♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥
صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 48
  1. #21
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    ghalb.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    مـسلم كه مجروح و سر تاپاى خون آلود شده بود, به ديوارى تكيه كرد, اهل كوفه به گرد او جمع شـدنـد و امـان را تـايـيـد وتاكيد مى كردند.
    استرى آوردند و مسلم را بر آن سوار كردند.
    آن گاه اسلحه اش را گرفتند.
    مسلم از اين كار به امان آن هابدگمان شد.
    مـسـلـم را نزد ابن زياد آوردند.
    ابن زياد فرمان داد او را بربام قصر بردند و سرش را از پيكرش جدا كردند و تنش را از بالاى بام در ميان مردمى كه بيرون قصر جمع شده بودند بينداختند و رفيقش هانى را در بازار به دار آويختند.
    طـبرى , از كسى كه كشته شدن هانى را پس از شهادت مسلم به چشم ديده نقل مى كند كه هانى را كت بسته از زندان بيرون آوردند و او را به ميان بازار, در جايى كه گوسفند مى فروختند, بردند.
    هـانـى مـى گـفت : عشيره من مذحج كجاست , ولى امروز مذحجى براى من نمانده است ! مذحج كجاست ؟ آيا من به مذحج دسترسى دارم ؟! هنگامى كه ديد كسى او را يارى نمى كند, دست خود را كشيد و از بند بيرون آورده گفت : آيـا عـصـايى يا كاردى يا سنگى يا استخوانى پيدا نمى شود, كه بدان وسيله مرد از جان خود دفاع كند؟ راوى گفت : ناگهان بر سرش ريختند و دست هايش را محكم بستند و به او گفتند: گردنت را بگير تا سرت را جدا كنند.
    هانى به چنين سخاوتى راضى نشد.
    يكى از غلامان ابن زياد به او شمشير زد و كارگرنشد.
    ديگرى شمشيرى زد و او را كشت .
    اهل كوفه ايستاده , تماشا مى كردند! اگـر نـمـى دانـى مـرگ چـيـست , در بازار به هانى و پسر عقيل بنگر, ببين دلاورى كه شمشير, رخـسـاره اش را تـكه تكه كرده , ودلاور ديگرى كه پس از آن كه كشتندش , تنش را از بالا به پايين انـداختند, پيكرى را مى بينى كه مرگ , رنگ آن را دگرگون كرده , وجوى خون را مى بينى كه از هـر سـوى روان اسـت .
    اگـر شـما خون خواهى برادرتان را نكنيد, روسبيانى هستيد كه به پشيزى تسليم شده اند.
    ايـن حـوادث در كوفه رخ مى داد و اهل بيت در مكه نامه دليل راهشان , مسلم را مى خواندند, و از پيام كتبى او آگاه شده بودند كه از اهل كوفه براى حسين بيعت گرفته است , و مردم دور او جمع شـده , مـنـتـظر آمدن امام حسين هستند.
    حسين حركت كرد و قصد داشت كه با كسانش از مكه بيرون آمده به سوى عراق بشتابد, پيش از آن كه پيام ديگر از مسلم شهيدبرسد.
    پـيـام مـسـلـم از ايـن قـرار بـود كـه وقتى از جان خود نوميد شد, چشمانش پر از اشك گرديد.
    گوينده اى به او گفت : هر كه آن چه تو مى خواستى بخواهد, اگر چنين پيش آمدى برايش رخ دهد, نمى گريد.
    مسلم گفت : بـه خـدا, بـراى خـودم نمى گريم و براى كشته شدن نوحه گرى نمى كنم .
    ولى گريه من براى كسان من است كه به سوى من مى آيند.
    گريه مى كنم براى حسين و اهل بيت حسين .
    سـپـس مـسلم روى به محمدبن اشعث (همان كه از جانب ابن زياد به مسلم امان داده بود) كرده چنين گفت : اى بنده خدا ! چنين مى بينم كه تو از زنده نگه داشتن من ناتوانى , آيا مى توانى از طرف خود كسى را به سوى حسين بفرستى كه اززبان من اين پيام را به حسين برساند, چون گمان مى كنم كه او و اهـل بـيـتش از مكه به سوى شما روان باشد ويا فردا روان بشود, و اين بيتابى كه در من مى بينى براى اين است .
    پيام مسلم به طورى كه مورخان مى گويند, چنين بوده كه , يكى برود و به حسين (ع ) بگويد: پـسر عقيل هنگامى كه به دست كوفيان اسير شده بود, مرا نزد تو فرستاد.
    او صلاح نمى دانست كه شـمـا به اين ديار بياييد,زيراكشته خواهيد شد.
    و او گفت كه با اهل بيت خود بازگرديد, سخنان كـوفـيان , شما را گول نزند, اينان همان ياران پدرت هستند كه جدايى از آن هارا با مرگ يا كشته شدن آرزو مى كرد.
    اهل كوفه به تو دروغ گفتند و به من هم , وكسى كه به او دروغ گفته شد, راى ندارد.
    پسر اشعث براى مسلم سوگند ياد كرد كه اين پيام را براى حسين بفرستد.
    ولى حسين منتظر نشد.
    بـلـكـه بـه هـمان پيام نخستين اكتفا كرد و روانه گشت .
    چقدر راست است شعرى كه حسين از گفته ابن مفرغ موقعى كه ازمدينه بيرون مى آمد, بر زبان آورد.
    والمنايا يرصدننى ان احيدا, خطرات مرگ بار در كمين منند, مبادا از دسترس آن ها كناربروم .

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. تشكر

    saleh (13-10-1389)

  3. #22
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 85      تشکر : 83
    439 در 110 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    saleh آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥







    مجلس عزاى حضرت زينب كبرى عليه السلام در شام و روضه خواندن ايشان

    پيش از اين بيان شد كه يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران ، وى امام زين العابدين عليه السلام را بين ماندن شام و حركت به سوى مدينه مخير نمود. آن حضرت به پاس تكريم عليا مخدره زينب عليه السلام فرمود: بايستى در اين باب با عمه ام زينب عليه السلام صحبت كنم ، چون پرستار يتيمان و غمگسار اسيران ، اوست . يزيد از اين سخن بر خود لرزيد. چون آن حضرت با زينب كبرى عليه السلام سخن در ميان نهاد، فرمود: هيچ چيز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله اختيار نخواهم كرد، ولى اى يزيد بايستى براى ما خانه اى خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم ، زيرا از هنگامى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا نمودند نگذاشته اند كه بر كشتگان خود گريه كنيم ، و بايستى هر كس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود كسى او را منع ننمايد. يزيد از اين سخنان بر خود لرزيد، و بسى بيمناك شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، يزيد و ساير بنى اميه را با خاك سياه برابر نموده و بغض و عداوت او را در قلوب مردم مستقر خواهد كرد و آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را كه مى خواسته اند آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را نابود كنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره نديد، فرمان داد تا خانه وسيعى براى آنها تخليه كردند و منادى ندا كرد: هر زنى مى خواهد به سر سلامتى زينب عليه السلام بيابد مانعى ندارد. چون اين خبر منتشر شد به روايت عوالم ، زنى از هاشميه در شام نماند مگر آنكه در مجلس حضرت زينب عليه السلام حاضر گرديد.ادامه در تاپینگ بعد..
    *****************************
    انشاالله هر جا هستید سالم وسلامت باشید.

    التماس دعا
    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥

  4. #23
    عضو كوشا

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 85      تشکر : 83
    439 در 110 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    saleh آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥







    ادامه تاپینگ قبل
    زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينب و زيور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند يكباره زيورهاى خود را ريخته و همگى لباس سياه مصيبت در بر كردند و از زنان شام جمع كثيرى به آنها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بر كشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كرده صورتها بخراشيدند، چندانكه آشوب محشر برخاست و بانگ وزراى به عرش رسيد، در آن وقت زينب كبرى عليه السلام به روايت بحار انشاد اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب نمود. از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى بر پا شد.
    فرمود: اى زنان شام ، بنگريد كه اين مردم جانى شقى ، با آل على عليه السلام چگونه معامله كردند و چه به روز اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله در آوردند؟ اى زنان شام ، شما اين حالت و كيفيت را ملاحظه مى نماييد، اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد و نمى دانيد كه از ستم كوفيان بيوفا و پسر زياد بيحيا و صدمات طى راه ، بر اين زنان داغدار و يتيمان دل افگار و حجت خدا سيد سجاد عليه السلام چه گذشت ؟
    زنان شام و هاشيمات از مشاهده اين حال و استماع اين مقال جملگى به ولوله در آمدند. (1)
    آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند.
    در بحر المصائب گويد: آن مخدره در آن وقت روى به بقيع آورده و اين اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنانكه گفتى آسمان و زمين را متزلزل ساخت . به نظر حقير، اين اشعار هم زبان حال است كه به آن مخدره نسبت داده اند.
    ايا ام قد قتل الحسين بكربلا
    ايا ام ركنى قد هوى وتزلزلا
    ايا ام قد القى حبيبك بالعرا
    طريحا ذبيحا بالدما مغسلا
    ايا ام نوحى فالكريم على القنا
    يلوح كالبدر المنير اذا نجلا
    و نوحى على النحر الخضيب و اسكبى
    دموعا على الخد التريب مرملا
    در اين وقت زنان شام هر يك به تسلى و دلدارى اهل بيت پرداختند. 2)

    پاورقی:
    1- رياحين الشريعه ج 3 ص 193
    2- رياحين الشريعه ج 3 ص 195


    *****************************
    انشاالله هر جا هستید سالم وسلامت باشید.

    التماس دعا
    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥

  5. #24
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    تقاضا و اصرار

    روزى در مكه شايع شد كه به همين زودى حسين وا هل بيتش از آن جا خواهند رفت و مقصدشان عـراق اسـت .
    بـنى هاشم بر اهل بيت نگران شدند, زيرا سفرى بود كه نمى دانستند سرانجام آن چه خواهد بود.
    در ميان آن ها كسانى بودند كه توانستند نزد حسين بيايند و از او تقاضا كنند كه از مكه بـيـرون نرود, و اگر تصميمش جدى است , اهل بيتش را در مكه بگذارد و با خود نبرد, زيرا معلوم نيست كه با چه چيز روبه رو خواهد شد.
    عمربن عبدالرحمان بن حارث بن هشام نزد حسين آمد و به وى چنين گفت : مـن پـيـش تـو بـراى تـقاضايى آمده ام كه آن را براى خير تو مى خواهم اگر تو مرا خيرخواه خود مى دانى , بگويم و گرنه ازگفتن دست بردارم .
    حسين گفت : بگوى , به خدا, من تو را خيانت كار نمى دانم و به تو گمان بد ندارم .
    عمر گفت : شنيده ام مى خواهى به عراق بروى .
    من از اين سفر بر تو نگرانم , زيرا به شهرى مى روى كه در آن اميران وماموران دولتى هستند و آن ها گنج هايى از ثروت را در دست دارند.
    چون مردم بـنـدگـان زر و سـيمند.
    من اطمينان ندارم كسى كه به تو وعده يارى داده و تو را بيشتر دوست مى دارد, از در جنگ باتو در نيايد و زير پرچم دشمنانت نرود.
    عبداللّه بن عباس , نزد حسين آمد و چنين گفت : پـسـر عـمو! در دهان مردم افتاده كه تو مى خواهى به عراق بروى , به من بگوى كه چه مى خواهى بكنى ؟ حسين گفت : من تصميم گرفته ام در يكى از اين دو روز حركت كنم ان شاءاللّه تعالى .
    ابن عباس گفت : من از شر اين خطر, تو را به خدا مى سپارم .
    سپس با حالت انكار پرسيد: مرا آگاه كـن , خـداى رحمتت كند,كه مى خواهى به سوى مردمى بروى كه امير خود را كشته و شهر را به تـصرف در آورده و دشمنان را بيرون كرده اند؟ اگرچنين است , به سوى آن ها برو, ولى اگر آنان تو را دعوت كرده اند در حالى كه اميرشان با منتهاى قدرت بر آن هاحكومت مى كند و كارمندانش از شهرها ماليات مى گيرند, بدان كه تو را براى جنگ و كشتار خواسته اند و من از آن مى ترسم كه بـه تـو خيانت كنند و دروغ بگويند و با تو مخالفت نمايند و دست از تو بردارند و از دور تو پراكنده شوند واز پليدترين دشمنان توگردند.
    حسين , به طور اختصار جواب داد: مـن از خـدا طلب خير مى كنم و فكرى خواهم كرد تا ببينم چه مى شود ((42)) ابن عباس روانه شـد.
    در راه عـبـداللّه بن زبير را بديد.
    او هنوز با يزيد بيعت نكرده بود و مكه را پناهگاه خويش قرار داده بود.
    ابن عباس احساس كرد كه ابن زبير از رفتن حسين شاد و خشنود است , زيرا ميدان براى او خـالـى خـواهـد مـانـد.
    سـنـگـيـن تـرين چيزها بر ابن زبير, وجود حسين در حجاز بود.
    چنان كه مـحـبوب ترين چيزها نزد او, رفتن حسين به عراق بود, زيرا ابن زبير مى خواست حجاز را به تصرف درآورد و مى دانست كه تا حسين در حجاز است , اين كار نخواهدشد.
    شب فرا رسيد.
    ابن عباس نزد حسين بازگشت و با اصرار و التماس , چنين گفت : پسر عمو! من خود را وادار به صبر مى كنم ولى نمى توانم صبر كنم .
    مى ترسم كه اين راه به هلاكت و نابودى تو منتهى شود.
    اهل عراق مردمانى دغل هستند, به آن ها نزديك مشو! در همين شهر بمان كـه سـرور اهل حجاز هستى , اگر اهل عراق تورا مى خواهند - چنان كه خودشان مى پندارند - به ايشان بنويس , كه دشمن را از خاك خود بيرون كنند.
    سپس نزد ايشان برو.
    ولى حسين هم چنان در تصميم خود باقى بود.
    در اين هنگام , ابن عباس دست به دامان او شد كه اگـر مـى روى زنـان وكـودكـانت را همراه مبر.
    به خدا, مى ترسم كه تو كشته شوى , هم چنان كه عثمان كشته شد و زنان و فرزندان بر او نگاه مى كردند.
    حسين , هم چنان در تصميم خود ثابت و پاى دار بود.
    ابن عباس چاره اى نديد جز آن كه با خشم بگويد: با رفتنت از حجاز, چشم ابن زبير را روشن كردى و امروز تا تو هستى , كسى به او اعتنايى نمى كند.
    به آن خدايى كه جز اوخدايى نيست , هر گاه مى دانستم كه اگر موى پيشانى تو را بگيرم و نگذارم بروى , تا زمانى كه مردم به دور من و تو جمع شوند, سخن مرا مى پذيرفتى , هرآينه مى كردم .
    ابن عباس بيرون رفت و در راه , گذارش به عبداللّه زبير افتاد.
    ابن عباس بدو گفت : اى پسر زبير! چشمت روشن .
    شعر: اى شانه به سر در چه جاى خرم و آبادى خانه گرفته اى .
    به آسودگى تخم گذار و نغمه سركن كه كسى مزاحم تو نيست .
    هر جا را كه دلت مى خواهد, خاكش را با منقارت نرم و ملايم كن .
    اينك حسين روانه مى شود, تو شاد و خرم باش .

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  6. #25
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    سـاعـت حركت حسين نزديك شد. مردم با بى تابى و نگرانى به او مى نگريستند.
    نوبت آخرين تقاضا رسيد. صاحب اين تقاضا عبداللّه جعفر, شوهر زينب بود, زينبى كه تصميم گرفته بود با فرزندانش همراه برادر سفر كند, عاقبتش هر چه مى شود بشود. در اين جا, براى نخستين بار مى بينيم كه عبداللّه از حسين دور مى ايستد و باز متوجه مى شويم كه مـوقـعـى كه او مى خواهدپسر عموى خود را از اين سفر باز دارد, مانند ابن عباس خودش نمى آيد سخن بگويد, بلكه در آغاز نامه مى نويسد و بادو فرزند خود محمد و عون , نزد امام مى فرستد.
    آيا عبداللّه بيمار بوده و خودش نمى توانسته نزد حسين برود؟ نـه , هرگز, زيرا عبارت نامه اش را كه كتاب هاى تاريخ براى ما آن را نگه داشته , نفى مى كند كه او مـريـض بـاشـد.
    اينك نامه عبداللّه به نقل از تاريخ طبرى و ابن اثير: ((43)) اما بعد, من تو را به خدا سـوگند مى دهم كه وقتى كه نامه من به تو رسيد و آن را خواندى , از اين سفر دست بردارى , زيرا درايـن ره كه تو مى روى , من نگرانم , مبادا هلاكت تو و نابودى اهل بيت تو در آن باشد.
    اگر امروز كشته شوى , روشنايى زمين خاموش مى شود, چون تو راهنماى رستگاران هستى و اميد مسلمانان به تو است . در حركت شتاب مكن كه من در پى نامه خواهم آمد.
    والسلام .
    آيـا عـبـداللّه در دل از حـسـيـن رنـجـشى داشته است ؟ نه , هرگز, زيرا به طورى كه در نامه اش مى خوانيم , حسين را روشنايى زمين و چراغ رستگاران و اميد مؤمنان مى خواند. پس چرا از حسين روى پوشانيده و نامه نوشتن را برآمدن خودش نزد حسين ترجيح داده ؟ شـايـد ايـن نكته كوچك تر از آن باشد كه در اطراف آن تامل كنيم . دور نيست كه عبداللّه گرفتار كـارهـاى خـودش بوده , اين نامه را با شتاب نوشته كه سپس خودش بيايد. دور نيست كه خواسته است قبلا با امير, مذاكراتى كند و آن گاه حضور امام شرفياب شود.عبداللّه از پى نامه اش روان شد ولى به فوريت به سراغ امام حسين نرفت , بلكه به سراغ عمروبن سعيد -كه از جانب يزيد امير مكه بود - رفت . بـا هـم نـشـسـتند تا در اين كار فكرى كنند.
    نظر عبداللّه جعفر اين بود كه امير نامه اى به حسين بـنويسد و به او امان دهد و او رابه محبت و خدمت گزارى خويش اميدوار سازد و از حسين تقاضا كند كه از عزم سفر صرف نظر كند. عمرو در جواب گفت : هر چه مى خواهى بنويس و نزد من بياور تا امضا كنم . عبداللّه آن چه مى خواست از زبان امير براى حسين نوشت و از امير خواست كه پس از آن كه نامه را مـهر كرد, آن را به وسيله برادرش يحيى بن سعيد بفرستد, زيرا وى سزاوارترين كسى است كه امام مى تواند به او اعتماد كند و تشخيص دهد كه اين نامه از طرف امير, جدى است . امـيـر, ايـن پيشنهاد را انجام داد.
    يحيى با نامه مهر شده و سربسته , همراه عبداللّه جعفر, به سوى حسين روان شد. حـسين , تقاضاى آن ها را با طرزى زيبا و مؤدبانه رد كرد و به اجراى تصميم خود همت گماشت , بـدون آن كـه تـرديـدى پـيداكند.
    پس با قبر جدش وداع كرد ((44)) و در آن حال مى گفت : از زندگى دست شستم و تصميم دارم كه فرمان خداى رااجرا كنم . مـا نـمى توانيم همراه حسين برويم , پيش از آن كه كمى درنگ كرده و به آن چه كه ميان عبداللّه جعفر و همسرش , بانوى بانوان زينب رخ داده , بنگريم .
    زيرا پس از اين , ديگر اين دو تن را با هم نخواهيم ديد. حوادث ناگوار ما را از آن كه به بانوى خردمند خودمان بنگريم , بازداشت .
    ما ابرهاى تيره اى را كه بـر خانه زينب خيمه زده بود, در نظر گرفتيم , به طورى كه اگر كسى گمان برد كه ما زينب را فراموش كرده ايم , معذورمان خواهد داشت . ما مى گوييم كه زينب را فراموش نكرده ايم و با كسى سروكار داشته ايم كه خود زينب با او سروكار دارد.
    اكـنـون بـه سوى خودش مى رويم , مى بينيم كه زينب شوهر را گذارده , همراه برادر مى رود و تا آخـريـن روز زنـدگى , زينب رامى بينيم كه جاى خود را از خانه عبداللّه جعفر به جاى ديگرى در خانه حسين بن على (ع ) تبديل كرده است .
    مـى بـيـنـيم زينب , همراه برادرش مى رود و شوهرش در حجاز مى ماند.
    حتى پس از كشته شدن حسين هم , زينب به خانه شوهر بر نمى گردد, فقط مدتى بسيار ناچيز در مدينه مى ماند, سپس به سوى مصر حركت مى كند و بنا بر ارجح اقوال ,در زمين پاك آن جا دفن مى شود.
    ماه رجب سال 62 هجرت .
    و عبداللّه جعفر در حجاز مى ماند و اطلاعى نداريم كه او ازحجاز بيرون آمده باشد, تا وقتى كـه در سـال هشتادم هجرت وفات مى كند.
    و اين همان سالى است كه به سال حجاف معروف شد, زيرا در آن سال , سيلى در مكه آمد كه حاجيان را با شترانشان ببرد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  7. #26
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    از كـتـاب هاى تاريخ و شرح حال مى پرسيم , آيا ميان اين دو همسر نگرانى و رنجشى بوده ؟ هر دو خـامـوش مى شوند ونمى توانند جواب گويند.
    مى خواهيم از اين سخن بگذريم , ولى مى بينيم كه گذشتن از آن كار آسانى نيست .
    بلكه براى ما ميسور نيست كه همين بس با همراه بودن زينب در ايـن مسافرت اكتفا كنيم . اگر به اين جدايى كه ميان زينب وشوهرش رخ داده , توجه نمى كرديم , مـى تـوانـسـتـيـم بگذريم , ولى پس از آن كه به اين نكته متوجه شده كه در همه جا ميان زينب و پـسـرعـمـويـش جدايى است , مى بينيم كه زينب تا آخرين روز زندگى با خويشان خود زندگى مى كند و از آن هاجدا نمى شود و به واسطه شوهر يا فرزند, دست از آن ها برنمى دارد.
    اين پرسش , پيوسته به خاطر مى خلد كه در ميان زن و شوهر, چه روى داده است ؟ اخـيرا, در جايى كه شايستگى براى ذكر ندارد, به خبرى بر مى خوريم , در شرح حال زينب ديگرى كه غير از بانوى خردمند بنى هاشم است .
    در هـمـان وقـتـى كـه كـتـاب هـاى تـاريخ و شرح حال از آن چه ميان دو همسر رخ داده سخن نـمى گويند, در كتاب السيدة زينب واخبارالزينبات تاليف عبيدلى نسابه , خبرى را مى خوانيم كه در ضـمـن سـخـن از ديـگـرى آورده شـده اسـت , در آن جايى كه اززينب وسطى , دختر على بن ابـى طـالـب گـفـت وگو مى كند و او همان است كه به ام كلثوم معروف شده است و در كودكى به ازدواج عمر خطاب در آمده است : چـون كـه امـيـرالمؤمنين , عمربن خطاب (رضى اللّه عنه ) كشته شد, پس از او, زينب با محمدبن جـعـفربن ابى طالب ازدواج كرد.
    پس از مرگ محمد بن جعفر, ((45)) عبداللّه جعفر او را گرفت و ايـن ازدواج بـعـد از آن بـود كه عبداللّه , زينب كبرى راطلاق داده بود.
    زينب وسطى , نزد عبداللّه بماند تا وفات كرد. ((46)).
    سررشته را به دست گرفته و بر مى گرديم و به شرح حال عبداللّه در هر جـايـى كـه دسـترس باشد مراجعه مى كنيم .
    از مورخان و شرح حال نويسان , كسى را نمى بينيم كه به طلاق دادن عبداللّه , زينب خردمند, و ازدواج او با خواهرش ام كلثوم , اشاره كرده باشد.
    اگر اين خبر راست باشد, پس كى زينب طلاق داده شده ؟ به طور قطع , نمى توان سخنى گفت , فقط ترجيحى كه مى دهيم آن است كه طلاق پس از وفات امـام عـلى و پيش از حركت حسين از حجاز بوده , زيرا كه ام كلثوم تا وقتى كه محمدبن جعفر زنده بـود, هـمـسـر او بـوده , و ديـده ايـم كـه مـحـمد در جنگ صفين حاضر است و دليرانه زير پرچم امـيـرالـمـؤمنين شمشير مى زند و به طورى كه از اين خبر معلوم مى شود ام كلثوم در موقعى كه هـمـسـر عـبـداللّه جـعـفـر بـوده , پـس از مـصـيـبـت امام حسين در غوطه دمشق وفات كرده است ((47)).
    بنابراين , زينب خردمند پيش از اين موقع طلاق داده شده است و پس از آن كه رشته ازدواجش گسسته شده بود, با برادرسفر كرده است . اين نهايت توانايى كنونى ما در روشن كردن اين نقطه تاريك و دشوار زندگى زناشويى زينب است و پس از اين از تاريخ ‌نويسان نخواهيم پرسيد كه علت طلاق چه بوده , فقط متوجه زينب مى شويم , مـى بـينيم كه در دوستى برادرش و برادرزادگانش جان مى دهد و مى بينيم كه عبداللّه جعفر در هـمـيـن وقت , حسين را از دل و جان يارى مى كند, هر چند همراه حسين به كوفه نمى رود, ولى حسين را هميشه بزرگ مى شمارد و مى كوشد از خطرى كه متوجه اوست , جلوگيرى كند.
    مـوقـعـى كـه حـسين براى سفر مرگ تصميم گرفت , عبداللّه , دو پسرش را با امام روانه كرد, در صورتى كه مى دانست در اين سفر همگى كشته خواهند شد.
    دل عـبداللّه در همه حال با حسين بود و به همين زودى مى بينيم كه عبداللّه , پس از شهادت امام حسين , براى سوگوارى مى نشيند و بهترين تسليت براى او اين بوده كه دو فرزندش محمد وعون در ركـاب سـيـدالـشهدا شهيد شده اند, چنان كه طبرى در تاريخ نقل مى كند ((48)) و در روايت ديـگـر است كه , فرزندان عبداللّه , كه با امام حسين شهيد شده اند, سه تن بوده اند: محمد و عون و عبداللّه .

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  8. #27
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    به سوى دره مرگ

    كـاروان در شـبـى تـاريـك و هـوايـى ايـسـتـاده , از مـكـه بـيـرون شـد و بـه سـوى كوفه روان گـرديد ((49)) كوه هايى كه مشرف بر اين شهر مقدس بودند, هنگامى كه ديدند آل محمد از اين شهر به سفرى مى روند كه بازگشت ندارد, همگى در سكوتى بهت آميز فرو رفتند.
    در اوايـل راه , بـه فـرستادگان عمروبن سعيدبن عاص , امير حجاز, برخوردند, آن ها مى خواستند كـاروانـيـان را بـه مـكـه بـازگـردانـنـد.
    در مـيان دو دسته , تازيانه اى چند ردوبدل شد.
    سپس فرستادگان امير از ممانعت دست كشيدند و كاروان سيرخود را از سر گرفت .
    راه پـيمايى كاروان در آغاز بسيار تند و سريع بود, چيزى كه بر كاروانيان راه پيمايى شبانه را آسان مـى كـرد, ايـن بود كه درعراق هزارها تن منتظر مقدم پسر دختر پيغمبر هستند ((50))
    , چنان كه اهل مدينه در شصت سال پيش منتظر مقدم جدشان محمد(ص ) بودند.
    زيـنـب كـه سـرورى زنان كاروان با او بود, يكى دوبار بادلى آكنده از غم و اندوه برگشت و پشت سرخود را نگريست و آن جاى گاه پربها و مقدس را از جلو چشم گذرانيد.
    زينب , پيش از اين نيز به عراق مهاجرت كرده بود, روزى كه پدرى داشت كه عظمتش جهان را پر كـرده بـود.
    و امروز همان زينب بار دگر به عراق مى رود, در صورتى كه بارهاى سنگينى از رنج و مصيبت در اين ساليان دراز, كه متجاوز از بيست سال است , بر دوشش نهاده شده .
    در اين سال ها, زينب پدر را از دست داد و برادر را از دست داد, و باآن دو نشاط خود را از دست داد.
    پس از آن ها نيزجوانى را ازدست داد.
    اشـك ديـدگـان زيـنب را پر كرد, هنگامى كه با نگاهى سرشار از مهر و دوستى و آكنده از اندوه , كاروانى را كه با شتاب درحركت بود, درنظر آورد.
    اينان تمام كسان زينب هستند: برادر او و فرزندانش ((51)) , برادرزادگان و عموزادگانش .
    ايـشان اهل بيت رسولند و گل هاى بنى هاشم و زيور قريشند, كه از مرز و بوم خود دست كشيده , به سوى سرانجام مجهول ولى حتمى , روانه اند.
    آيا مى دانى آن سرانجام چيست ؟ زينب چندان منتظر دانستن آن نشد, زيراكاروان هنوز دو منزل يا سه منزل بيشتر نپيموده بود كه بـه دوتـن عـرب از بـنى اسدبرخوردند.
    حسين , به خاطرش رسيد كه از آن دو بپرسد كه در كوفه اوضاع از چه قرار است گمان حسين اين بود ((52)) كه آن دو از سپاهى انبوه سخن مى گويند كه آمـاده اسـتقبال اوست و داستان استقبال اهل مدينه را از رسول خدا هنگام هجرت تجديدمى كند, زمانى كه دوشيزگان بنى النجار اين سرود را از ته دل مى خواندند:
    طلع البدر علينا من ثنيات الوداع ----- وجب الشكر علينا مادعاللّه داع
    - مـاه شـب چهارده از تپه هاى سلام ((53)) برما بتابيد.
    تا كه خواننده اى خداى را مى خواند مابايد سپاس گزار باشيم .
    ايها المبعوث فينا ----- جئت بالامر المطاع
    - اى برگزيده در ميان ما, تو فرمانى اطاعت پذيرآورده اى .
    ولى چه زود اين خواب وخيال برهم خورد و اين آرزو از ميان رفت .
    آن دوعرب گفتند: خداى تو را رحمت كند, ما خبرى داريم اگر بخواهيد آن خبر را آشكارا بگوييم وگرنه در نهان .
    حسين به ياران خود نظرى انداخته وگفت : از اين ها چيزى پوشيده نيست .
    آن دو گفتند: اى زاده رسول ! دل هاى مردم با تو است , ولى شمشيرهايشان برزيان تو, بيا و از اين سفر برگرد.
    سپس , كشته شدن مسلم بن عقيل و دوست او هانى بن عروه را خبر دادند.
    سكوت بهت آميزى بر همه مستولى شد, ولى ديرى نپاييد.
    آن گاه زنان شيون كردند و همه به گريه در افتادند.
    نوحه گرى سوزانى در بيابان بر پا شد.
    هـنـگـامى كه شيون نوحه گران سبك شد, حسين تصميم گرفت ((54)) با اهل بيت بازگردد.
    ناگه فرزندان عقيل از جاى جستندو فرياد كشيدند: به خدا, ما هرگز برنخواهيم گشت تا خون خواهى كنيم , يا آن چه برادر ما چشيده است بچشيم و همگى كشته شويم .

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. #28
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    حـسـيـن , بـه آن دو عرب كه از روى خيرخواهى پيشنهاد برگشتن كرده بودند, نظرى انداخته , چنين گفت : بعد از اين ها, زندگانى ارزشى ندارد.
    سرنوشت همان بود كه فرزندان عقيل گفتند.
    هيچ كدام باز نگشتند, بلكه همگى كشته شدند.
    اين بار, كاروان در رفتن شتابى نكرد.
    تمام روز و بيشتر شب را ماندند.
    هنگامى كه سحر شد, حسين به جوانان وغلامانش دستور داد كه آب بسيار همراه بردارند.
    آنان نيز چنين كردند و آب بسيار برداشتند.
    سپس , براى آن كه سفر را از سر بگيرند, عزم را جزم كردند.
    قسمت آخر سفر بسيار كوتاه بود.
    شكى نبود كه چه سرانجام شومى در انتظار اين كاروان خواهد بود.
    حـسين نخواست كه اين مطلب بر عرب هايى كه بدو پيوسته بودند پنهان بماند, شايد آن ها كه در پى او مى آيند چنين مى پندارند كه حسين به شهرى مى رود كه اهل آن فرمان بردار او هستند.
    لذا حقيقت را در ضمن خطبه اى براى يارانش روشن كرد وگفت : ...
    امـا بـعـد, خـبر بدى به ما رسيده : مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شدند...
    شيعيان ما به ما خـيـانـت كـردنـد.
    اگـر از شـمـاكـسى بخواهد برگردد, برگردد, ما از حقى كه بر او داشتيم , گذشتيم .
    عـرب هـا از چـپ و راسـت پراكنده شدند, تا آن كه جز اهل بيتش و يارانى كه با وى از حجاز آمده بـودند, كسى نماند.
    كاروان حركت خود را از نو آغاز كرد و با سكوتى اندوه ناك به راه افتاد, گويى نيرويى شگرف و مقاومت ناپذير, كاروان را به سوى پرت گاه مرگ و نابودى پيش مى برد.
    خبرهاى بد پى درپى مى رسيد.
    هنوز روز به نيمه نرسيده بود و كاروان در بيابان به راه خود مى رفت كه خبر شهادت عبداللّه يقطر, بـرادر رضـاعى حسين ,رسيد.
    امام وى را به سوى پسر عمويش , مسلم فرستاده بود.
    پيش از آن كه خبر كشته شدن مسلم برسد, عبداللّه يقطر راگرفتند و نزد عبيداللّه زياد بردند.
    ابن زياد گفت كه عـبداللّه را بالاى بام دارالاماره ببرند و او در حضور مردم , حسين رالعن كند, سپس به پايين آيد تا در باره وى تصميم بگيرد.
    عـبـداللّه يقطر به بالاى بام رفت و مردم را از آمدن سيدالشهدا خبر داد و ابن زياد و پدرش را لعن كـرد.
    ابن زياد, او را ازبالاى قصر پرت كرد, به طورى كه استخوان هايش بشكست و خرد شد, ولى هنوز رمقى در او مانده بود كه ظالمى بيامدو سرش را ببريد, تا آسوده اش كند.
    كاروانيان در اين بار, مانند وقتى كه خبر كشته شدن مسلم را شنيدند, گريه نكردند, بلكه به اين خـبـر بـا تحيرى آميخته به سكوت گوش دادند, و آن گاه بدون آن كه ترديدى پيدا كنند, به راه خـود ادامـه دادنـد.
    از دور چيزى نمايان شد كه يكى پنداشت درخت خرماست , تكبير گفتند و به خود نويد دادند كه پيش از هنگامه اى كه در انتظار هستند, اندكى بياسايند.
    حسين از يارانش پرسيد: تكبير چه بود؟ گفتند: درخت خرما ديديم .
    كسانى كه به راه آشنايى و سابقه داشتند, بانگ برداشتند: بـه خـدا, در اين بيابان درخت خرمايى نيست , گمان ما آن است كه شما جز فراز اسبان و سرهاى نيزه ها چيز ديگرى نمى بينيد.
    حسين لختى بينديشيد, سپس گفت : من هم به خدا همين را مى بينم .
    سكوتى سنگين دوباره كاروانيان را فرا گرفت .
    بيابان به جز بانگ شتران و آه هاى سوزانى كه از سينه زنان بيرون مى آمد, چيزى نمى شنيد.
    گويا شبح مرگ بر اين دسته از مردم غمگينى كه با كندى پيش مى روند, سايه افكنده بود, مردمى كـه بـا عزمى راسخ وتصميمى خلل ناپذير به سوى سر انجام فجيع و دردناك خود روانه هستند, و گويا خطرات مرگ بار, پيوسته در كمين آن هاست مبادا از دسترس دور شوند.
    گـرمـاى ظـهر, سخت و خسته كننده بود.
    حسين و يارانش به سوى كوهى كه پناه گاهى داشت متوجه شدند و در آن جا فرودآمدند و شترانشان را خوابانيدند.
    ابـر تـيره اى كه آسمان را فرا گرفته بود بر طرف شد.
    حربن يزيد با هزار سوار از لشكريان عبيداللّه زياد امير كوفه نمايان شد,حر آمده بود پيام آن ستم كار متكبر را به حسين برساند: مـن مـامـوريـت دارم كـه تو را نزد ابن زياد ببرم , يا بر تو چنان تنگ بگيرم و نگذارم از جايت تكان بخورى .
    حـسـيـن گـفـت : آن وقت من با تو خواهم جنگيد, و از آن بترس كه در اثر كشتن من روسياه و بدبخت شوى , مادرت داغت را ببيند.
    حر خشم خود را فرو برد و سپس جواب داد: بـه خدا به جز تو هركس از عرب اين سخن را مى گفت , نام مادرش را به داغ ديدن مى بردم , ولى چه كنم كه چاره ندارم , جزآن كه نام مادرت را به خوبى و بزرگى ياد كنم .
    حسين به قصد ادامه سفر از جاى برخاست , حر خواست كه همراه او باشد و از حركتش باز دارد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  10. #29
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    ghalbha پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    حسين مقصودش را پرسيد, حر گفت : مـن بـه جـنـگ بـا تـو مامور نيستم , فقط مامورم كه از تو جدا نشوم , تا تو را به كوفه برسانم .
    اگر نـمـى خواهى , راهى را در نظربگير كه نه به كوفه برود و نه تو را به مدينه برساند, تا من به ابن زياد گـزارش دهم و دستور بگيرم .
    و اگر ميل دارى خودت نامه اى به يزيد بنويس , شايد خداى بزرگ فرجى كند و دست من به خون تو آلوده نگردد.
    حسين به سوى چپ گراييد و از راهى كه به سوى قادسيه مى رفت , روان گرديد و نامه هاى اهل كوفه را بيرون آورده و به كوفيانى كه با سپاه ابن زياد آمده بودند چنين گفت : ...
    نـامـه هاى شما و پيام هاى شما پى درپى به من مى رسيد كه با من بيعت كرده ايد.
    اكنون اگر بر بـيعت خود پاى داريد, به حقيقت خواهيد رسيد, و اگر چنين نيست و عهد مرا شكسته و از بيعت مـن دست برداشته ايد, كار تازه شما نيست , باپدرم چنين كرديد و با برادرم چنين كرديد, و با پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين كرديد, فريب خورده كسى است كه به شما اعتماد كند.
    كسى كه عهد بشكند, به خودش زيان رسانيده .
    خداى از شما بى نياز است .
    والسلام .
    حر گفت : تورا به خدا سوگند مى دهم , كه به جان خودت رحم كن , زيرا مى بينم اگر جنگ كنى كشته خواهى شد.
    حسين فرمود: مرا از مرگ مى ترسانى ؟
    سامضى وما بالموت عار على الفتى ----- اذا ما نوى خيرا و جاهد مسلما
    فان عشت لم اندم وان مت لم الم ----- كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما
    من در اين راه جان مى دهم و مرگ بر جوان مرد ننگ نيست , جوان مردى كه نيت خير داشته باشد و از روى ايمان و درستى عقيده جهاد كند.
    اگـر زنده بمانم پشيمان نيستم , و اگر بميرم سرزنش نمى شوم , همين خوارى براى تو بس است كه زنده بمانى و تو سرى خور باشى .
    حـر كـه ايـن سخن شنيد, سكوتى آميخته به تاثر و فروتنى بر او چيره شد و خداى را بخواند كه از جنگ با حسينش باز دارد.
    و قـاصـدى نـزد ابـن زيـاد فـرستاده بود كه اجازه مى دهد حسين و اهل بيتش از همان راهى كه آمده اند باز گردند؟ حر اميدوار بود كه جواب عبيداللّه مثبت باشد.
    خـبـر آمـدن حسين ميان اهل كوفه شايع شده بود, چهارتن , آرى تنها چهارتن ,از اهل كوفه آمدند حـسـيـن را يـارى كنند, حرخواست جلو آنان را بگيرد, ولى وقتى كه ديد حسين با لحنى قاطع و محكم مى گويد: از اين ها چنان دفاع خواهم كرد كه از جان خود مى كنم دست برداشت .
    سپس , حسين به آن ها روى كرده پرسيد: اهل كوفه را در چه حالى گذاشتيد؟ گفتند: اشراف و متنفذان مال بسيارى رشوه گرفتند و شكم هاشان پر شده , همه آن ها متحدا با تـو دشمنند, اما بقيه مردم ,دل هاشان با تو است ولى فردا شمشيرهايشان به روى تو كشيده خواهد شد.
    سـپـس نـقـل كـردنـد كـه فـرستاده حسين به كوفه , چه بر سرش آمد.
    حسين نتوانست از اشك خوددارى كند, و اين آيه راتلاوت فرمود: فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا, ((55)) از آن ها (مؤمنان ) كسى است كه وظـيـفـه اش را انجام داده , و از آن ها كسى است كه آماده براى اداى وظيفه است (همگى به عهد خود وفا كردند) و هيچ گونه تبديلى ندادند.
    بار الها ! بهشت را براى ما و براى آن ها قرار بده , و ما و آنان را در رحمت جاويدانت جاى بده , و از پاداشى كه ذخيره كرده اى بهره مند گردان .
    سپس خاموش شد.
    همگى شب را با حالت انتظار به روز آوردند.
    صـبـح شد, حسين نماز صبح به جا آورد و حركت كرد.
    حسين و يارانش به سمت چپ مى راندند, ولـى حـربـن يزيد به زورآن ها را به سوى كوفه بر مى گردانيد.
    آنان به سمت چپ مى رفتند, تا به نينوا رسيدند.
    ناگهان ديدند كه سوارى از كوفه مى آيد و فرمان ابن زياد را براى حر به همراه دارد: امـا بـعـد, هر جا كه نامه من به تو رسيد, بر حسين سخت بگير, مبادا او را به جز در بيابانى خشك فرود آورى , بيابانى كه نه آبى داشته باشد و نه پناهى , به فرستاده خود گفتم كه همراه تو باشد و از توجدا نشود, تا اجراى فرمان مرا به من گزارش دهد.
    سپاه حر, ميان حسين و آب فاصله شد, و شب را با تشنگى به روز آوردند.


    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  11. #30
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    صـبح گاهان , سپاه كوفه نمايان شد.
    آنان چهارهزار تن بودند و فرمانده ايشان عمربن سعدبن ابى وقاص بود.
    هنگامى كه به جاى گاه , حسين نزديك شدند, عمر كسى را فرستاد كه از حسين بپرسد: براى چه آمده است ؟ حسين چنين پاسخ داد : هم شهريان شما به من نوشتند و تقاضا كردند كه پيش آن ها بروم , اكنون اگر مرا نمى خواهند باز مى گردم .
    عـمرسعد به ابن زياد نوشت و سخن حسين را گزارش داد.
    ابن زياد كه از مضمون نامه آگاه شد, اين شعر را بخواند:
    الن قد علقت مخالبنا به ----- يرجوالنجاة و لات حين مناص
    اكنون كه چنگال هاى ما به او بند شده , اميد نجات دارد, ولى ديگر چاره اى نيست .
    آن گـاه به عمر سعد نوشت كه بيعت يزيد را به حسين عرضه بدارد, اگر بيعت كند, ما در باره او هر چه صلاح دانستيم انجام خواهيم داد.
    و آب را, آرى آب را, به روى حسين و همراهانش ببندد.
    عمر پانصد سوار به سوى فرات فرستاد وآب را به روى حسين و يارانش بستند.
    هنگامى كه تشنگى بر آن ها فشار آورد, حسين , برادرش عباس بن على را فرمود كه با بيست پياده وسـى سـوار, كـه تـقريبادوسوم ياوران حسين مى شدند, به سوى آب فرات رفت , وجنگ كردند و مشك ها را پر كرده وباز گشتند.
    مـوقـعـيـت بـاريـك تر و خطرناك تر مى شد.
    حسين نزد كوفيان فرستاد و پيغام داد كه يكى از سه پيشنهادش را بپذيرند: ازهمان راهى كه آمده , به حجاز بازگردد, يا آن كه بگذارند او خودش نزد يزيدبن معاويه برود, يـا او را بـه يكى از مرزهاى مسلمانان كه در برابر كفار قرار داد, روانه كنند, تا در خطرات و سود و زيان با مردم آن سامان شريك باشد.
    عمر, پيام حسين را براى ابن زياد فرستاد.
    وقت در انتظار جواب امير كوفه با كندى و ناراحتى مى گذشت .
    جوابى كه در انتظارش بودند, به وسيله شمربن ذى الجوشن رسيد, امابعد, من تو را به سوى حسين نفرستادم تا از او دفاع كنى و او را به آسايش وحيات اميدوار سازى و نزد من از او شفاعت نمايى .
    پس متوجه باش , اگر حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند, آنان را با سلامتى نزد من بفرست , و گرنه برايشان بتاز تاهمگى كشته شوند.
    و پـس از كشته شدن , گوش و بينى آن ها را ببر, كه سزاوارند.
    اگر حسين كشته شد, اسبان را بر بـدنـش بـتاز تا پشت و سينه اش خرد شود, زيرا او نافرمان شده و تفرقه ايجاد كرده و از مسلمانان بريده و ستم گرى را پيشه خود ساخته است .
    اگر فرمان ما را اجرا كنى , پاداشى به تو خواهيم داد كه در خور هر فرمان بر سخن پذيرى است , و اگر اجراى آن بر توناگوار است , از فرماندهى كناره بگير و لشكر را به شمر واگذار.
    والسلام .



    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •