PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ║✿║مجموعه داستانی "پروانه های کربلا" (نوشته ی ناجی) ║✿║



اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
09-11-2013, 20:59
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/42293593191383171066.gif

با عرض سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام محرم و سوگواری آل الله به شما دوستان خوبم

امیدوارم عزاداریهاتون قبول باشه

مجموعه داستانی که از نظر شما دوستان خواهد گذشت برداشتیست از وقایعی که در کربلا بر کودکان حاضر در واقعه خونین عاشورا گذشت

و به صورت داستانهای ادبی تقدیم حضور میشود.

تقدیم به پیشگاه مولایمان سردار عشق و بندگی

اباعبدالله الحسین علیه السلام

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/80632599755462488722.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
09-11-2013, 21:05
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/75010822627510445889.gif

امروز پنجم محرم است و مزین به نام گرانقدر عبدالله بن حسن علیه السلام

از داستان ایشون شروع میکنیمhttp://forum.zaman-aj.ir/sheklak/53.gif

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/82849268505295716010.gif

هوا هر لحظه گرم تر و گرم تر میشد و از آن سو صدای هلهله ها بلندتر وبلندتر

تشنه بود اما عطش را فراموش کرده بود
لبهای خشکیده اش ذکر میگفت و ذکر لبهای او عمو بود
عبدالله آغوش پدر را به یاد ندارد ، تا دستان او توان گرفتن دستان پدر را داشته باشد پدر پر کشیده بود از کنارش
و این آغوش عمو بود که همیشه آرامش میکرد
عطر عمو و طنین صدای عمو سهم دنیای او بود

دیدن گلهای پرپر شده بوستان رسول قلبش را میفشرد
و هر وقت میخواست قدمی از خیمه بیرون گذارد عمه او را به خیمه بازمیگرداند

عبدالله میدانست که دیگر سربازی برای عمویش نمانده http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
آخرین سرباز کوچک علی اصغر بود که حتی نتوانست ببیند چگونه پرپر شده
گوشه خیمه را کنار زد و دوردستهای میدان را نگریست ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/82849268505295716010.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
09-11-2013, 21:06
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/97850340268483138735.gif

جز گرد و خاک چیزی نمیدید و صدای هلهله در فضا پیچیده بود
عبدالله دلش در سینه نبود پر میکشید تا حوالی عمو
پریشان شده بود ناگهان از خیمه بیرون دوید
سراسیمه چونان کودکی که از خوابی آشفته برخیزد به سمت میدان میدوید
چند کودک سراسیمه به دنبال او میدوند : عبدالله به کجا میروی؟ جواب عمه را چه میدهی؟
عبدالله جوابی ندارد وفقط میدود بدون اینکه نگاهی به سمت خیمه های عطش یندازد
ناگاه در حال دویدن دستان مهربان عمه او را به آغوش میکشد
چونان پرنده ای که بال میگسترد : عبدالله بمان عزیز عمه به سمت میدان نرو http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
چشمان عبدالله پر از اشک است بغض میکند ولی سیمای مردانه ای به خود میگیرد و مردانه میگوید:
عمه نمیتوانم بخدا که نمیتوانم کنارعمویم نباشم
عبدالله از دستان عمه میگریزد و پر میکشد وعمه باز به دنبال او میدود
همه سراسیمه شده اند که آیا عمه میتواند عبدالله را به خیمه ها بیاورد ؟
چشمان بیتاب کودکان به دنبال زینب سلام الله دوخته شده
امام دستانش را به سوی خواهرش اشاره میکند فریاد میزند: خواهر او را نگهدارید نگذارید عبدالله بیاید
عبدالله چیزی بجز آغوش عمو نمیبیند و تنهایی عمو را باور ندارد
با آن عطش معجزه عشق است که به پاهایش توان دویدن میدهد...


https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/80632599755462488722.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
09-11-2013, 21:07
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/81651840795232035362.gif

عمه دوباره عبدالله را به سمت خود میکشد و با او سخن میگوید: برادر زاده ی عزیزم تو هنوز توان جنگیدن نداری به سمت میدان نرو
عمویت را نگران خودت مکن عزیز عمه بازگرد به خیمه
عبدالله پریشان است
مبادا از عمو بیخبر بماند http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gif
مبادا عمو را از او جداکنند قبل از اینکه در کنارش باشد http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gifنه نه نمی تواند همه قلبش عمو را صدا میزند
خود را از دستان عمه رها میکند و زینب را توانی برای جستن او نیست
عبدالله عمه را به یاد ناله های علی اصغر می اندازد وقتی که در گهواره آرام نمیشد
آن گاه که هیچ به جز آغوش پدر آرامش نمیکرد
عمه با افسوس دردانه برادر را نگاه میکرد چونان کسی که برای آخرین بار عزیزش را مینگرد و آه میکشد
عمه گریه میکند گریه ای که ناله های بی امان به دنبال دارد http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
عبدالله در میانه ی میدان سرگردان به دنبال عموست
گاهی هل میخورد وبی رمق می افتد و باز برمیخیزد
همه جا سواران چونان کرکس های گرسنه به دنبال غنیمت میتازند
عبدالله هراسان است ولی صدای عمو را از نفسهایش می شناسد
هلهله و فریاد بلند است
لشکریان به گردش جمع شده اند و امام از پای افتاده است ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/81651840795232035362.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
09-11-2013, 21:09
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/14623941065721316910.gif

عبدالله خود را به عمو میرساند مثل تشنه ای که آب می یاد خود را به آغوش عمو می اندازد
عمو را غرقه به خون میبیند و تاب اینگونه دیدنش را ندارد http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gif
چه کسی عموی مرا اینگونه کرده است
امام با دیدن عبدالله هم نگران اوست و هم بوی برادر را حس میکند و غرق یاد او ...
برق شمشیرها در فضا میچرخد و فرود می آید
در میان شمشیرها عبدالله هیچ نمیبیند بجز عشق دفاع از عمو
گر چه هیچ به دست ندارد و با دستان کوچکش به دفاع حریم ولایتش شتافته
ولی دستان کوچک او دنیایی پر از عشق وغرور است و چرا باید زینب جز "ما رایت الا جمیلا" کلامی دیگر بگوید
اینجا مشق عشق و است وعاشقی
هر قطره اشک دنیایی رو به جنون میکشاند
عبدالله خود را به عمو چسبانده و میخواهد حفاظ او باشد با آن بدن نحیف و کودکانه اش
برق شمشیر را میبیند که به سمت عمو می آید
چونان شیر بچه ای می غرد و بانگ برمی آورد: ای ناپاک زاده!!!آیا می خواهی عموی مرا بکشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عبدالله دستان کوچک خود را بلند میکند تا سپر عمو کند چشمانش نگران عموست
وناگهان دردی سراسر وجودش را میگیرد : واااااااااای مادرم.........
خون موج میزند و دستان عبدالله پایین می افتد
امام عبدالله را به آغوش میکشد: عزیز برادرم http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gif
عیدالله من براین مصیبت صبر کن چونان برادرانت ...
برادرزاده عزیزم صبر کن که به زودی به پدران صالحت ملحق میشویhttp://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
عبدالله چونان غنچه ای خوش بو و پرپر شده آرام گرفته در آغوش عمو
همانجا که همیشه مامن کودکی ها و روزهای بی پدریش بود
عبدالله آرام خوابید و عمو ماند و لشکری از تشنه به خونان آل رسول ...


https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/80632599755462488722.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
10-11-2013, 15:11
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/84851472451638083838.gif

داستان عاتکه بنت مسلم بن عقیل علیه السلام
از کودکان شهید کربلاء

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/11903878892830764016.gif

چه روز سخت وسنگینیست وآسمان غم میبارد
چه ماه غم آلودیست محرم برای عاتکه
از وقتی معنای رفتن پدر را حس کرد قلب کوچکش شکست
ولی لحظه هایی که دست نوازش امام حسین علیه السلام را بر سر دارد و او را دخترم خطاب میکند
چقدر آرام می شود و قلبش امیدوار
برای او که دختر دردانه پدر بود در مدینه کربلا غربت جانکاهی داشت
هر لحظه امام از میدان برمیگرددو شیونی از خیمه ای بلند میشود ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/11903878892830764016.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
10-11-2013, 15:27
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/87002839742907085687.gif

تشنه است و ترسان ...
در خیمه ها کنار دیگر کودکان نشسته
کسی را یارای بازی کردن نیست همه از مویه ها مادرانشان هراسان شده اند
گاه به دنبال دیگر کودکان به خیمه ای میرود
کودکان تشنه کنار جای مشکهای خالی دست بر نمناکی خاک میکشند و از شدت عطش بر روی خاک نمناک شکم میگذارند http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
حال وهوای آسمان و زمین دیگرگون شده
گردوخاک همه جا را گرفته و بغضی عجیب در خیمه ها میپیچد
همه به سمت خیمه زینب پناه برده اند و زینب پریشان و نالان ذکر واحسینا سر میدهد
عاتکه نمی داند باید به کدامین سو برود همهمه ها و فریادها بلند است ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/48858106183411185106.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:15
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/66411592498394594959.gif
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/86820911593726873023.gif
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/48328649742380975576.gif


عاتکه بی قرار است ؛ صدای شیهه ذوالجناح تمام زنان را از خیمه ها بیرون کشیده
صدای شیون و مویه به آسمان میرسد و ذوالجناح تنها وزخمی از سوی میدان بازگشته
همه ی اهل حرم گرد ذوالجناح جمع شده اند
ناگهان تیرهای آتشین خیمه ها را نشانه میروند
کودکان خیام به همراه مادرانشان سراسیمه از خیمه ها بیرون میدوند
صدای وحشیانه و هلهله سوارانی که به سمت خیمه ها می تازند لرزه به اندام عاتکه می اندازد
سواره ها در عبور خود گوشواره از گوش کودکان میکشند http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gif
کودکی آن سو با گوش خونین در حال فرار است
عاتکه هراسان پا به فرار میگذارد و با فریاد مادر و برادران کوچکش را صدا میزند
حمله هر لحظه بی امان تر میشود و عاتکه کوچک تر از آن است که به تنهایی راه را ببیند
همانطور که در حال دویدن است صدای فریاد وحشیانه ی مردی او را یشتر میترساند
بانک میزند: این غنیمت مال من است برو کنار
صدای چرخش تازیانه در فضا میپیچد وناگهان عاتکه بالای سر خود سم اسبان را مییند و می افتد
بدن نحیفش زیر سم ستوران مانده وتوانی برای برخاستن ندارد
صدای فریادهای معصومانه وکودکانه اش به آسمانها میرسد ،فریاد وای مادرم وای مادر...
مادر صدای فریاد عاتکه را میشنود ولی هر چه میگردد او را نمی یاد
عاتکه آرام آرام چشمانش بسته میشود تا به دیدار پدر مهربانش نزدیک شود
او میرود و داغ پیکر بی جانش که مونس لحظه های وداع مادر با کربلاست ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/27623747375171089916.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:18
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/87604339499417060532.gif

داستان عمرو بن جناده انصاری
از نوجوانان شهید روز عاشورا
که به خواندن این رجز معروف است
یکی از زیباترین ومعروف ترین رجزهای شهیدان کربلا
امیری‏ حُسَینٌ وَنِعْمَ الامیرُ
•سُرُور فُؤادِ البَشیر النّذیرِ
عَلِی وَفاطِمَةٌ والِداهُ
• فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیرٍ
لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحی
• لَهُ غُرَّةٌ مِثْلُ بَدْرِ الْمُنیرِ





https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/28619091208581219444.gif
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/97075316161604144321.gif (https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/52985528865181008782.gif)
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/28619091208581219444.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:19
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/95183055202788150322.gif

عمرو منتظر بود پدر از میدان بازگردد تا بار دیگر دستانش را ببوسد
از خیمه بیرون می آمد و دوباره به درون خیمه باز میگشت
هنوز خبری از پدر نبود
تاکتیک دشمن عوض شده بود و حمله های دسته جمعی جایگزین نبردهای تن به تن شد
گویی این قوم شرور از ترس وضعف سپاه خود آگاهند و توانی برای مقابله تن به تن با پهلوانان لشکر تشنگان ندارند
مادر عمرو درب صندوقچه را میگشاید و لباس های رزم بیرون می آورد
عمرو هنوز بیرون خیمه را مینگرد
ناگهان مادر عمرو با همان قامت نحیف خود به بیرون از خیمه میدود و می گوید:
عمرو پسرم!!!!! گمانم گروهی از مردان سپاه امام به نزد خیام می آیند
عمرو و مادر هر دو سراسیمه به بیرون از خیمه ها میروند
تنی چند از یاران امام از سمت میدان می آیند و به نزد امام میروند
عمرو غم جانکاهی در دلش مینشیند http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
پدر در میان یاران نبود و معنای شهادت پدر مهربان و باوفایش را دریافت ...


https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/07336698897893155149.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:22
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/72518411918032774703.gif

عمرو تمام وجودش به سوی پدر پر می کشد
آن صحابی مهربان و باوفا
یاد روزی افتاد که همراه با امام مکه را ترک کردند وبه سمت نینوا رهسپار شدند
چقدر خوشحال بود که قدم به قدم همراه نوجوانان هاشمی سفر میکند
در این سفر چه انسی گرفته است با شیرمردان کوچک هاشمی
همه در این روزها وقتی شمشیر به دست بزرگترها میدیدند تیرو کمان و شمشیر برمیداشتند و مشق میکردند
این مردان کوچک و شجاع چه ماهرانه شمشیر به دست میگیرند
و مادرش چه با افتخار قامت عمرو را هنگام تمرین با نوجوانان اهل بیت میستود
اینک عمرو خیره به قاسم مانده که او نیز بی تاب شمشیرش شده ...
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/33876775260366999904.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:23
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/72518411918032774703.gif
امام وقت تسلیت گفتن به عمرو و مادرش، بغض کردن عمرو را میبیند دلداریش میدهد
او را به آغوش میگیرد چونان فرزند خود وآرامش میکند
عمرو شرمنده تنهایی امام است و به یاد حرفهای پدر و یاران شهید پدر می افتد
چه عاشقانه با هم قرار میبستند: یاران!!! مباد که ما زنده باشیم و نور چشمان هاشمی پا به میدان بگذارند
مباد که در حیات ما خونی از آنان ریخته شود
این حرفها تمام ذهن عمرو را پر میکند و در درونش فریاد میکشد
عمرو تمام نگاهش به سمت دوستانش است قاسم، عون، عبدالله
دلش میلرزد از اینکه لحظه ای افتادن ماه پاره ها به روی خاک ببیند
خوب میداند امروز مردان خدا بزرگ و کوچک نمیشناسند و همه مسافر دیار عشقند ...
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/33876775260366999904.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
17-11-2013, 20:23
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/95183055202788150322.gif

مادر دست عمرو را میگیرد و به خیمه می آورد
خوب قامتش را نگاه میکند و میگوید : مادر به قربانت پسرکم
شمشیر پدرت در میدان افتاده و اکنون میزبان پیامر خداست
عزیز زهرای ما به همراه اهل بیتش میان قوم دغل کار تنها مانده
میدانم چشمان پدر به راه توست تا رو سفیدش کنی
عمرو اشک شوق در چشمانش حلقه میزند و به دستان مادر بوسه میزند
مادر رزم جامه را به قامت عمرو میپوشاند و چونان مردان مقابل پسرش می ایستد
مباد اشک مادر را ببیند و پایش بلرزد
شمشیر را به کمر عمرو می بندد و او را روانه کسب اجازه از امام می کند
عمرو با شوق وذوقی از پوشیدن رزم جامه دارد به سمت خیمه امام میرود
با تواضع در مقابل امام می ایستد و سر به زیر
امام خوب نگاهش میکند و در لباس رزم براندازش میکند ...

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/07336698897893155149.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
18-11-2013, 20:09
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/91062102613629907287.gif

عمرو ملتمسانه امام را مینگرد و با چشمانی اشک آلود منتظر جواب میماند
مردانه می ایستد میخواهد مرد باشد و مردانه راهی میدان
امام نگاهی مهربان به عمرو میکند ومی گوید: پدرت به تازگی شهید شده پسرم
شاید مادرت راضی نباشد
عمرو بار دیگر چشمان ملتمس خود را به امام میدوزد و این بار مسرانه تر میگوید:
آقا ومولای من !!! مادرم خود رزم جامه را بر من پوشانیده و گفته در رکابتان باشم
مادرم خواسته پیش مرگتان باشم
عمرو دستان امام را بوسید و گفت: اجازه دهید من نیز در رکابتان باشم http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/63.gif
امام با حزن نگاهی کرد قامت این مرد کوچک را و با تبسمی اشاره کرد
اندکی با عمرو حرف زد و دعای خیرش را بدرقه راهش کرد ...
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/64339710592972098748.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
18-11-2013, 20:12
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/29276160997226104537.gif

عمرو با نگاهی که شوق پرواز دارد همه ی خیمه ها را نگاهی میکند
از قاسم و عون وعبدالله و جعفر از همه خداحافظی میکند
و به نزد مادر میرود خوب میداند دیدار آخر است
روبروی مادر می ایستد ، مادر که سعی دارد غم چشمانش را نشان ندهد لبخندی به لب می نشاند
و می گوید :پسرکم !!! تو در رکاب سرور جوانان بهشتی
و من چه خوشحالم که پسری چون تو دارم که نام نیکش در کنار پدرش میدرخشد
پسرکم شیر مادر حلالت http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/17.gif
عمرو برای آخرین بار دستان چروکیده و پیر مادر را میبوسد
همان مادری که او را با مهر خدا آشنا کرد و دامانش بوی مهر اهل بیت داشت
عمرو به سوی میدان رفت در حالی که هیجان پرواز داشت
از شوق ولای حسین رجز میخواند
و چه مردانه وزیبا میخواند که رجزش جاودانه تاریخ شد:

امیری‏ حُسَینٌ وَنِعْمَ الامیرُ
سُرُور فُؤادِ البَشیر النّذیرِ
عَلِی وَفاطِمَةٌ والِداهُ
فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیرٍ
لَهُ طَلْعَةٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحی
لَهُ غُرَّةٌ مِثْلُ بَدْرِ الْمُنیرِ

https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/64708999262470383817.gif

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
18-11-2013, 20:14
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/09769649438129223827.gif

عمرو شمشیر میکشید و هراسی از کور دلان بر دل نداشت
تشنگی توانش را میگرفت ولی میخواست سرفرازانه بر زمین بیفتد
شمشیر به دست بتازد رجز میخواند و حمله میکرد
تا اینکه ناگهان ضربات شمشیر ونیزه بیتابش کرد
توانش تمام شد و ناگهان نقش زمین شد
عمرو نایی برای برخاستن نداشت و نگاهش به سمت امام بود شاید دوباره او را ببیند
مالک بن نسربدی وحشیانه به سمت عمرو آمد
در حالی که عمرو تمام قلبش به سوی ملکوت بود و هراسی نداشت با ضرت شمشیر سر عمرو را جدا کرد http://forum.zaman-aj.ir/sheklak/2.gif
این کور دل شادمان و مسرور سر عمرو را به دست گرفته بود و قهقهه مستانه میزد
سواره به سمت لشکریان و خیمه ها می تازید ...

اشک مهتاب*خادمه فاطمه زهرا(س)تا ابدالدهر*
18-11-2013, 20:15
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/72518411918032774703.gif
مادر عمرو از خیمه بیرون بود و صحنه را میدید با فتخار ایستاد تا مباد خنده دشمن او را بلرزاند یا اشکش را ببینند
مالک با وقاحت سر عمرو را به سمت مادرش پرتاب کرد
بحریه مادر عمرو پیر بود ولی چون شیر زنی شجاع وبی باک ایستاده بود
سر عمرو را برداشت با دل خونین لبخندی به چشمان بسته عمرو زد و گفت:
«آفرین پسرم، ای شادی دلم و ای نور چشمم»
مادر عمرو حالتی عجیب داشت در فراق عمرو
سر عمرو را برداشت و به سمت لشکریان روانه شد سر عمرو را به سمت یکی از مردان پرتاب کرد
که در دم او را هلاک کرد
بحریه دوان به سمت خیمه اش رفت با تمام توانش عمود خیمه را کشید و به سمت لشکریان دوید
میدوید و اینگونه مردانه رجز میخواند:

انَا عَجُوزٌ فِی النِّساء ضَعیفَةٌ • بالِیةٌ خاویةٌ نَحیفَةٌ
اضْرِبُکمْ بِضَرْبَةٍ عَنیفَةٍ • دُونَ بَنی‏ فاطِمَةِ الشَّریفَةِ
من در میان زنان، زنی ضعیف و پیر و ناتوان هستم؛ در راه دفاع از فرزندان فاطمه شریف ضربه محکم بر شما می‏زنم.
اگر او را به حال خود میگذاشتی چونان عمرو وپدرش مردانه میجنگید و هلاکشان میکرد
امام به سرعت خود را به بحریه رساند و فرمود: خداوند جزای خیرت دهد
جهاد بر زنان واجب نیست به خیمه برگرد
بحریه به دنبال امام روانه خیمه شد در حالی که لشکریان ضربه خورده با حیرت او را مینگریستند
https://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/33876775260366999904.gif