PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني)



seyed yasin
19-02-2011, 16:53
مي گويند اسكندر تصميم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغامي از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگامي كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
فغفور گفت : من تو را عاقل مي دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته است . امدم تا هر چه از من مي خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو مي خواهم ؟ فغفور پس كمي تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم مي خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظيمي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند ميتوانند از اين جواهرات و محتويات آن ميل كنند .
اسكندر گفت جواهرات را كه نمي شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست نمي آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود مي دهي !!
اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.

مولاتی یا فاطمه الزهرا(س)
28-08-2012, 02:11
اسکندر به مادرش وصیت کرد چون مُردم در هنگام تشییع دستهای
مرا از کفن بیرون بگذار.
مادر پذیرفت و بعد از مرگش طی مراسم باشکوهی که تمام مردم شهر در آن
شرکت کرده بودند،وصیت او را اجرا کرد
همه دیدند که دستهای خالی او از کفن بیرون است
کسی پرسید:چرا چنین است
و دانایی پاسخ گفت:
اسکندر خواسته بگوید من با همه اقتدار و مکنتم نتوانستم
چیزی با خود ببرم.
و این آخرین اندرز او بوده است