داستان ما و خدا سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان ما و خدا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان ما و خدا







    خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.

    بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.

    خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.

    بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.

    خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

    بنده: خدايا سه رکعت زياد است

    خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

    بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟

    خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

    بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!

    خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله

    بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

    خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم



    بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد



    خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

    خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

    ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

    خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

    ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

    خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...


    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.




    داستان ما و خدا

  2. تشكرها 4

    **موعود** (21-01-1390), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (24-10-1389), ملکوت (23-10-1389), آسیه سادات (23-10-1389)

  3.  

  4. #2
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان ما و خدا




    عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست سیم سیار دل ما سیم نیست این خدا این هم هزاران طول موج دیش احساسات ما تنظیم نیست.


    من که حسابی شرمندشم که اینقدر ایمانم ضعیفه و الان که ازش دورم حس میکنم هیچی ندارم هیچی با اینکه...

    خدایا دفتر جرم مرا روز جزا باز نکن من به امید عطای تو گنهکار شدم
    داستان ما و خدا

  5. تشكرها 4

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (24-10-1389), ملکوت (23-10-1389), آسیه سادات (23-10-1389), عهد آسمانى (23-10-1389)

  6. #3
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. پاسخ : داستان ما و خدا






    خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم
    .
    خدا گفت:" پس مي خواهي با من گفتگو كني؟"
    گفتم :" اگر وقت داشته باشيد؟"
    خدا لبخند زد و گفت :
    (h)"
    وقت من ابدي است.چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟"(h)
    گفتم :"
    چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟"
    خدا پاسخ داد:
    اينكه آنها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
    اينكه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.
    اينكه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموششان مي شود.
    آنچنان كه ديگر نه در اينده زندگي مي كنند و نه در حال .
    اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
    خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.
    بعد پرسيدم :"به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟"
    خدا با لبخند پاسخ داد:
    ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما مي توان محبوب ديگران شد
    .
    ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.
    يادبگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانند زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان دارند ايجاد كنند. وسالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
    1با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.1
    ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند،اما شاید بلد نباشند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.
    ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند.
    ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
    """ و .....ياد بگيرند كه من اينجا هستم هميشه
    ."""



    داستان ما و خدا

  7. تشكرها 3


  8. #4
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : داستان ما و خدا




    خداوند


    گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

    گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

    من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

    من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

    با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم


    گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

    گفت: عزیزتر از هر چه هست،
    اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید


    عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
    چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود


    گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

    گفت: بارها صدایت کردم،

    آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

    توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

    بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید


    گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

    گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

    پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

    بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

    می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

    آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی


    گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

    گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

    تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

    من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

    وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

    گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت


    گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

    جمله آخر:توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی ....
    پـــس هیـچ وقـت بـه اطرافت سنگ پرتاب نــــــــــــــــکـــــــ ـن!!
    چون اولین چیزی که مــیـــشـــکــنــــه ...
    دنیــای خــود تـو ٍ..!!!



    داستان ما و خدا

  9. تشكرها 3

    **موعود** (21-01-1390), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (24-10-1389), ملکوت (24-10-1389)

  10. #5
    مدیر افتخاری
    ملکوت آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 3,144      تشکر : 3,634
    5,396 در 2,194 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ملکوت آنلاین نیست.

    kabotar. پاسخ : داستان ما و خدا







    شب رویایی داشتم
    خواب دیدم بر روی شنها راه می روم،
    همراه با خود خداوند.
    و بر روی پرده شب
    تمام روزهای زندگیم را، مانند فیلمی می دیدم
    همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم،
    روز به روز از زندگی را،
    دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
    یکی مال من و یکی از آن خداوند
    راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
    آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
    در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...
    اتفاقاً، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود،
    روزهایی با بزرگترین رنجها، ترس ها، دردهاو...
    آن گاه از او پرسیدم:
    خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم
    خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
    خداوند پاسخ داد:
    فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود .
    من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
    نه حتی برای لحظه ای،
    و من چنین نکردم.
    هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی،

    این من بودم که تو را به آغوش کشیده بودم




    .
    .
    .
    .
    .
    .

    داستان ما و خدا

    رفتن دلیل نبودن نیست
    http://www.ayehayeentezar.com/galler...2332154524.gif
    در اوج نیزارهای پشیمانی ، به ابرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
    تو باور نکن اما من عاشقم

    رفتن دلیل نبودن نیست ...








  11. تشكرها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •