♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 48
  1. #31
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    goll پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥




    بانوى كربلا

    عمرسعد, لشكر خود را بخواند و پيش از غروب آفتاب به سوى حسين حمله ور گرديد.
    حـسـيـن , در جـلـوى خـيمه اش نشسته بود و دوزانو را دربند شمشير قرار داده ودر اثر خستگى خوابش برده بود.
    ولى خواهرش زينب بيدار بود, و در كنار برادر ايستاده از وى پرستارى مى كرد.
    زينب , غريو حمله سپاه را از نزديك بشنيد.
    با ملايمت به برادر نزديك شده گفت : برادر! بانگ و فرياد نزديك مى شود, آيا نمى شنوى ؟ حسين سربرداشت و فرمود: جدم رسول خدا را در خواب ديدم , به من فرمود: تو نزد ما مى آيى .
    خواهرش سيلى به صورت نواخت وگفت : اى واى ! حسين فرمود: خواهر عزيز من ! واى بر تو نباشد, آرام باش , خداى تو را رحمت كند.
    آن گاه حسين برادرش عباس را فرا خواند و از او خواست كه برود و از مهاجمان خبرى بياورد.
    وقتى كه حسين دانست كه كوفيان آهنگ جنگ دارند, دوباره برادر را فرستاد كه از آن ها خواهش كـنـد كه امشب رادست از جنگ بردارند, زيرا ما مى خواهيم در اين شب براى خدا نماز بخوانيم و دعـا كـنـيـم و اسـتغفار نماييم .
    هنگامى كه صبح شد, و اگر خدا خواست روبه رو شديم , ياتسليم مى شويم و يا جنگ خواهيم كرد.
    عمر, با يارانش مشورت كرد كه اين مهلت را بدهد, يانه ؟ يكى گفت : سبحان اللّه , به خدا اگر اينان از ديلميان بودند و اين تقاضا را از تو مى كردند, شايسته بود كه با آن موافقت كنى .
    سپس تا فردا را مهلت دادند.
    حسين به سوى ياران خود شد, و پس از آن كه ستايشى نيكو ازخداى خود كرد, چنين گفت : اما بعد, من يارانى باوفاتر از ياران خود نمى شناسم , و اهل بيتى نيكو كارتر و خدمت گزارتر از اهل بيت خود سراغ ندارم .
    خداى از طرف من به همه شما پاداش نيكو دهد.
    يـاران من ! آگاه باشيد,كه من به همه شما اجازه دادم كه برويد, و بيعتم را از گردنتان برداشتم .
    اينك شب همه جا رافراگرفته , آن را شترى پنداشته و بر تاريكى آن سوار شويد, و هر مردى از شما دست يك تن از اهل بيت مرا بگيرد و باخود ببرد.
    سپس در شهرها پراكنده شويد, تا وقتى كه خداى فـرجـى فـرمـايـد.
    ايـن مـردم مرا مى خواهند و بس , اگر بر من دست يافتند, دگرى را فراموش مى كنند.
    همگى به يك بار فرياد كشيدند: پـنـاه بـر خـدا, بـه مـاه حـرام سوگند اگر ما چنين كنيم , با چه رويى بازگرديم ؟ و با مردم چه بگوييم ؟ بگوييم سرورمان و فرزند سرورمان و سالارمان را گذاشتيم , كه نشانه تيرها و سرنيزه ها و خوراك درنده ها شود, ولى ما خودمان گريختيم , براى آن كه زندگى را دوست داشتيم .
    پناه بر خدا ! ما به زندگى تو زنده ايم و با مرگ تو مى ميريم وجان مى دهيم .
    سپس يكى از آن حضرت پرسيد: آيـا مـا از تو دست برداريم ؟ با آن كه پيش خدا عذرى نداريم , به خداكه از تو جدا نمى شوم تا وقتى كه نيزه ام را درسينه هاى اهل كوفه بشكنم و با شمشيرم , مادامى كه در دست من است , خونشان را بريزم .
    به خدا قسم , اگر اسلحه ام دردستم نباشد, در راه تو آنان را سنگباران مى كنم تا با تو بميرم .
    امام از تاثر بگريست .
    اصحاب هم گريستند.
    اشك هاى ديگرى نيز از ميان خيمه ها جواب آن حضرت را دادند.
    زيـرا بـانـوى بـانـوان زيـنب و بانوانى كه از آن خاندان شريف در خدمتش بودند, با پريشانى و غم , به سخنان حضرت گوش مى دادند.
    پس آن گاه , هركس به خواب گاه خويش برفت .
    سـكـوتـى سـنگين و ناراحت كننده بر كربلا حكم فرما شد.
    ولى ناله زنى - كه از خيمه هاى حسين برخاست - آن رابشكست .
    زن از اعماق قلبى پاره پاره مى ناليد و مى گفت : اى واى از داغ ديـدن , اى واى از خـون دل خوردن , اى كاش مرگ , زندگى مرا نابود مى كرد.
    اى حسين من ! اى سرورمن ! اى يادگار عزيزان من ! آيا آماده كشته شدن شدى ؟ آيا از زندگى نوميد شدى ؟ امروز, رسول خدا از دستم رفت , امروزمادرم فاطمه زهرا از دستم رفت , امروز پدرم على از دسـتـم رفـت , امـروز بـرادرم حـسـن از دسـتـم رفـت , اى يـادگار گذشتگان ,اى پشت و پناه باقى ماندگان .
    اين زن , زينب بود نه ديگرى , زينب , بانوى خردمند بنى هاشم .
    خـوب اسـت بگذاريم على بن حسين , آن كسى كه او را زينب ازكشته شدن نجات داد, اين داستان سوزان را براى ما نقل كند.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. #32
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    در شـبـى كه پدرم فردايش كشته شد, نشسته بودم و عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد.
    پدرم از يـارانـش كـنـاره گـرفـت وبه يكى از خيمه هاى خود رفت .
    غلام ابوذر غفارى در خدمتش بود, و شـمـشـيـر آن حـضـرت را اصـلاح مـى كرد و صيقل مى داد.
    شنيدم پدرم باخود زمزمه مى كرد و مى گفت : يا دهر اءف لك من خليل ----- كم لك بالاشراق والاءصيل - اى روزگار! تف بر تو از اين دوستى تو! چقدر تورا صبح هاى روشن و شام هاى تيره است .
    من صاحب اوطالب قتيل ----- والدهر لايقنع بالبديل - كه بر كشته هاى ياران من يا دوستان من مى گذرد.
    (آرى ) روزگار بدل نمى پذيرد.
    وا نما الا مرالى الجليل ----- و كل حى سالك السبيل - كارها در دست خداى بزرگ است و بس .
    و هر زنده اى بايد اين راه را بپيمايد.
    پدرم دوبار يا سه بار اين شعرها را بخواند, تا من مقصودش را فهميدم و دانستم منظورش چيست .
    گـريـه گـلويم را گرفت , ولى اشكم را پس زدم .
    هنگامى كه عمه ام زينب شنيد چيزى را كه من شـنـيدم , خوددارى نتوانست , ازجاى پريد و دامن كشان و سربرهنه به سوى پدرم دويد.
    وقتى به او رسيد, شيون آغاز كرد وگفت : اى واى ازداغ ديدن , اى كاش مرگ , زندگى مرا نابود مى كرد...
    حسين (ع ) نظر عميق بر زينب انداخت و به او گفت : خواهر عزيز من , حلم و بردبارى تو را شيطان نبرد.
    زيـنـب گفت : يا اباعبداللّه ! پدر و مادرم به فداى تو, جانم به قربان تو ((56)) حسين , اندوه خود را فرو برد, ولى اشك در چشمانش مى درخشيد و در زير زبان چنين گفت : اگر قطا ((57))
    را درشب وا مى گذاشتند, مى خوابيد.
    زيـنب گفت : واى بر من , آيا روحت مى خواهد تورا از من بگيرد؟ اين كه دل را بيشتر مى سوزاند و جـانـم را سـخـت ترمى گدازاند.
    آن گاه سيلى به صورت خود نواخت و دست برد و گريبانش را بدريد و بيهوش بيفتاد.
    حسين به كنار خواهر آمد و آب به صورتش بپاشيد و گفت : خـواهـرم عـزيـزم ! از خـداى بـپرهيز و صبر كن , صبرى كه براى خدا باشد و بدان كه اهل زمين مى ميرند, و آسمانيان نيزنخواهند ماند, و هر چيزى نابود مى شود مگر خداى .
    پدرم از من بهتر بود, مادرم از من بهتر بود, برادرم از من بهتر بود.
    همه رفتند ومن و همه آن ها بايد به دنبال رسول خدا برويم .
    هنگامى كه زينب به حال آمد, حسين بدو گفت : خواهر عزيزم , تو را سوگند مى دهم , و سوگند مرا انجام بده , وقتى كه من كشته شدم , به خاطر من گريبان چاك مكن ,صورت را مخراشان , ناله مكن , شيون مزن , واى واى مگو.
    على بن حسين مى گويد: آن گاه پدرم عمه ام را نزد من آورد و بنشانيد و خود پيش يارانش رفت .
    اگـر زيـنب مى دانست كه فردا چه مصيبتى در انتظار او و خويشانش است .
    هر آينه اشك هايش را براى فردا ذخيره مى كرد.
    شـبـى بـود ولـى چـه شبى ! بيشترشان آن شب را به بيدارى گذراندند و به هيولاى مرگ كه در كـمين آن ها نشسته , منتظرپيدايش روز بود, مى نگريستند ((58)) زينب رفت و چشمان خشك و افـسـرده اش را بـه تاريكى وحشت زايى كه بر آن بيابان خيمه زده بود بينداخت .
    هنگامى كه حالش بـه جـا آمـد, بـه سوى خواب گاه فرزندان و برادرانش شد و از ديدار آن ها براى فراقى دور و دراز توشه بر گرفت .
    صبح شد, دو لشكر برابر هم قرار گرفتند.
    ولى چه دو لشكرى ! عـمـر سـعـد با چهار هزار تن ((59)) از سپاه امير كوفه با آمادگى كامل و ساز و برگ كافى از يك طرف .
    و در پشت سرآن ها, نفوذ و قدرت .
    و از طرف ديگر, حسين و خويشان و يارانش كه سى و دوسواروچهل پياده بودند.
    و در پشت سرآن ها, كودكان و زنان .
    حسين , به هزاران تنى كه به سوى هفتاد و دو تن يارانش حمله ور شده بودند مى نگريست .
    هنگامى كـه نزديك رسيدند, اسب مركوب سوارى خود را خواست و سوار شد, آن گاه آنان را مخاطب قرار داد و با صداى بلند چنين فرمود: اى مـردم ! بشنويد و در جنگ بامن شتاب نكنيد و اندكى بينديشيد.
    سپس هرچه خواستيد انجام دهيد و درنگ نكنيد.
    خدايى كه قرآن را نازل كرده , سرور و پشتيبان من است و اوست كه پارسايان را دوست مى دارد.
    صداى حسين به گوش زنان و خواهران و دخترانش رسيد, همگى به ناله درافتادند و گريستند.
    ناله هاى آن ها كم كم بلند شد, تا به گوش حسين رسيد.
    فرزندش على و برادرش عباس را به سوى ايشان فرستاد و به آن دو بفرمود: زنان راساكت كنيد, وقت باقى است و بسيار خواهند گريست .
    در ايـن دم بـود كه به ياد پسر عمويش عبداللّه بن عباس افتاد, و به خيالش رسيد كه طنين سخن ابن عباس از دور به گوشش مى رسد, كه به اصرار مى گويد: از حجاز به كوفه مرو, و اگر مى روى زنـان و كـودكانت را همراه مبر, زيرا مى ترسم كه تو كشته شوى , آن گونه كه عثمان كشته شد, و زنان و فرزندانش به او مى نگريستند.
    هـنـوز طـنين سخن در گوش حسين باقى بود, كه زنانى كه گريه مى كردند و مى ناليدند, آرام شدند.
    پس از آرامش زنان حسين به حال خود برگشت و رو به سوى لشكر كوفه كرد و پس از حمد خداى چنين گفت : نسبت مرا بگوييد و ببينيد من كه هستم .
    آن گاه به خود آييد و وجدانتان را مخاطب قرار داده و آن را سـرزنـش كـنيد وبينديشيد, آيا براى شما كشتن من و هتك احترام من رواست ؟ آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم ؟ آيامن فرزند وصى آن حضرت و پسر عموى او و آن كسى كه شايسته ترين ايـمـان بـه خـدا را داشت , نيستم ؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموى پدرم نيست ؟ آيا جعفر شهيد كه در بهشت با ملائكه پرواز مى كند, عموى خودم نيست ؟ آيا اين حديث مشهور به شما نرسيده كه رسول خـدا(ص ) بـه مـن و بـرادرم فـرمـود: شما دوتن سرور جوانان اهل بهشت و نور چشم مسلمانان هستيد؟ آيا اين فرمايش , شما را از اين كه خون مرا به ناحق بريزند, جلوگير نمى شود.
    و پس از آن كه كوفيان به سخنان گوش ندادند, چنين گفت : اگـر در گـفته هاى من ترديد داريد و يا شك داريد كه من پسر دختر پيغمبر شما هستم , به خدا كه در ميان مشرق ومغرب , جز من كسى پسر دختر پيغمبر نيست .
    كسى پاسخش را نداد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  3. #33
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    حسين به سخن خود ادامه داده پرسيد: آيـا كـشـتـن مـن براى آن است كه كسى را از شما كشته ام , يا مالى را از شما برده ام , و يا قصاص جنايتى است كه بر شماوارد آورده ام ؟! همه ساكت ماندند و در جواب متحير بودند.
    در اين هنگام , حسين سران سپاه كوفه را درنظر آورد و آنان را يكايك صدا زد: اى فـلان ...
    اى فـلان ...
    اى فـلان ...
    آيـا به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و بوستان ها سبز و خرم گرديده و پيمانه ها پر شده و سپاهى آماده فرمان تو است , پس به زودى بيا؟! سـخـنـان حـسـين (ع ) تكه تكه مى شد و كوفيان گوش نمى دادند, به جز حربن يزيد كه به سوى فرمانده خود عمرسعدرفت و از او پرسيد: خدا به تو خير دهد, آيا با اين مرد جنگ مى كنى ؟ عمر پاسخ داد: آرى , به خدا جنگى كه كوچك ترين مرحله اش افتادن سرها بر زمين و جدا شدن دست ها باشد.
    حر گفت : چرا بايكى از اين سه پيشنهادى كه كرد موافقت نكرديد؟ عمر گفت : به خدا, اگر اختيار در دست من مى بود, مى پذيرفتم , ولى امير تو نپذيرفت .
    حر چيزى نگفت و به سوى حسين گراييد و كم كم به آن حضرت نزديك مى شد در اين حال او را لرزشى سخت فراگرفت .
    يكى از كسانش كه اورا بدان حالت ديد, گفت : اى حـر! كـار تـو آدم را بـه شـك مـى اندازد, به خدا, در هيچ جنگى تو را چنين نديدم .
    اگر از من مى پرسيدند, دلاورترين مرد كوفه كيست ؟ از تو نمى گذشتم .
    بـه خـدا, من خود را در ميان بهشت و دوزخ مخير مى بينم , ولى چيزى را بر بهشت مقدم نخواهم داشت , هر چند بند ازبندم جدا كنند و مرا بسوزانند.
    سپس تازيانه اى بر اسب زد و به حسين پيوست وگفت : يابن رسول اللّه ! خداى مرا قربانت كند.
    من همان كسى هستم كه تو را از بازگشتن جلوگير شدم و در راه , تحت نظرت قرار دادم و در اين جا بر تو بسيار سخت گرفتم .
    به خدا سوگند كه من هرگز گمان نمى كردم اين مردم پيشنهادهاى تو را رد كنند.
    اگر گمان مى كردم كه اين مردم خواسته هاى تو رانمى پذيرند, چنين نمى كردم .
    اكنون من با سرافكندگى و پشيمانى نزد تو آمده و از خداى خود شرمسارم و آماده ام كه با جانم تو را يارى كنم , تا كشته شوم .
    سپس به سوى ياران قديمى روى كرده , چنين گفت : اى اهـل كـوفـه ! بـهـره مـادرتان داغ دل و اشك ديده باشد.
    حسين را دعوت كرديد, وقتى كه به سـرزمـيـنـتان آمد, تسليم دشمنانش كرديد؟! شما مى پنداشتيد كه در راه او جان بازى مى كنيد, اكنون بر او حمله برده تا او را بكشيد, و از هر سواحاطه اش كرده واز رفتنش به گوشه اى از زمين پهناور خداى جلو گرفتيد, تا مانند اسير, مالك سود و زيان خود نباشد؟! آب فـراتـى كـه يـهـودى و گـبر وترسا از آن مى آشامند و خوكان و سگان در آن مى غلتند, براو و هـمراهانش بستيد, تاتشنگى او و اهل بيتش را از پا بيندازد! پس از محمد, با فرزندانش بد رفتارى كرديد! اگرتوبه نكنيد, خداى روز تشنگى سيرابتان نكند.
    جـواب اهـل كوفه آن بود كه تيربارانش كنند.
    حر به سوى حسين برگشت و از آن حضرت آن قدر دفاع كرد تا شهيدشد.
    هنگامه خونين جنگ ميان دو دسته برپا شد, دسته اى هزاران تن بودند و دسته اى ده ها! يـاران حـسين يكى پس از ديگرى به ميدان مى رفتند و كوفيان با آن ها با بى رحمانه ترين كشتارى كه تاريخ به خاطرداردجنگ مى كردند, تا روز به نيمه رسيد و ظهر شد.
    حسين , با كسانى كه باقى مانده بودند نماز خوف به جا آورد.
    سپس ,به جنگ پرداختند.
    هنگامى كه ياران حسين يقين كردند كـه نمى توانند از كشته شدن امام خود جلوگيرى كنند, درجان بازى و كشته شدن در پيش گاه حسين بريك ديگر سبقت مى گرفتند, تا همگى كشته شدند و جز اهل بيت حسين كسى نماند.
    آن هـا نيز دليرانه به جنگ پرداختند.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  4. #34
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    نخستين كسى كه از آنان به ميدان رفت و شهيد شد, على اكبر, پسر حسين بود.
    على برسپاه دشمن حمله مى كرد و رجز مى خواند:
    انا على بن الحسين بن على ----- نحن و بيت اللّه اولى بالنبى
    - من على , فرزند حسين پسر على هستم .
    به خانه خدا قسم كه ما به پيغمبر سزاوارتريم .
    اضربكم بالسيف حتى يلتوى ----- ضرب غلام هاشمى علوى
    - شـمـا را با شمشير مى زنم تاخم شود.
    شمشيرزدنى كه شايسته جوانى هاشمى نسب و علوى نژاد باشد.
    ولا ازال اليوم احمى عن ابى ----- تاللّه لايحكم فينا ابن الدعى
    من امروز با تمام قوا از پدرم دفاع مى كنم .
    به خدا, كه زنازاده بى پدر نخواهد بر ما حكومت كرد.
    دم به دم بر سپاه كوفه حمله مى برد و سپس نزد پدر باز مى گشت و مى گفت : پدر! تشنه ام .
    حسين مى گفت : فرزندم صبر كن , شب فرا نمى رسد مگر آن كه رسول خدا(ص ) باجام خودش تو را سيراب كند.
    جـوان بـرمى گشت و بر لشكر مى تاخت و پياپى به حملات خود ادامه مى داد كه ناگهان تيرى به سـوى او رها شد و درگلوى على نشست و گلويش را پاره كرد.
    جوان در خون خود مى غلتيد كه پدرش برسيد.
    شنيدندش كه با آهنگى داغ ديده مى گفت : فـرزنـد! خداى بكشد مردمى كه تورا كشتند, چقدر اين مردم برخدا و بر هتك حرمت رسول خدا گستاخند.
    فرزند!پس از تو, خاك بر سر اين دنيا.
    نـقل مى كنند كه هنوز حسين سخنش تمام نشده بود كه زنى از خيمه گاه بيرون دويد, كه مانند خورشيد مى درخشيد, واز سوز دل ناله مى كرد و مى گفت : اى حبيب من ! اى پسر برادر من ! كـسـى كـه آن زن را نـشـنـاخـته بود پرسيد: كيست ؟ گفتند, زينب دختر فاطمه , دخت رسول خدا(ص ) است .
    زينب با شتاب آمد و خود را بر پيكر جوان شهيد انداخت .
    حـسـيـن بـه سوى زينب شد و دست خواهر را گرفت و به خيمه گاهش برگردانيد.
    سپس , نزد فرزند خود بازگشت .
    جوانانش به سوى او رو آورده بودند.
    حسين دردمندانه گفت : برادرتان را برداريد و ببريد.
    على را از آن جا بردند.
    كـوفـيـان , اطراف حسين را گرفتند.
    قاسم بن حسن بن على , به سوى عمو روان شد.
    قاسم هنوز كـودك بـود.
    زيـنـب خـواسـت قـاسـم را بـرگرداند, ولى كودك وقتى كه ديد ظالمى بر حسين شـمـشـيـرى فرود مى آورد, از دست زينب خود رارهانيد و به عمو رسانيد, و دست دراز كرد تا از رسيدن شمشير به عمو جلوگيرى كند و بر آن ستم كار بانگ زد: اى پليد مادر! مى خواهى عمويم را بكشى ؟ شمشير فرود آمد و دست قاسم را جدا كرد, ولى به نخى از پوست آويزان شد.
    كودك شهيد پاها را بر زمين مى ماليد و از سوز مى ناليد و مى گفت : مادر جان ! زينب از دور جواب داد: جانم , اى عزيز من .
    و به سوى قاسم دويد.
    حسين بر سر نعش قاسم ايستاده بود و مى گفت : بـه خـدا, چقدر براى عمويت سخت است كه تو او را بخوانى و جوابت را ندهد, يا جواب بدهد ولى جوابش براى توسودى نداشته باشد.
    حـسين در برابر چشم زينب , قاسم را برداشت و ببرد و در كنار فرزندش على بخوابانيد ((60)) دم بـه دم زيـنـب با جان دادن عزيزانش روبه رو مى شد.
    هنوز اين آخرين نفس را نكشيده بود كه بايد زينب پيكر پاره پاره آن را در بر گيرد.
    در مـيـان شـهـيـدانـى كـه پيكرهايشان را نزد زينب آورده بودند, فرزند زينب , عون بن عبداللّه و بـرادرانـش مـحـمد وعبداللّه , و برادران زينب : عباس ((61)) و جعفر و عثمان و عبداللّه و محمد و ابـوبـكـر, فـرزنـدان حـسـيـن , برادر زينب : على وعبداللّه , و فرزندان حسن , برادر زينب : ابوبكر و قاسم ((62)) , و فرزندان عقيل عموى زينب : جعفر و عبداللّه وعبدالرحمان و.. بودند.
    آسياى خونين كشتار, ديوانه وار مى گرديد و نمى خواست - تا در زمين كربلا از فرزندان ابوطالب زنده اى نفس كش باقى است - از گردش بايستد.
    مـوقـعـى كه هنگامه جنگ نزديك به آخر بود, ده تن از سپاهيان ابن زياد به قصد چپاول و تاراج به خـيمه گاه حسين كه عيال و باروبنه آن حضرت در آن جا بود, تاخت آوردند, ولى فرياد امام كه به تنهايى مى جنگيد, آن هارا باز گردانيد: واى بـر شـمـا! اگر دين نداريد, در دنيا آزاده باشيد, باروبنه من يك ساعت ديگر براى همه شما حلال خواهد بود.
    پس از ساعتى , خيمه گاه حسين تاراج شد و بر اهل كوفه حلال گرديد! وه كه چه ساعت هراسناكى بود.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  5. #35
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol.. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    حسين به تنهايى جنگ مى كرد, پس از آن كه پسران و خويشان و يارانش همگى كشته شده بودند.
    و يك تن از آنان زنده نمانده بود.
    كسى كه حسين را ديده كه يكه و تنها با قلبى قوى مى جنگيد, مى گويد: بـه خـدا, در ايـن مـوقـع بـود كـه زيـنـب دخـتر فاطمه از خيمه گاه خارج شد.
    گويا هنوز هم گوشواره هايش را مى بينم كه ميان گوش و شانه اش تكان مى خورد.
    زينب مى گفت : اى كاش آسمان بر زمين فرود مى آمد.
    مـوقعى كه عمرسعد به حسين نزديك شد, زينب به او گفت : آيا ابوعبداللّه را مى كشند و تو نگاه مى كنى ؟ راوى مى گويد: گـويـا اشـك عمر سعد را هنوز مى بينم كه برگونه ها و ريشش مى ريزد.
    سپس , عمر رويش را از زينب برگردانيد ((63)) آرى زينب تا آخرين لحظه , بلكه در هر لحظه اى ....
    زينب , نه همسران و مادران و خواهرانى كه در كربلا بودند.
    حـسـيـن , تـنها ماند, مصيبت كشيده اى كه همه فرزندان و خويشان و يارانش كشته شده باشند.
    استوارتر از حسين ودليرتر و ثابت قدم تر از او ديده نشد.
    خـواهـرش زينب در جايى كه چندان دور نبود ايستاده بود و برادر را مى نگريست و ديدگانش از ديدار برادر پيش ازآن كه از دستش رود, توشه بر مى گرفت .
    كم كم جراحت هاى بسيار, حسين را ناتوان ساخت و خواست كه برزمين افتد.
    ديگر زينب را توانايى نـمـاند و ديدن اين منظره را تاب نياورده چشمانش را برهم گذارد و سراپا گوش شد كه آخرين سخن برادر را در ميان هزاران دشمن كه اطرافش را گرفته بودند بشنود: آيا براى كشتن من جمع شده ايد؟ به خدا, پس از من بنده اى از بندگان خدا را نخواهيد كشت كه خشم خدا از كشتن اوبيش از كشتن من باشد.
    من اميدوارم كه خدا مرا در برابر خوار شمردن شما گرامى بدارد و انتقام مرا, از جايى كه گمان نبريد, از شما بگيرد.
    اگر مرا كشتيد, خداى عذابش را در مـيانتان فرود خواهد آورد و خونتان را خواهد ريخت و به اين هم راضى نخواهد شد, تا عذاب دردناك خود را در باره شما دو چندان كند.
    گويى زمين را زير پاى سپاه پيروزمند كوفه به لرزه درآورد.
    حـسـيـن - كـه رحـمت خداى براو باد - مقدار زيادى از روز را زنده ماند و اگر كوفيان كشتنش مـى خواستند, مى كردند.
    ولى يكى پس از ديگرى از او دور مى شدند, هركس آهنگ قتلش مى كرد, سست شده و مى لرزيد.
    سپس , خداى فرمانش را به انجام رسانيد و پايان قطعى كار به وقوع پيوست .
    حسين كشته شد و در پيكر نازنينش 33 زخم نيزه و 34 زخم شمشير بود.
    شانه چپش با شمشير زده شد و جدا گرديد.
    ضربت ديگرى زندگى آن شهيد را پايان داد سومى جلو آمد و سر مقدسش را جداكرد آسياى ديوانه كشتار از گردش باز ايستاد, ولى پس از آن كه از اهل بيت پيغمبر كسى باقى نمانده بود كه ريز ريزش كند.
    شمشيرها به نيام ها باز گشتند, ولى هنگامى كه كسى را نيافتند كه سرش را جدا كنند.
    و پيكرهاى شهيدان در ميان بيابان گذاشته شد كوفيان آهنگ غارت بارها و شترها را كردند و همه را به يغما بردند و آن گه به سوى زنان حسين و اسـبـاب و اثاثيه آن حضرت روى كردند اگر زنى براى نگه داشتن پيراهن تنش پاى دارى مى كرد, كوفيان چنان بى رحمى نشان مى دادند كه زن ناتوان شده و پيراهنش را بربايند سپس اسبان را بر پيكرهاى شهيدان تاختند.
    خـورشـيـد روز دهـم مـحـرم سال 61 غروب كرد و زمين كربلا در خون غرق بود و شريف ترين و پاكيزه ترين پيكرهاقطعه قطعه , پاره پاره , پراكنده روى زمين افتاده بود.
    ماه بى نور و پريده رنگ از زير ابرها بيرون آمد.
    در روشـنايى بى رنگ ماه , زينب با دسته اى از كودكان و گروهى از زنان بيوه شده و داغ ديده در مـيـان قطعات پراكنده پيكرهاى جداجدا مى گرديدند.
    يكى در پى دست پسر عزيزش مى گشت .
    ديـگرى بازوى شوهر بزرگوارش را مى جست .
    سومى پاى برادر والامقامش را پيدا مى كرد ((64)) لشكر ابن زياد در جايى كه چندان دور نبود, شب نشينى داشتند وباده گسارى مى كردند و در پرتو روشنايى مشعل ها, سرهاى جدا شده و اموال يغما گرفته را مى شمردند.
    صداهايى شنيده مى شد كه به كسى كه سرامام را جدا كرده بود مى گفت : حسين بن على , پسر فاطمه دخت رسول خدا را كشتى , كسى را كشتى كه بزرگوارترين مرد عرب بـود.
    او خـواسـت سلطنت اينان را براندازد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  6. #36
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gool پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    كنون نزد اميران خود شو, و پاداش بگير, كه اگر همه خزينه هاى خودشان را به پاداش كشتن اوبه توبدهند, كم داده اند.
    جواب او اين بود كه : برفت و بر در خيمه عمر سعد بايستاد و فرياد برآورد: اوقر ركابى فضة وذهبا ----- انى قتلت السيد المجججا - بايد كه چكمه هاى مرا از زر و سيم پركنى .
    زيرا كه من آن سرور عالى مقام را كشتم .
    قتلت خيرالناس اما وابا ----- وخيرهم اذ ينسبون نسبا
    - كشتم كسى را كه پدر ومادرش بهترين مردم بودند و بهترين و پاكيزه ترين نسل ها را داشتند.
    مى گويند در اين جا داستان به پايان مى رسد داسـتـان هـفتادوسه تن شهيدى كه ساعت هاى بسيار در برابر چهار هزارتن پاى دارى كردند.
    و تا آخرين فردشان كشته شدند. زمـانى گذشت و پيش از آن كه براى آن ها قبرى بسازند كه اعضاى پراكنده آن ها را جمع كنند, دلسوخته اى برايشان گذركرد و گفت : وقفت على اجداثهم ومجالهم ----- فكان الحشى ينقض والعين ساجمة
    - بر سرمزار شهدا و ميدان جنگشان بايستادم دل از غم پاره پاره مى شد و ديده اشك مى ريخت .
    لعمرى لقدكانوا مصاليت فى الوغى ----- سراعا الى الهيجا حماة خضارمة
    - بـه جـان خـودم كـه آن هـا در مـيـدان جـنگ دلاورانى بودند.
    كه با جوان مردى براى جان بازى مى دويدند و با شرافت .
    تاسواعلى نصرابن بنت نبيهم ----- باءسيافهم آسادغيل ضراغمة
    - دريارى پسر پيغمبر استقامت كردند.
    و شيران بيشه اى بودند كه شمشير بر دست گرفته بودند.
    و ما ان راى الراؤن افضل منهم ----- لدى الموت سادات وزهرا قماقمة
    - هنوز ديده بينندگان برتر از آن ها نديده .
    (چراكه ) با سرورى و بزرگوارى و جوان مردى به سوى مرگ رفتند.
    از كسانى كه در اين صحنه نمايان شدند به جز زينب كسى نماند.
    زيـنـبـى كـه در سـراسـر ايـن مـصـيبت دردناك آنى از ديده ما پنهان نبود.
    او به تنهايى با رفتار جاويدانش در تاريخ باقى است , زينب , بانوى كربلا.
    زيـنـب , در كنار برادر بود كه نخستين غريو دشمن را شنيد.
    آن دم كه برادرش به خواب رفته بود.
    ولى زينب بيدار بود وخواب نداشت . زينب از بيمار پرستارى مى كرد و محتضر را دلدارى مى داد و براى شهيد مى گريست زينب آن كسى است كه از آغاز كشتار تا انجام آن در كنار برادرش حسين (رضى اللّه عنه ) ديده شد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  7. #37
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol. پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥




    كاروان اسير


    دسته اى از لشكر به سوى كوفه باز گشتند و بارى گران و سهم ناك , يعنى سرهاى شهدا را, همراه داشتند.
    شب , همه جا را فراگرفته بود و دارالاماره ابن زياد بسته بود.
    گويند: كسى كه سرامام شهيد را با خود داشت به خانه اش رفت و سر را در كنارى نهاد و در بستر شد و به زنش گفت : ثروتى عمرانه براى تو آورده ام , اين , سر حسين است كه در خانه تو است .
    زن هراسان شد و شيونى زد و گفت : خاك بر سرت ! مردم زر و سيم مى آورند و تو سر پسر دختررسول خدا را آورده اى ؟ به خدا كه ديگر هيچ خانه اى مرابا تو جمع نخواهد كرد.
    از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان , دويدن گرفت .
    كاروان اسير به سوى كوفه كوچ كرد, و آن , مصيبت زده ترين كاروانى بود كه تاريخ به خاطر دارد.
    در مـيـان آن هـا دو كـودك از حـسن بن على بود, كه كوفيان كوچكشان شمردند و از كشتنشان گذشتند و برادر سوم آن دوكه مجروح شده بود و با كاروان حمل مى شد.
    و از فـرزنـدان حـسـيـن , جـوانـى بـيمار به نام على اصغر (زين العابدين ) بود كه عمه اش زينب با جان فشانى از مرگ نجاتش داد.
    او تنها بازمانده شهيد بزرگوار و يادگار برادر زينب بود.
    هـمراه بانوى بانوان زينب , خواهرش فاطمه و سكينه دخترحسين و بقيه بانوان بنى هاشم با حالت اسيرى روان بودند. كـاروان از كـنـار قـتلگاه شهدا گذشت , جايى كه تكه پاره هاى پيكرها در ميان خاك و خون روى زمين پراكنده بود. زينب ناله اى كردوصدا زد: اى فرياد ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين تو است كه آغشته به خون و بـا پيكرقطعه قطعه در ميان بيابان افتاده است اى دادرس ما ! اى محمد! اينان دختران تواند كه بـه اسـيـرى مى روند.
    اينان فرزندان تواند كه كشته شده اند و باد صبا بر پيكرهاشان خس وخاشاك مى ريزد در پى زينب , زنان صدا به شيون و زارى بلند كردند و دوست و دشمن به گريه در آمدند.
    كاروان وارد كوفه شد.
    مـردم در حـالـى كـه خاندان رسالت را به سوى عبيداللّه زياد مى بردند, ايستاده بودند و اسيران را تـمـاشـا مـى كـردنـد ازگوشه اى صداى گريه وزارى شنيده مى شد و از جايى بانگ شيون و ناله برمى خاست , و سخنانى به گوش مى رسيد كه نوحه گرى مى كرد و عزادارى مى نمود.
    زنان كوفه , نوحه گر و گريبان چاك ديده مى شدند.
    گريه كنندگان براى بانوان ارجمندى كه به خوارى مى بردندشان , مى گريستند.
    زينب , اين منظره را كه ديد, نتوانست تاب بياورد.
    زيـنـب تـاب نـيـاورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند, وهم آن ها بودند كه به پدرش على و به بـرادرش حـسـن خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حـسـيـن را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند.
    ولى وقتى كه به سويشان آمد, شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زيـنـب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند, باآن كه همگى به دست آن ها قـربـانـى شـدنـد, آنـان براى اسيرى دختران رسول , زارى مى كنند وكسى جز خود كوفيان , هتك حرمت آن خاندان را نكرده است .
    سـخـنـان پـدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت .
    زينب , ديدگان خودرا به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
    جـايـى كـه پـيـكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند.
    سپس , چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت واشارت كرد كه خاموش شويد.
    همه , سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند.
    امـابعد, اى اهل كوفه ! گريه مى كنيد؟! هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد.
    مثل شـمـا مـثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند.
    شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد, و بدانيد كه بارى شوم بر دوش كشيديد.
    آرى , بـه خـدا چـنين است , بايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد.
    شما چنان خود را ننگين كرديد كه شـسـتـن نـتـوانـيـد, و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد, كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود.
    بدانيد كه به نادانى و پليدى , جنايتى عظيم مرتكب شديد.
    آيا تعجب مى كنيد اگرآسمان خون ببارد؟ نـفـس پـليد شما, جنايت كارى را نزد شما خوب جلوه داد, تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  8. #38
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    jojeh3 پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    آيا مى دانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟! جـنـايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خرد شود. كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد: بـه خـدا, مـن بـانويى سخنورتر از او نديدم , گويى از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت .
    زيـنـب , گـفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ , مات و ازخود بى خود شدند.
    آن گـاه زيـنب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ساير اسيران آن خاندان كريم را مى بردند,متوجه شد.
    زيـنـب , بـه راه خـود ادامـه داد تـا به دارالاماره رسيد.
    در اين هنگام , در گلوى خودش سوزشى احساس كرد.
    زيـنب همه جاى اين خانه را مى شناخت .
    اين جا, روزى خانه زينب بود.
    روزگارى كه اسم پدرش على اميرالمؤمنين باعظمتى بى مانند جهان را پر ساخته بود.
    اشـك در ديدگانش حلقه زد, ولى خوددارى كرد, مبادا گريه خوارش كند. زينب , شجاعت خود را بـه كـمك طلبيده , ازميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره بود, بگذشت . مى دانى كه بيش از بـيـسـت سـال پـيـش ديـده بـود كـه فـرزندش عون در آن دوباله راه مى رفت و بازى مى كرد, و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين , دل و چشم همگان را پر كرده بود. زيـنـب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد, مبادا از هم بپاشد.
    در آن دم كه به اتاق بـزرگـى رسيد و ديدعبيداللّه زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذيرايى مى كرد, و با فرستادگانش و سران سپاه و استان داران سخن مى گفت . به جاى مه نشيند كژدم كور! امروز, دگرباره زينب به درون اين خانه پا مى گذارد, در صورتى كه اسير شده و يتيم گرديده و داغ ديـده و پـدر و فـرزندو دو برادر و بقيه خويشانش را از دست داده است .
    خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله اى كند, شايد اندكى از آلام خود بكاهد, ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه رو شود.
    هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى معنوى اش اعتماد كند و بـه ارجـمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد, تاآن طورى كه شايسته نواده رسول خدا و بانوى خردمند بنى هاشم است ,در برابر ابن زياد بايستد.
    ولى امروز بزرگ ترين احتياج را به آن دارد, تا بتواند آن چه را كه از او شايسته است , انجام دهد,پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده است .
    زيـنـب , كـه پـسـت تـرين لباس هايش را بر تن داشت و كنيزانش دورش را گرفته بودند, با ابهت وجـلالى هرچه تمام ترقدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش خون خوار اعتنايى كند, رفت و به گوشه اى بنشست .
    ابـن زيـاد كـه زيـنـب را مـى نگريست كه اين گونه با جلال و عظمت نشست , بدون آن كه اجازه نشستن بگيرد, پرسيد: توكيستى ؟ زينب جواب نداد.
    پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد.
    ولى زينب براى آن كه خردش كند و كوچكش سازد, جوابش را نداد.
    يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دخت فاطمه است .
    ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود, چنين گفت : حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت . زينب كه با نظر حقارت بدو مى نگريست , گفت : حـمـد خـداى را كه به واسطه پيغمبرش , ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى پاك گردانيد.
    فقط گناه كار رسوامى شود و تنها فاجر دروغ مى گويد. و او بحمداللّه غير از ماست .
    ابن زياد پرسيد: كار خدا را باخويشانت چطور ديدى ؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود, گفت : سـرنـوشت آن ها كشته شدن و فداكارى بود.
    همه رفتند و در بسترهاى خود آرميدند و به همين زودى خداى آن ها رابا تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه خواهيد شد.
    در اين جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفا بخشد, گفت : خداى مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنج درونى مرا شفا داد.
    زينب , اشك هاى خود را پس زد وگفت : تو پشت وپناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه مرا كندى .
    اگر اين جنايت ها, دردتو را شفا مى بخشد, به يقين بدان كه آسوده گشتى و شفا يافتى ! ابن زياد خشمگين شد وگفت : اين زن سخن پردازى مى كند, پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود.
    زينب نيز با لحنى قاطع و محكم گفت : زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود سروكار دارم .
    ابن زياد, چشم خود را از سوى زينب برگردانيد و چهره هاى اسيران را يكايك نگريستن گرفت تا چـشمان پليدش دربرابر على اصغر ((65)) فرزند حسين بايستاد.
    زنده ماندن وى را غريب شمرد و پرسيد: نام تو چيست ؟ جوان پاسخ ‌داد: على بن حسين .
    ابن زياد در عجب شد و پرسيد: آيا على بن حسين را خدا نكشت ؟ جوان چيزى نگفت .
    ابن زياد كه مى خواست به سخن گفتنش وادارد, گفت : چرا سخن نمى گويى ؟ جوان گفت : برادرى داشتم كه نام او نيز على بود, مردم او را كشتند.
    ابن زياد گفت : خدا او را كشت .
    جـوان خـوددارى كرد و چيزى نگفت .
    ولى پس از آن كه ابن زياد دوباره به سخن گفتن وادارش كرد, اين آيه را تلاوت كرد: اللّه يتوفى الانفس حين موتها ((66)) , و ماكان لنفس ان تموت الا باذن اللّه , ((67)) خداى در وقت مرگ همه را مى ميراند.
    و هيچ كس نمى تواند بميرد مگر به اذن خدا.
    آن خود خواه سركش فرياد زد: به خدا, تو از همان ها هستى .
    واى بر تو! سپس به اطرافيانش نظرى انداخت و گفت : ببينيد به سن رشد رسيده ؟ من او را مرد مى شمارم .
    آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد.
    در اين هنگام , عمه اش زينب دست در گردن جوان انداخت و در آغوشش كشيد وگفت : اى ابـن زيـاد! هـرچه از ما كشتى بس است .
    هنوز از خون هاى ما سيراب نشدى ؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردى ؟ سپس او را سوگند داد كه از ريختن خون جوان درگذرد يا آن كه خودش را نيز با او بكشد.
    ابن زياد, مدتى به زينب نگريست .
    سپس , به سوى اطرافيانش روى كرده گفت : خـويشاوندى چيز عجيبى است .
    گمانم آن است كه دوست مى دارد وى را نيز با او بكشم , جوان را آزاد بگذاريد تا بااهل بيتش برود.
    ابن زياد, فرمان داد كه سر حسين را بر سر چوبى نهادند و در كوفه بگردانيدند.
    سپس گردن و دست هاى على زين العابدين را در غل و زنجير كردند.
    كاروان بار دگر به سوى شام به راه افتاد.
    كـاروان عـبـارت بـود از: سر حسين و سر هفتادتن از خويشان و يارانش و كودكانى كه اسير بند و زنـجـير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه به روى بارها جايشان داده بودند

    .
    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. #39
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    آن گاه زيرنظر گماشتگان سنگ دل ابن زياد, سفر شام آغازگرديد.
    على بن حسين در طول راه سخنى نگفت .
    و عمه اش نيز سخن نگفت . مـصـيـبت ناگوار, زبان هر دو را بسته بود. پسر حسين برخود مى پيچيد و با خاموشى به بندهاى گران بار مى نگريست .زينب با سكوتى بهت آميز به سرهاى شهيدان نگاه مى كرد! وقتى كه به شام رسيدند, آنان را يك سره به بارگاه يزيدبن معاويه بردند, ولى ناله و شيون زنان از خانه هايش بلند بود وفضا را پركرده بود. يـزيد, بزرگان اهل شام را دعوت كرده و آن را به دور خود نشانيده بود و سر حسين را در پيشش نهاده بودند.
    يزيد به اطرافيان خود روى كرده چنين گفت : داستان اين سر با ما, مانند گفته حسين بن حمام است :
    ابى قومنا ان ينصفو نا فانصفت ----- قواضب فى ايماننا تقطر الدما
    يفلقن هاما من رجال اعزة ----- علينا وهم كانوا اعق واظلما
    - خـويـشـان مـا بـا مـا انـصـاف ندادند, پس شمشيرهايى كه در دست راست ما بود و از آن خون مى چكيد, انصاف داد.
    - و فرق هاى مردانى كه نزد ما ارجمند بودند, بشكافت , ولى آنان نا مهربان تر و ستم كارتربودند.
    سپس , در حالى كه اشاره اى به سر شهيد مى كرد, به سخن خود ادامه داده , گفت : آيـا مـى دانـيد كه اين سر از كجا آمد؟ او مى گفت : پدرم على از پدر او بهتر است .
    مادرم فاطمه از مـادر او بـهـتـر اسـت .
    جـدم رسول خدا از جد او بهتر است .
    و من خودم از او بهترم و براى خلافت شايسته ترم .
    امـا ايـن كه مى گفت : پدرش از پدر من بهتر است , پدرش و پدرم نزد خدا محاكمه كردند و مردم مـى دانـند كه حكم به سود كدام يك بود, و اما سخن او كه مادرم از مادر او بهتر است , آرى چنين اسـت , فـاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتراست , و اما اين كه گفته بود, جدم رسول خدا از جـد او بهتر است , آرى چنين است , كسى كه ايمان به خدا و روز واپسين داشته باشد, نمى تواند در ميان مسلمانان هم دوش و مانندى براى رسول خدا بيابد, ولى او - يعنى حسين - از ناحيه فهمش آمد, ولى نخوانده بود, قـل الـلـهـم مـالـك الملك تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك من تشاء, ((68)) بگو خداى داراى شهريارى است و به هر كه خواهد پادشاهى دهد و از هر كه خواهد بستاند.
    سپس , يزيد فرمان داد كه اسيران را وارد كنند. مجلسيان به دختران دودمان هاشم نگاه مى كردند, كسانى كه تا ديروز در پس پرده عزت و احترام قرار داشتند وبيگانه اى رخساره آنان را نديده بود. هـنـگـامـى كه بزرگوارى و ارجمندى اين دودمان را به خاطر آوردند, همگى از شرم چشم برهم نـهـادنـد, مـگـر يك مردتنومند شامى سرخ ‌روى كه به فاطمه دختر على ((69)) مى نگريست و با نگاه هاى آزمندانه مى خواست او را ببلعد.
    فاطمه هراسان و لرزان راه گريز مى جست . مرد شامى برخاست و به يزيد گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين دوشيزه را به من ببخش ! فاطمه در حالتى كه از وحشت مى لرزيد, دامن خواهرش زينب را گرفت .
    زينب خواهر را در آغوش گرفت و گفت : گمان دروغ بردى و فرومايگى كردى , نه تو چنين حقى دارى و نه يزيد.
    يزيد خشمگين شد و گفت : تو دروغ گفتى , من اين حق را دارم و اگر بخواهم اين كار را خواهم كرد.
    زينب گفت : هـرگـز چـنين حقى را خدا براى تو قرار نداده , مگر آن كه از دين ما خارج شوى و به كيش ديگر بگرايى .
    سـخن زينب , آتش خشم يزيد را برافروخت و با حالت انكار پرسيد: با من چنين سخنى مى گويى ؟ پدر و برادرت ازدين خارج شدند.
    زينب با لحنى محكم جواب داد: به دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدم , تو و پدرت و جدت هدايت شديد.
    يزيد با خشم گفت : دروغ گفتى اى دشمن خداى .
    زينب سرش را به طور استخفاف تكان داد و گفت : تو فرمانروايى هستى مسلط و ظالمانه دشنام مى دهى و به قدرت خود مى نازى .
    يزيد جوابى نگفت .
    مجلس را خاموشى بهت آميز و سنگينى فرا گرفت .
    مرد شامى كه فاطمه چشمش را پر كرده بود, دوباره به سخن آمد: يا اميرالمؤمنين ! اين كنيزك را به من ببخش .
    اميرش بانگ زد: خفه شو! خداى به تو مرگ حتمى دهد.
    سپس مصيبتى ناگوار روى داد: يـزيـد از سـرهاى شهدا سرپوش برداشت و خم شد و با خيزرانى كه در دست داشت , بر دندان هاى امام نواختن آغازكرد و اين اشعار را مى خواند:
    ليث اشياخى ببدر شهدوا ----- جزع الخزرج من وقع الاسل
    لاهلوا و استهلوا فرحا ----- ثم قالوا يا يزيد لاتشل
    - اى كـاش پـدران من در جنگ بدر مى ديدند كه ايل خزرج از زخم نيزه هاى ما به آه و فغان آمده است ((70)) - تا شادى از سر و رويشان مى ريخت , آن وقت مى گفتند: يزيد ديگر بس است .
    بانوان بنى هاشم به گريه درآمدند, جز زينب كه به خودش جنبشى داد و به آن مرد سركش نهيبى زد و گفت : خداى در قرآن به راستى گفت : ثـم كـان عاقبة الذين اساؤالسواى اءن كذبوا بيات اللّه و كانوا بها يستهزؤن , ((71)) سرانجام كسانى كه كار زشت كردند اين است كه آيات خدا را دروغ شمارند و مسخره كنند.
    اى يـزيـد! اكنون كه سر تا سر زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفته اى و ما را مانند اسيران به هرسو مـى كـشـانـى , به گمانت كه پيش خداى براى ما پستى و براى تو شرف و منزلت است ؟ و حالا كه مى بينى كه جهان , سر به فرمان تو نهاده و حوادث طبق دل خواه تو روى مى دهد, برخود مى بالى و بر خويشتن همى نازى , اگر خداى به تو چنين مهلتى داده , بدان كه درقرآنش گفته : ولايـحـسـبـن الـذيـن كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما ولهم عذاب مهين , ((72)) كسانى كه كافر شدند, گمان نكنند كه مهلت ما به سود آن هاست ما به آن ها مهلت مى دهيم تا بر گناه بيفزايند, و عذاب خوار كننده اى در انتظاردارند.

    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  10. تشكر

    بیقرار ظهور (26-12-1391)

  11. #40
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    parvaneh پاسخ : ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥






    اى زاده بـردگـان ! آيا اين از عدالت است كه تو دختران و كنيزكان خود را در پس پرده بنشانى و دخـتـران رسول خدا(ص ) را مانند اسيران بگردانى و پرده حجابشان را بدرانى , تا از ناله و آه , سينه تـنگشان بگيرد و آوازشان بر نيايد,افسرده و غمگين بر شتران بار شوند, و دشمنان , آن ها را از اين شـهـر بـه آن شهر ببرند.
    نه يارى , تا غم خوارشان باشد, و نه جايى تا آسايش گاهشان گردد, و هر دور و نزديكى بر ايشان بنگرد, وقتى كه مردانشان در كنارشان نباشند.
    يزيدا! آيا مى گويى , اى كاش بزرگان خاندان من كه در بدر كشته شدند, مى بودند و مى ديدند, و خـود را گـنـاه كـارنمى شمارى ؟ و اين را گناه بزرگ نمى دانى ؟ و بى شرمانه باچوب خيزران بر دندان هاى ابوعبداللّه مى نوازى ؟ چـرا نـكنى ؟ باآن كه با ريختن خون هايى پاك , خون هاى ستارگان زمين از دودمان عبدالمطلب , زخم ها را خنجر زده اى و ريشه پاكى و بزرگوارى را از بن بركنده اى .
    به زودى در دادگاه عدل الهى احضار خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى : اى كاش لال و كور بودى .
    يزيدا !به خدا سوگند, هر چه كردى به خود كردى , جز پوست تن خود را نخراشيدى و جز گوشت خـويـش رانبريدى , به همين نزديكى برخلاف ميل به سوى رسول خدا برده خواهى شد, و خواهى ديد كه فرزندان و بستگانش درقرق گاه قدس الهى نزد آن حضرت جمعند, روزى كه خداى آنان را از جدايى و پراكندگى آسوده سازد.
    پـسر معاويه ! به همين زودى تو و آن كسى كه تورا برگردن مسلمانان سوار كرد, خواهيد دانست كه كدام يك از مابدبخت تر و بى كس تريم , روزى كه دادگاهى آماده شود و خداى , قاضى آن باشد و جد ما خصم تو گردد و همه اعضا وجوارح تو گواهان جنايات تو باشند.
    اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمت شمردى , بدان كه در آن جهان بايد غرامت بپردازى , آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد, آن وقت است كه تو به ابن مرجانه پناه برى , و او به تـو پـنـاه برد, تو از او كمك بخواهى و او از توكمك بخواهد, تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بـكـشـيـد و بـهـتـرين توشه اى كه همراهتان باشد, كشتار فرزندان محمد (ص ) بود.
    به خدا سـوگـنـد, كـه مـن تـا كـنـون بـه جز از خداى نترسيده ام وجز پيش او شكايت نبرده ام .
    پس هر حيله اى دارى به كار بر و هر چه مى خواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن .
    به خدا كه ننگ اين ستم كارى را نتوانى شست .
    زينب آرام گرفت , يزيد سر به زير افكند و هر كس در آن جا بود, چنان سر به زير و خاموش شد كه گويى مرغ مرگ برسر همه سايه افكنده است .
    نـقـل مـى كـنـند كه هند دختر عبداللّه عامر زن يزيد, آن چه در مجلس شوهرش رخ داد, شنيد, پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلس آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست ؟ يزيد گفت : آرى , بر او شيون كن و سياه بپوش .
    يـكـى از اصـحاب پيغمبر, هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندان هاى حسين مى نوازد, با تعجب گفت : آيـا بـا ايـن چـوب بر دندان هاى حسين مى نوازى ؟ چوب تو به جايى مى خورد كه من ديدم رسول خدا(ص ) آن جا رامى بوسيد.
    ولى اى يزيد! تو روز قيامت خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست .
    يـزيـد از ديدار زينب ناراحت شد و گفتار او تكانش داد, روى از زينب بگردانيد و به سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
    سپس فرمان داد, تا على بن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند.
    على گفت : اگر رسول خدا ما را در زنجير مى ديد, باز مى كرد.
    يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت : راست گفتى .
    و امـر كـرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند, و مانند كسى كه معذرت خواسته باشد, گفت : اى عـلى بن حسين ! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا نشناخت و با حكومت من به ستيزه جويى برخاست , خدا با او چنان كرد كه ديدى .



    ♥ ╬♥╬ ♥بانوی کربلا (حضرت زينب عليهاالسلام)♥ ╬♥╬♥





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  12. تشكر

    بیقرار ظهور (26-12-1391)

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •