در خيمه‏اش تشنه است و تو می‏خواهی آب گوارا بنوشی ؟ به خدا قسم ، رسم نوكری آقايی ، رسم برادری ، رسم امام داشتن ، رسم وفاداری چنين نيست . همه‏اش سراسر وفا بود . مردی است به نام‏ عمروبن قرضه بن كعب انصاری كه از اولاد انصار مدينه است . او از آن‏ كسانی است كه ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله

    پاورقی :

    2 و 1 - ينابيع الموده ج 2 ص 165 ، بحارالانوار ج 45 ص . 41

  3. Top | #143

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    كرده بود . آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد . لحظات آخرش‏ را طی می‏كرد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالينش ، تازه شك می‏كند درباره خودش كه به وظيفه خود عمل كرده يا خير ، می‏گويد : اوفيت يا اباعبدالله ؟ آيا من توانستم وفا بكنم يا نه ؟ . می‏رويم سراغ مساوات اسلامی ، برادری و برابری اسلامی . كسانی كه‏ اباعبدالله ، خود را به بالين آنها رسانده است ، عده معدودی هستند . دونفر از آنها افرادی هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا برده بوده‏اند ، يعنی‏ برده‏های آزاد شده بوده‏اند . اسم يكی از آنها جون است كه می‏گويند مولی‏ ابی ذر غفاری ، يعنی آزاد شده جناب ابی ذر غفاری . اين شخص سياه است و ظاهرا از بعد از آزاديش از در خانه اهل بيت پيغمبر دور نشده است . يعنی حكم يك خدمتكار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همين جون‏ سياه ، می‏آيد پيش اباعبدالله می‏گويد به من هم اجازه جنگ بدهيد ، حضرت‏می‏فرمايد : نه ، برای تو الان وقت اين است كه بروی بعد از اين در دنيا آقاباشی ، اينهمه خدمت كه به خانواده ما كرده‏ای بس است ، ما از تو راضی هستيم . او باز التماس و خواهش می‏كند ، حضرت امتناع می‏كند . بعد اين مرد افتاد به پاهای اباعبدالله و شروع كرد به بوسيدن كه آقا مرا محروم نفرمائيد ، و بعد جمله‏ای گفت كه اباعبدالله جايز ندانست كه به او اجازه ندهد . عرض كرد : آقا فهميدم كه چرا به من اجازه نمی‏دهيد ، من كجا و چنين سعادتی كجا ، من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين‏ بدن متعفن شايسته چنين مقامی نيستم . فرمود : نه ، چنين چيزی نيست ، به خاطر اين نيست ، برو . می‏رود و رجز می‏خواند ، كشته می‏شود . اباعبدالله رفت به بالين اين مرد ، در آنجا دعا كرد ، گفت خدايا در آن جهان چهره او را سفيد و بوی او را خوش گردان ، خدايا او را با ابرار محشور كن ( ابرار ، مافوق متقين هستند ، « ان كتاب الابرار لفی عليين »( 1 ) خدايا در آن جهان بين او و آل‏ محمد ، شناسايی كامل برقرار كن . آن يكی ديگر ، رومی است ( ترك هم‏ گفته‏اند ) وقتی از روی اسب افتاد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به‏ بالين او . اينجا ديگر منظره فوق العاده عجيب است . در حالی كه اين غلام‏ در حال بی‏هوشی بود ، يا روی چشمهايش را خون گرفته بود ، اباعبدالله سر او را روی زانوی خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش‏ ، از جلوی چشمانش پاك كردند . و در اين بين كه حال آمد ، نگاهی به‏ اباعبدالله كرد و تبسمی نمود . اباعبدالله صورتشان را بر صورت اين غلام‏ گذاشتند كه اين ديگر منحصر به همين غلام است و علی اكبر ، درباره كس‏ ديگری ، تاريخ ، چنين چيزی را ننوشته است ، « و وضع خده علی خده » ( 2 ) يعنی صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد كه تبسم‏ كرد : فتبسم ثم صار الی ربه ( رضی الله عنه ) ( 3 ) .

    گر طبيبانه بيايی بسر بالينم
    به دو عالم ندهم لذت بيماری را

    سرش به دامن حسين بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد .

    پاورقی :

    1 - سوره مطففين آيه . 18
    3 و 2 - بحار الانوار ج 45 ص . 30

  4. Top | #144

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    گفت :
    اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببينم و تسليم وی‏ كنم ما در حادثه عاشورا ، از تمام جنبه‏های اسلامی ، اخلاقی ، اجتماعی ، اندرزی ، پرخاشگری ، توحيدی ، عرفانی ، اعتقادی تجسمهايی می‏بينيم ، و افرادی كه به اصطلاح اين نقشها را به عهده گرفته‏اند ، يعنی انجام داده‏اند ، از طفل شيرخوار تا پير مرد هفتاد و بلكه هشتاد ساله و تا پير زن جناب‏ عبدالله بن عمير كلبی هستند . سه نفر هستند كه با زن و بچه آمده‏اند خدمت‏ اباعبدالله كه بعد زن و بچه‏هايشان رفتند در حرم اباعبدالله و با آنها بودند . بقيه زن و بچه‏هايشان همراهشان نبودند . يكی مسلم بن عوسجه است ، ديگری عبدالله بن عمير كلبی است و يكی ديگر ، مردی است به نام جناده بن‏ حرث الانصاری . درباره عبدالله بن عمير نوشته‏اند كه اين مرد در خارج كوفه بود كه اطلاع‏ پيدا كرد جريانهايی در كوفه رخ داده و لشكر فراهم می‏كنند برای اينكه‏ بروند به جنگ اباعبدالله . او از مجاهدين اسلام بود ، با خودش گفت به‏ خدا قسم ، من سالها با كفار به خاطر اسلام جنگيده‏ام و هرگز آن جهادها به‏ پای اين جهاد نمی‏رسد كه من از اهل بيت پيغمبر دفاع بكنم . آمد به خانه ، به زنش گفت من چنين فكری كرده‏ام ، گفت بارك الله ، فكر بسيار خوبی‏
    كرده‏ای ولی به يك شرط ، گفت چه شرطی ؟ گفت بايد مرا با خودت ببری . زن را كه با خودش برد ،مادرش را هم برد ، و اينها چه زنهايی هستند ! اين مرد خيلی شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبيدالله زياد كه خودشان داوطلب شدند ، جنگيد و هر دوی‏ آنها را كه افراد بسيار قوی‏ای بودند ، از بين برد ، به اين ترتيب كه بعد از داوطلب شدن آن دو نفر ، اباعبدالله وقتی نگاه كردند به اندام و شانه‏ها و بازوهای اين مرد ، فرمودند اين ، مرد ميدان آنهاست و رفت و مرد ميدانشان هم بود . اول ، يسار نامی آمد كه غلام عمر سعد بود . عبدالله بن عمير او را از پای در آورد ولی قبلا كسی از پشت سر به جناب عبدالله حمله كرد و اصحاب‏ اباعبدالله فرياد كشيدند : از پشت سر مواظب باش ولی تا به خود آمد او شمشيرش را فرود آورد و پنجه‏های دست عبدالله قطع شد اما با دست ديگرش‏ او را هم از بين برد . در همان حال آمد خدمت اباعبدالله در حالی كه رجز می‏خواند . به مادرش گفت مادر ! آيا خوب عمل كردم ؟ گفت نه ، من از تو راضی نيستم ، من تا تو را كشته نبينم ، از تو راضی نمی‏شوم . زنش هم بود ، البته زنش جوان بود ، به دامن عبدالله بن عمير آويخت . مادر گفت كه‏ مادر ، مبادا اينجا به حرف زن گوش بكنی ، اينجا جای گوش كردن به حرف‏ زن نيست . تو اگر می‏خواهی كه من از تو راضی باشم ، جز اينكه شهيد بشوی‏ راه ديگری ندارد . اين مرد می‏رود تا شهيد می‏شود . بعد سر او را می‏برند و می‏اندازند به طرف خيام حرم ( چند نفر هستند كه سرهايشان پرتاب شده به‏ طرف خيام حرم ، يكی از آنها ، اين مرد است ) . اين مادر ، سر پسر خود
    را می‏گيرد و به سينه می‏چسباند ، می‏بوسد و می‏گويد پسرم حالا از تو راضی شدم ، به وظيفه خودت عمل كردی . بعد می‏گويد ولی ما چيزی را كه در راه خدا داديم ، پس نمی‏گيريم ، همان سر را پرت می‏كند به‏ سوی يكی از افراد دشمن و بعد عمود خيمه‏ای را بر می‏دارد و شروع می‏كند به‏ حمله كردن ،

    انا عجوز سيدی ضعيفه

    ( 1 ) ، من پيرزن ضعيفه‏ای هستم ، پيرزن ناتوانم ، اما جان دارم از خاندان‏ فاطمه دفاع می‏كنم .
    در كربلا ، ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند . در مورد يكی از آنها ، تاريخ می‏نو يسد : و خرج شاب قتل ابوه فی المعركه ( 2 ) جوانی كه پدرش‏ در معركه شهيد شده بود ( ولی نگفته‏اند كه پدرش چه كسی بود ، يعنی برای‏ ما مشخص نيست ) ، آمد خدمت اباعبدالله و گفت اجازه بدهيد من بروم به‏ ميدان ، فرمود : نه . همچنين فرمود : به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان ، برود كه پدرش كشته شده است ، همين بس است و مادرش هم در اينجا حاضر است ، شايد او راضی نباشد . عرض كردم يا اباعبدالله اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به‏ راه پدر و جان خودت را به قربان جان اباعبدالله كن . شروع كرد به خواهش‏ و التماس كردن تا اباعبدالله


    پاورقی :
    1 - تمامی بيت اين است :
    انا عجوز سيدی ضعيفه
    خاويه باليه نحيفه

    بحار الانوار ج 45 ص 28، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 104، مقتل الحسين‏
    خوارزمی ج 2 ص 22، مقتل مقرم ص . 315
    2 - بحار الانوار ج 45 ص 27 ، مقتل الحسين خوارزمی ج 2 ص . 22

  5. Top | #145

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    به او اجازه داد و سر اينكه معلوم نشد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو ، با خاندانشان در كربلا بوده‏اند . البته عبدالله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولی اين قدر معلوم است كه او فرزند عبدالله بن عمير نبوده است . وقتی اين بچه آمد به ميدان ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفی‏ می‏كردند كه من فلانی هستم ، پسر فلانی ، اين كار را نكرد ، بلكه طور ديگری‏ حرف زد كه در منطق ، گوی سبقت را از همه ربود . وسط ميدان كه رسيد ،
    فرياد زد :

    اميری حسين و نعم الامير

    سرور فؤاد البشير النذير ( 1 )


    ای مردم اگر می‏خواهيد مرا بشناسيد ، من آن كسی هستم كه آقای او حسين‏ است ، من آن كسی هستم كه او مايه خوشحالی قلب پيغمبر است ، سرور فؤاد البشير النذير . می‏بينيد بچه ، بزرگ ، شيرخوار ، هر كدام در اين حادثه ، مقامی دارند ( مقام عجيبی ) ، حالا مقام اهل بيت پيغمبر ، وظيفه و رسالتی‏
    كه زنها از نظر تبليغ داشتند ، به جای خود ( و در همه اينها خاندان‏ اباعبدالله ، خودشان از همه پيش هستند ) . اينجا مرثيه‏ای از يكی از فرزندان امام حسين عليه السلام می‏گويم ، جناب‏ قاسم برادری دارد به نام عبدالله ( امام حسن ده سال قبل از امام‏

    پاورقی :

    1 - بحار الانوارج 45 صفحه 27 ، مناقب ابن شهر آشوب‏ج 4 صفحه 104 ،
    مقتل الحسين خوارزمی ج 2 صفحه . 22

  6. Top | #146

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    حسين شهيد شد ، مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال‏ نوشته‏اند . يعنی وقتی كه پدر بزرگوار از دنيا رفته ، او تازه بدنيا آمده‏ و شايد بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چيزی يادش نبود . و در خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله ، هم برای او عمو بود و هم‏ به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه اين طفل ، به خواهر بزرگوارش زينب‏ سپرده بود كه مراقب اين بچه‏ها بالخصوص باشند . اين پسر بچه‏ها مرتب‏ تلاش می‏كردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولی مانع می‏شدند . نمی‏دانم در آن لحظات آخر كه اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند ، چطور شد كه يك مرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب سلام‏ الله عليها دويد كه او را بگيرد ، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت‏ والله لا افارق عمی ( 1 ) به خدا قسم من از عمويم جدا نمی‏شوم . به سرعت‏ خودش را رساند به اباعبدالله در حالی كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلی كم بود . اين طفل آمد و آمد تا خودش را به‏ دامن عموی بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع كرد به صحبت كردن با عمو ، در همان حال يكی از دشمنان آمد برای اينكه ضربتی‏ به اباعبدالله بزند . اين بچه ديد كه كسی آمده به قصد كشتن اباعبدالله ، شروع كرد به بدگويی كردن : ای پسر زناكار ! تو آمده‏ای عموی مرا بكشی ؟ به‏ خدا قسم من نمی‏گذارم . او كه شمشيرش را بلند كرد ، اين طفل دست خودش را سپر قرار داد ، در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير ، دستش به پوست آويخته شد . در اين موقع فرياد زد : يا عماه ! عمو جان ! ديدی با من چه كردند ؟ !
    و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظيم


    پاورقی :

    1 - بحار الانوارج 45 صفحه 53 ، اعلام الوری صفحه 243 ، ارشاد شيخ مفيد
    صفحه . 241

  7. Top | #147

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**


    جلسه ششم : نقش اهل بيت سيدالشهدا در تبليغ نهضت حسينی

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علی عبدالله‏ و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد صلی الله‏ عليه و آله و سلم و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين ،
    « الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفی‏ بالله حسيبا »( 1 )
    برای بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيدالشهداء در تبليغ نهضت حسينی‏ و اسلام ، ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم . يكی اينكه طبق‏ روايات و همچنين براساس معتقدات ما كه معتقد به امامت حضرت‏ سيدالشهداء هستيم ، تمام كارهای ايشان از روز اول حساب شده بوده است ، و ايشان بی‏حساب و منطق و بدون دليل ، كاری نكرده‏اند . يعنی نمی‏توانيم‏ بگوئيم كه فلان قضيه ، اتفاقا و تصادفا رخ داده ، بلكه همه اينها روی‏ حساب بوده است . و اين مطلب

    پاورقی :

    1 - سوره احزاب آيه . 39

  8. Top | #148

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخی روشن است ، از نظر منطق و روايات و براساس اعتقاد ما مبنی بر امامت حضرت سيدالشهداء نيز تاييد می‏شود . يكی از مسائلی كه هم تاريخ درباره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث‏ از آن سخن گفته‏اند ، اين است كه چرا اباعبدالله در اين سفر پر خطر ، اهل‏ بيتش را همراه خود برد ؟ خطر اين سفر را همه پيش بينی می‏كردند ، يعنی‏ يك امر غير قابل پيش بينی حتی برای افراد عادی نبود . لهذا قبل از آنكه‏ ايشان حركت بكنند تقريبا می‏شود گفت تمام كسانی كه آمدند و مصلحت‏
    انديشی كردند ، حركت دادن اهل بيت به همراه ايشان را كاری بر خلاف‏ مصلحت تشخيص دادند ، يعنی آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادی‏ بود و به مقياس و معيار حفظ جان اباعبدالله و خاندانش ، تقريبا به‏ اتفاق آراء به ايشان می‏گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت‏ نيست يعنی جانتان در خطر است ، تا چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم‏ با خودتان ببريد . اباعبدالله جواب داد نه ، من بايد آنها را ببرم . به‏ آنها جوابی می‏داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند . به اين‏ ترتيب كه جنبه معنوی مطلب را بيان می‏كرد ، كه مكرر شنيده‏ايد كه ايشان‏ استناد كردند و به رؤيايی كه البته در حكم يك وحی قاطع است . فرمود : در عالم رؤيا جدم به من فرموده است : « ان الله شاء ان يراك قتيلا » (1) گفتند پس اگر اين طور است ، چرا اهل بيت و بچه‏ها را همراهتان می‏بريد ؟ پاسخ دادند اين را

    پاورقی :

    2 و 1 - بحار الانوارج 44 صفحه 364 ، مقتل الحسين مقرم صفحه 195.

  9. Top | #149

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    هم جدم فرمود : « ان الله شاء ان يرهن سبايا » ( 1 ) ، اينجا يك توضيح‏ مختصر برايتان عرض بكنم : اين جمله « ان الله شاء ان يرك قتيلا يا ان‏ الله شاء ان يراهن سبايا » يعنی چه ؟ اين مفهومی كه الان من عرض می‏كنم ، معنايی است كه همه كسانی كه آنجا مخاطب اباعبدالله بودند ، آن را می‏فهميدند ، نه يك معمايی كه امروز گاهی در السنه شايع است . كلمه‏ مشيت خدا ، يا اراده خدا كه در خود قرآن بكار برده شده است در دو مورد بكار می‏رود كه يكی را اصطلاحا اراده تكوينی و ديگری را اراده تشريعی‏ می‏گويند . اراده تكوينی يعنی قضاء و قدر الهی است كه اگر چيزی قضا و قدر حتمی الهی به آن تعلق گرفت ، معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهی ديگر كاری نمی‏شود كرد .
    معنای اراده تشريعی اين است كه خدا اين طور راضی است ، خدا اين چنين‏ می‏خواهد . مثلا اگر در مورد روزه می‏فرمايد : « يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر »( 2 ) يا در مورد ديگری كه ظاهرا زكات است ، می‏فرمايد : « يريد ليطهركم »( 3 ) مقصود اين است كه خدا كه اين چنين دستوری داده‏ است ، اين طور می‏خواهد يعنی رضای حق در اين است . خدا خواسته است توشهيد باشی ، جدم به من گفته است كه رضای خدا در شهادت توست . جدم به‏ من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند ، يعنی اسارت اينها رضای حق است ، مصلحت است و رضای حق هميشه در مصلحت است و مصلحت‏

    پاورقی :

    1 - همان مدرك .
    2 - سوره بقره ، آيه . 185
    3 - سوره مائده ، آيه . 6

  10. Top | #150

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    شماره عضویت
    793
    نوشته
    4,170
    تشکر
    3,784
    مورد تشکر
    6,500 در 2,394
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : **۞** حماسه حسيني - جلد 1 **۞**

    يعنی آن جهت كمال فرد و بشريت .
    در مقابل اين سخن ، ديگر كسی چيزی نگفت ، يعنی نمی‏توانست حرفی بزند ، پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معنی به شما تفهيم كرده‏اند كه‏ مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد ، ما ديگر در مقابل ايشان حرفی‏ نداريم . همه كسانی هم كه از اباعبدالله اين جمله‏ها را می‏شنيدند ، اين‏ جور نمی‏شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمی‏توانم سرپيچی بكنم . اباعبدالله ، هيچوقت به اين شكل تلقی نمی‏كرد . اين طور نبود كه وقتی از ايشان می‏پرسيدند چرا زنها را می‏بريد ، بفرمايد اصلا من در اين قضيه‏
    بی‏اختيارم ، و عجيب هم بی‏اختيارم . بلكه به اين صورت می‏شنيدند كه با الهامی كه از عالم معنا به من شده است ، من چنين تشخيص داده‏ام كه‏ مصلحت در اين است ، و اين كاری است كه من از روی اختيار انجام می‏دهم‏ ولی براساس آن چيزی كه آن را مصلحت تشخيص می‏دهم . لذا می‏بينيم كه در موارد مهمی ، همه يك جور عقيده داشتند ، اباعبدالله عقيده ديگری در سطح‏ عالی داشت ، همه يك جور قضاوت می‏كردند ، امام حسين عليه السلام می‏گفت‏ : اين جور نه ، من طور ديگری عمل می‏كنم . معلوم است كه كار اباعبدالله‏ يك كار حساب شده است ، يك رسالت و يك ماموريت است . اهل بيتش را به عنوان طفيلی همراه خود نمی‏برد كه خوب ، من كه می‏روم ، زن و بچه‏ام هم‏ همراهم باشند . غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم ، هيچيك از همراهان‏ اباعبدالله ، زن و بچه‏اش همراهش نبود . آدم كه به يك سفر خطرناك‏ می‏رود ، زن و بچه‏اش را كه نمی‏برد . اما اباعبدالله ، زن و بچه‏اش را برد ، نه به اعتبار اينكه خودم می‏روم ، پس زن و بچه‏ام را هم ببرم ( خانه و زندگی و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود ) ، بلكه آنها را به اين جهت‏ برد كه رسالتی در اين سفر انجام بدهند . اين يك مقدمه .
    مقدمه دوم : بحثی درباره " نقش زن در تاريخ " مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشی دارد يا ندارد و اصلا نقشی می‏تواند داشته‏ باشد يا نه ؟ بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد ؟ همچنين از نظر اسلام‏ اين قضيه را چگونه بايد بر آورد كرد ؟ زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسی منكر اين نقش نيست و آن‏ نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است . می‏گويند زن ، مرد را می‏سازد و مرد تاريخ را ، يعنی بيش از مقداری كه مرد در ساختن زن می‏تواند تاثير داشته باشد ، زن در ساختن مرد تاثير دارد . اين خودش مسئله‏ای است كه‏ نمی‏خواهم امشب درباره آن بحث بكنم . آيا مرد روح و شخصيت زن را می‏سازد ، اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر ، يا نه ، اين زن‏ است كه فرزند و حتی شوهر را می‏سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آيا زن‏ بيشتر شوهر را می‏سازد يا شوهر بيشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهيد كرد كه‏ عرض بكنم آنچه كه تحقيقات تاريخی و ملاحظات روانی ثابت كرده است اين‏ است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر مؤثر است تا مرد در ساختن شخصيت‏ زن بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ ، لامنكر و غير قابل انكار است . اينكه زن ، مرد را ساخته است و مرد ، تاريخ را ، خودش داستانی است و يك مبحث خيلی مفصل . حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه می‏تواند باشد ؟ به سه شكل می‏تواند باشد . يكی اينكه اساسا زن ، نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد ، يعنی نقش زن ، منفی محض‏ باشد . در بسياری از اجتماعات برای زن جز زائيدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه ، نقشی قائل نبوده‏اند ، يعنی زن در اجتماع بزرگ ، نقش‏ مستقيم نداشته ، نقش غير مستقيم داشته است ، به اين ترتيب كه او در خانواده مؤثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع مؤثر بوده است . يعنی‏ زن ، مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيری داشته باشد ، به هيچ شكل‏ تاثيری در بسياری از اجتماعات نداشته است . ولی در اين اجتماعات زن‏ علی رغم اينكه نقشی در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است . بدون شك و برخلاف تبليغاتی كه در اين زمينه می‏كنند ، به عنوان يك شی‏ء گرانبها زندگی می‏كرده است . يعنی به عنوان يك شخص ، كمتر مؤثر بوده ، ولی يك‏ شی‏ء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهائيش ، بر مرد اثر می‏گذاشته است . ارزان نبوده كه توی خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن‏ عمومی برای بهره‏گيری از او وجود داشته باشد ، بلكه فقط در دائره زندگی‏ خانوادگی مورد بهره برداری قرار می‏گرفته است . لذا قهرا برای مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده ، چون تنها موجودی بوده كه‏ احساسات جنسی و عاطفی او را اشباع می‏كرده است و طبعا و بدون شك مرد ، عملا در در خدمت زن بوده است ، ولی زن شی‏ء بوده ، شی‏ء گرانبها ، مثل الماس كه‏ يك گوهر گرانبهاست ، شخص نيست ، شی‏ء است ولی شی‏ء گرانبها . شكل ديگر تاثير زن در تاريخ كه اين شكل در جوامع قديم زياد بوده ، اين‏ است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد ، نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شی‏ء ، اما شخص بی‏بهاء ، شخص بی‏ ارزش ، شخصی كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است. دقايق روانشناسی‏ ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقی يعنی طرحی در خلقت بوده برای‏ عزيز نگه داشتن زن . هر وقت اين حريم بكلی شكسته و اين حصار خرد شده‏
    است ، شخصيت زن از نظر احترام و عزت پائين آمده است . البته از جنبه‏های ديگری ممكن است شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد ، عالمه شده باشد ، ولی ديگر آن موجود گرانبها برای مرد نيست . از طرف‏ديگر زن نمی‏تواند زن نباشد . جزء طبيعت زن اين است كه برای مرد گرانبها باشد . و اين را هم اگر از زن بگيريد ، تمام روحيه او متلاشی می‏شود . آنچه‏ برای مرد در رابطه جنسی ملحوظ است ، در اختيار داشتن زن به عنوان يك‏ موجود گرانبهاست ، نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها برای او . ولی آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد او را به عنوان يك شی‏ء گرانبها داشته باشد ، بلكه اين است كه خودش به عنوان‏ يك شی‏ء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد . آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نيست كه اختصاص به صورت‏
    ازدواج رواج داشته باشد ) ، يعنی وقتی كه زن ارزان شد ، در اماكن عمومی‏ بسيار پيدا شد ، هزاران وسيله برای استفاده مرد از زن پيدا شد ، خيابانها و كوچه‏ها جلوه‏گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانی و تماشاكردن ، از نظر استماع موسيقی صدای زن ، از نظر لمس‏ كردن ، حداكثر بهره برداری را از زن بكند ، آنجاست كه زن از ارزش خودش‏ ، از آن ارزشی كه برای مرد بايد داشته باشد ، می‏افتد . يعنی ديگر شی‏ء گرانبها نيست ولی ممكن است مثلا باسواد باشد ، درسی خوانده باشد ، بتواند معلم باشد و كلاسهايی را اداره بكند ، يا طبيب باشد ، همه اينها را می‏تواند داشته باشد ولی در اين شرايط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشی كه‏ برای يك زن در طبيعت او وجود دارد ، ديگر برايش وجود ندارد . و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان می‏شود بدون‏ آنكه در نظر فردی از افراد مردان ، آن عزت و احترامی را كه بايد داشته‏ باشد دارا باشد . جامعه اروپائی به اين سو می‏رود . يعنی از يك طرف به زن از نظر رشد برخی استعدادهای انسانی از قبيل علم و اراده شخصيت می‏دهد ولی از طرف‏
    ديگر ارزش او را از بين می‏برد . شكل سومی هم وجود دارد و آن اين است كه‏ زن به صورت يك " شخص گرانبها " دربيايد ، هم شخص باشد و هم گرانبها . يعنی از يك طرف شخصيت روحی و معنوی داشته باشد ، كمالات روحی و انسانی نظير آگاهی داشته باشد . ( علم و آگاهی ، يك پايه شخصيت زن است ، مختار بودن و از خود اراده‏ داشتن ، اراده قوی داشتن ، شجاع و دلير بودن ، يك ركن ديگر شخصيت زن‏ است . خلاق بودن ، ركن ديگر شخصيت معنوی هر انسانی از جمله زن است . پرستنده بودن ، با خدای خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن‏ ، حتی روابط معنوی در سطح عالی ، در آن سطحی كه انبياء با خدا داشته‏اند با خدا داشتن ، از چيزهايی است كه به زن شخصيت می‏دهد . ) و از طرف‏ ديگر ، زن در اجتماع مبتذل نباشد . يعنی آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم‏ نباشد ، نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم . حريم مسئله‏ای است بين‏
    محدوديت زن و اختلاط زن و مرد . وقتی كه ما به متن اسلام مراجعه می‏كنيم ، می‏بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن می‏خواهد ، شخصيت است و گرانبها بودن . در پرتو همين شخصيت و گرانبهائی ، عفاف در جامعه مستقر می‏شود ، روانها سالم باقی می‏مانند ، كانونهای خانوادگی در جامعه سالم می‏مانند ، و رشيد از كار در می‏آيد . گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودی كه اسلام مشخص‏ كرده ، حريم باشد ، يعنی اسلام اجازه نمی‏دهد كه جز كانون خانوادگی ، يعنی‏ صحنه اجتماع ، صحنه بهره برداری و التذاذ جنسی مرد از زن باشد چه به‏ صورت نگاه كردن به بدن و اندامش ، چه به صورت لمس كردن بدنش ، چه به‏ صورت استشمام عطر زنانه‏اش و يا شنيدن صدای پايش كه اگر به اصطلاح به‏ صورت مهيج باشد ، اسلام اجازه نمی‏دهد . ولی اگر بگوئيم علم ، اختيار و اراده ، ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور ؟ می‏گويد بسيار خوب ، مثل مرد . چيزهايی را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است ، آنچه را كه حرام نكرده ، بر هيچكدام حرام نكرده است . اسلام برای‏ زن ، شخصيت می‏خواهد ، نه ابتذال . بنابراين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن ، تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند ، سه گونه می‏تواند باشد . يك‏ تاريخ ، تاريخ مذكر است ، يعنی تاريخی كه به دست جنس مذكر بطور مستقيم‏ ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشی در آن ندارد . يك تاريخ ، تاريخ‏ مذكر مؤنث است اما مذكر مؤنث مختلط ، بدون آنكه مرد در مدار خودش‏ قرار بگيرد و زن در مدار خودش . يعنی تاريخی كه در آن اين منظومه بهم‏ خورده است ، مرد در مدار زن قرار می‏گيرد و زن در مدار مرد كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضی از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم ، می‏بينيم‏ كه چطور اينها دارند جای خودشان را با يكديگر عوض می‏كنند . نوع سوم ، تاريخ مذكر مؤنث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن‏ ، ولی مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتی به قرآن كريم‏ مراجعه می‏كنيم ، می‏بينيم تاريخ و مذهب و دين آنطور كه قرآن كريم تشريح‏ كرده است يك تاريخ مذكر مؤنث است و به تعبير من يك تاريخ مؤنث است‏ ، يعنی مذكر و مؤنث هر دو ، اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه‏ مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش . قرآن كريم مثل اينكه عنايت خاص داردكه همين طور كه صديقين و قديسين‏ تاريخ را بيان می‏كند ، صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان بكند . در داستان آدم و همسر آدم نكته‏ای است كه من مكرر در سخنرانيهای چند سال‏ پيش خود گفته‏ام و باز يادآوری می‏كنم . يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبی جهان وارد كردند كه واقعا خيانت بود . ( در مسئله زن نداشتن‏ عيسی و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها ) . كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است ، يعنی شيطان كوچك است . مرد به خودی خود گناه نمی‏كند و اين زن است ، شيطان كوچك است كه هميشه‏ وسوسه می‏كند و مرد را به گناه وا می‏دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا ، اين طور شروع شد كه شيطان نمی‏توانست در آدم نفوذ بكند لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد ، و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل‏ است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه می‏كند . اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل درآمد ، ولی قرآن درست خلاف اين‏ را می‏گويد و تصريح می‏كند ، و اين عجيب است . قرآن ، وقتی داستان آدم و شيطان را ذكر می‏كند ، برای آدم اصالت و برای‏ حوا تبعيت قائل می‏شود . اول كسی كه می‏فرمايد ما گفتيم ، می‏گويد ما به‏ اين دو نفر گفتيم كه ساكن بهشت شويد ( نه فقط به آدم ) . « لا تقربا هذه‏ الشجره »( 1 ) به اين درخت نزديك نشويد ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد می‏فرمايد : « فوسوس لهما » « الشيطان »( 1 ) شيطان اين دو را وسوسه كرد . نمی‏گويد كه يكی را وسوسه‏ كرد و او ديگری را وسوسه كرد . « فدلاهما بغرور »( 2 ) باز " هما " ضمير تثنيه است « و قاسمهما انی لكما لمن الناصحين »( 3 ) آنجا كه ‏خواست فريب بدهد ، جلوی هر دوی آنها قسم دروغ خورد . آدم همان مقدار لغزش كرد كه حوا و حوا همان مقدار لغزش كرد كه آدم . اسلام اين فكر را ، اين دروغی را كه به تاريخ مذهبها بسته بودند ، زدود و بيان داشت كه‏ جريان عصيان انسان ، چنين نيست كه شيطان زن را وسوسه می‏كند و زن مرد را و بنابراين زن يعنی عنصر گناه . و شايد برای همين است كه قرآن گويی‏ عنايت دارد كه در كنار قديسين از قديسات بزرگ ياد كند كه تمامشان در مواردی بر آن قديسين علو و برتری داشته‏اند .
    در داستان ابراهيم ، از ساره با چه تجليلی ياد می‏كند ! در اين حد كه‏ همان طور كه ابراهيم با ملكوت ارتباط داشت و چشم ملكوتی داشت ، فرشتگان را می‏ديد و صدای ملائكه را می‏شنيد ساره نيز صدای آنها را می‏شنيد . وقتی به ابراهيم گفتند خداوند می‏خواهد به شما ( ابراهيم پير مرد و ساره‏ پير زن ) فرزندی بدهد ، صدای ساره بلند شد ، گفت : « ا الد و انا عجوز و هذا بعلی شيخا »( 4 ) من پير زن با اين شوهر پير مرد ؟ ! ما سر پيری می‏خواهيم بچه دار بشويم ؟ ! ملائكه در حالی كه‏ مخاطبشان ساره است

    پاورقی :

    1 - سوره اعراف آيه . 19
    2 - سوره اعراف آيه . 21
    3 - سوره اعراف آيه . 20
    4 - سوره هود آيه . 72

صفحه 15 از 17 نخستنخست ... 511121314151617 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی