توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بابک خرمدین
ملکوت* گامی تارهایی *
19-12-2010, 23:56
http://www.shiaupload.ir/images/10672151360507266057.jpg
بابک از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گویا مسلمانش کرده بودند و نام عربیش حسن بود. جنبشی که بابک در ایران آغاز کرد و رسما نام جنبش خرمدینان برخود داشت، یک ایدئولوژی مشخصی را مطرح میکرد که هدفش براندازی نهائی سلطهی عرب – برقراری مساوات انسانی در ایران – تأمین خوشیی برای همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان (http://mandegar.tarikhema.ir/tag/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86) بود. ابن حزم مینویسد که ایرانیان ازنظر وسعت ممالک و فزونی نیرو برهمهی ملتها برتری داشتند، به همین جهت لقبِ آزادگان را ممالک دیگر برای ایرانیان برگزیدند . چون دولت باشکوه و سترگ ساسانی بر اثر نبردهای طولانی با امپراتوری روم و هجوم تازیان جنگجو برافتاد و عرب که نزد آنها دونپایهترین قوم جهان بود برآنها مسلط گردید این امر بر ملت ایران گران آمد و خود را با مصیبتی تحملنشدنی روبرو یافتند، و برآن شدند که با راههای مختلف به جنگ با اعراب برخیزند. ازجمله رهبران آزادی بخش و ملی ایران میتوان سنباد، مقنع، استادسیس، بابک و دیگران را نام برد . دولت ساسانی که نیز که در سالهای پایانی عمرش به سر می برد بدون شک اگر با حمله اعراب روبرو نمی گشت با قیامهایی ملی همچون زمان پارتیان تغییر سلسله می دادند و حکومتی قوی تر و جدید به صورتی کاملا ایرانی روی کار می آمد همانگونه که پارتیان بر ضد سلوکیان یونانی در ایران قیام کردند و دست بیگانگان را از این سرزمین برچیدند و سلسله قدرتمند شاهنشاهی پارتی را برقرار نمودند
نام خرمدین که به پاخاستگانِ ایرانی برای این جنبش برگزیده بودهاند به روشنی نشان میدهد که این یک جنبش مزدکی بوده و همهی شعارها و برنامههای مساواتطلبانه و ضد بهرهکشی مزدک رادنبال میکرده است. خود مزدک در تاریخ دینی که ادعای پیامبری آن را می کرد از زرتشت گرفته بود و با تغییراتی می خواست آن را به روز کند ولی چون در برابر دین بهی کهدارای پایه های بسیار کهن بود قدرتی نداشت نتوانست گسترش یابد . ابن حزم تصریح میکند که خرمدینانِ پیرو بابک یک فرقهی مزدکی بودند . اساس تعالیم مزدک برآن بودکه مردم باید هم دراین دنیا و هم دردنیای دیگر به سعادت و شادمانی دست یابند؛ یعنی هم دراین دنیا با کسب وکار وکشاورزی و صنعتْ برای خودشان بهشت بسازند، و هم با انجام کارهای نیکو و خودداری از کارهای بد رضایت خدا را حاصل کنند تا درآخرت به بهشت بروند. نیک در تعالیم مزدک عبارت بود ازگفتار وکرداری که به خود یا دیگری منفعتی برساند و سعادتی فراهم آورَد؛ و بد عبارت بود ازگفتار یا کرداری که به خود یا دیگران آسیب و گزند وارد آورد یا سبب محرومیت شود. ابنالندیم در وصف یکی ازایرانیانِ مزدکی مقیم بغداد به نام خسرو ارزومگان که ویرا پیرو مذهبی شبیه مذهب خرمدینان نامیده، مینویسد که به پیروانش دستور میداد بهترین لباسها بپوشند، وخودش نیز بهترین لباسها میپوشید و به آن افتخار میکرد
مرکز فعالیت بابک درآذربایجان بود ولی نهضتش در تمامی شهرهای ایران مشغول به فعالیت بود . جماعات بزرگ (http://mandegar.tarikhema.ir/tag/%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af)ی ازعربها پس از یورش سپاه اسلام در شهرها و روستاهایش آذرآبادگان اقامت گرفته بودند. هدف او از میان بردن سلطهی اربابانِ عرب بود که نزدیک به دوقرن مردم ایران راتاراج میکردند. قبایل عرب همراه با فتوحات عربی به درون آذربایجان و دیگر شهرهایایران سرازیر شدند. بلاذری دربارهی سرازیر شدنِ عربها به آذربایجان در زمان عثمان و امام علی، مینویسد بسیاری از عشایر عرب از بصره وکوفه و شام به آذربایجان سرازیرشدند و هرگروهی برهرچه از زمین توانست دست یافت و مصادره کرد، و بعضیشان زمینهائی را از عجم ها خریدند و روستاهائی نیز به این عشایر واگذار شد، و مردم این روستاها به مُزارعینِ اینها تبدیل شدند
آغاز نهضت بابک درایران را سال ١٩۴خ ذکر کردهاند. در مدت کوتاهی سراسر روستائیان نیمهی غربی ایرانو جنوب ایران به نهضت خرمدینان پیوستند. طبری مینویسد که مردم روستاهای نواحی اصفهان و همدان و ماهسپیدان و مهرگانکدک و جز اینها نیز به دین خرمدینان درآمدند. نخستین درگیری ناکامِ سپاهیان دولت عباسی و بابک درسال ١٩٨خ گزارش شده و خبر ازشکست سپاه عباسی میدهد.
ملکوت* گامی تارهایی *
20-12-2010, 00:05
http://www.shiaupload.ir/images/18406863945592659870.jpg
دومین درگیری ناکامِ سپاه عباسی و بابک درسال ٢٠٠خ بود که بخش اعظم سپاهیان عباسی را بابک در غربِ ایران- نزدیکیهای همدان- کشتار کرد. اعزام نیروهای عباسی به جنگ بابک درسراسر سالهای ٢٠٠- ٢٠۶خ تکرار شد و هربار از بابک شکست یافتند. در سال ٢٠٣خ در دو نبرد بزرگ، دوتن از فرماندهان برجستهی دولتِ عباسی به قتل رسیدند؛ و یک فرمانده برجسته نیز شکست یافته فرار کرد. در سال ٢٠۶خ یک افسر برجستهی عرب با سِمَتِ والی آذربایجان اعزام شد و سپاه بزرگی در اختیارش نهاده شدتا بهکار بابک پایان دهد. این مرد نزدیک به دوسال با بابک درگیر بود، و درخردادماه ٢٠٨خ درکنار روستای بهشت اباد کشته شد و بخش اعظم سپاهش قتل عام شدند
خلیفهی عباسی دراواسط تابستان ٢١٢خ چندین لشکر به غرب ایران فرستاد، که به گزارش طبری شصت هزار تن از روستائیان ناحیهی همدان را قتل عام کردند، ولی بابک توانست شکستهای سختی بر این نیروها وارد سازد و با تلفات و این متجاوزان را با شکست به بغداد برگرداند. به دنبال این شکستها، خلیفه تصمیم گرفت که امر مقابله با بابک را به یک افسرِ مانوی مذهبِ نومسلمان ایرانی معروف به افشین ، از خاندان ساسانی واگذارد. افشین چندی پیش برای سرکوب شورشهای مصر اعزام شده بود و مأموریتش را به نحوی بسیار پسندیده انجام داده بود و هنوز در مصر بود. اورا خلیفه فراخوانده به مقابلهی خرمدینان گسیل کرد. افشین درناحیهی همدان مستقر شد و در غرب و مرکزِ ایران از همدان و آذربایجان تا اصفهان و ری، با بزرگان روستاها مذاکراتی انجام داد و وعده های دروغین برای متفرقکردن آنها از کنار بابک به آنان داد که به ظاهر برآورندهی خواستههای روستائیان بود
افشین پس ازآنکه اوضاع غرب ایران را در خلال یکسال و نیم با سیاست ضدایرانی و در جهت حمایت از اعراب و تهدید و هدایای نقدی (که به دهخدایان میداد) آرامکرد، برای به دام افکندنِ بابک نقشه چید. کاروانی با محمولهی امداد مالی و غذائی از بغداد عازم اردبیل شد تا به دژی که محل استقرار سپاهیان خلیفه بود تحویل دهد. بابک بیخبر از دامی که افشین برایش چیده بود، تصمیم گرفت که راه را برآن کاروان بربندد و محمولههایش را تصاحب کند. افشین شبانه بدون سروصدا و بدون نواختن کوس وکَرانای (شیپور جنگی)، در نزدیکی های دژ موضع گرفت؛ زیرا یقین داشت که بابک برای تصرف دژ خواهد آمد. بابک ابتدا یک قرارگاه کوچکِ سپاهیان خلیفه بر سرراهش را موردحمله قرار داد و افرادش را کشت، آنگاه به کنار دژ رفته به افرادش استراحت داد که روز دیگر به دژ حمله کنند. دراین هنگام افشین براو شبیخون زد. گویا همهی افرادی که همراه بابک بودند کشته شدند، ولی بابک جان سالم ماند (زمستان سال ٢١۴خ). افشین پس ازآن به برزند برگشت و آنجا اردو زد تا با ادامه دادن تماس با کلانترانِ روستاها کار پراکنده کردن بقایای هواداران روستائی بابک در ایران را دنبال کند
از اوائل سال ٢١۵خ منطقهی نفوذ بابک که سابقا به همدان و اصفهان و ری میرسید، ازحد مناطق کوهستانی هشتادسر در آذربایجان فراتر نمیرفت. افشین پس از برگزاری مراسم نوروز و سیزده بهدربرای حمله به بابک آماده شد. نخستین حملهی او به هشتادسر با شکست مواجه شد. پس ازآن در سراسر ماههای این سال چندین حمله به هشتادسر صورت گرفت که همه ناکام ماند. داستان این نبردها را طبری با استفاده از آرشیو گزارشهای کتبی به تفصیل دقیقی درحجم حدود ٣٠ صفحه ذکر کرده است که همه خبر از رشادتهای بیمانندِ بابک و یارانشمیدهد
در بهار سال ٢١۶خ سپاه امدادی خلیفه با سی میلیون درهم کمک مالی به بَرزَند رسید؛ و افشین حملاتش به بابک را ازسر گرفت. افشین ابتدا به کلانرود منتقل شده درآنجا اردو زد و برگرد خویش خندق کشید. به زودی یک لشکر بابک تحت فرمان آذین- برادرِ بابک- به سوی کلانرودحرکت کرد. نبرد سپاهیان افشین و بابک در یکی ازدرههای تنگ کوهستانی درگرفت، که تفاصیل آنرا طبری ذکر کرده ولی نتیجهی آن را معلوم نمیدارد. ازآنجا که این تفاصیل از روی سند کتبی گزارش افشین نوشته شده، میتوان پنداشت که افشین این بار نیز باشکست مواجه شده ولی شکست خود را در نامهاش منعکس نکرده باشد. دراین میان لشکرهای امدادی پیوسته از بغداد میرسید. افشین پیشروی آهسته در گذرگاههای کوهستانی به سویقرارگاه بابک را ادامه داد. او بر هرکدام از گذرگاههای استراتژیک دست مییافت دژی بنا میکرد و پیرامونش را خندقی میکشید و لشکری درآن میگماشت تا تحرکات احتمالی روستائیان منطقه را زیر نظر بگیرد.
ملکوت* گامی تارهایی *
20-12-2010, 00:13
http://www.shiaupload.ir/images/72965004225246891398.jpg
بدین ترتیب افشین به قرارگاه بابک در منطقهیبذ در کلیبر نزدیک شد. ازاین به بعد نام بخاراخدا از فئودالهای بزرگِ ایرانیتبارِسغد بعنوان یکی از فرماندهان برجستهی سپاه افشین به میان میآید. استقرار افشینبرفراز یکی از بلندیهای مشرف بر بذ درکنار رودرود ماهها بطول انجامید. بابک دستهجات مسلحش را به گذرگاههای کوهستانی میفرستاد تا دستهجات افشین را به دام افکنند، و خودش در قرارگاهش در برابر دیدگان افشین موضع گرفته بود و همهروزه جشن شادی برپا میکرد و افرادش نای و دهل میکوفتند و پایکوبی میکردند و سرود میخواندند وافشین خائن به ایران را به استهزاء میگرفتند. دریکی از روزها بابک مقادیری خیار وسبزیجات و هندوانه برای افشین هدیه فرستاد و به او پیام داد که میبینم شما جزکُماچ و شوربا چیز دیگری برای خوردن ندارید؛ دلم برایتان میسوزد و امیدوارم اینهدایا دلتان را نیز نسبت به ما نرم کند . افشین که میدانست هدف بابک ازاین کاربرآورد نیروی او باشد سردستهی این مأموران را با گروهی از افرادش فرستاد تا سه خندق بزرگ و دیگر خندقها را بازدید کند و خبرش را برای بابک ببرد، شاید بابک دست ازمقاومت برداشته و تسلیم شود
در شهریورماه ٢١۶خ وزمانی که روستائیان سرگرم کار در مزارع و باغستانها بودند، حملهی افشین به شهر بذ (مرکز بابک) با سپاهی عظیم آغاز شد. چون افشین به نزدیکی بذ رسید و بابک فقط سرداران خود را در کنارش دید راهی به جز فریب افشین خائن ندید . به همین جهت شخصی به نزد او فرستاده پیام داد که چنانچه او تعهد بسپارد که به وی و مردانش آسیب نرسد،شهر را به او تسلیم خواهد کرد. افشین پاسخ مساعد داد و بابک شخصا از دژ بیرون آمدتا با افشین مذاکره کند. افشین نیز وقتی دانست که بابک درحال نزدیک شدن به اواست به طرف او رفت. چون بابک و افشین در فاصلهئی ازهم قرار گرفتند که میتوانستند صداییکدیگر را بشنوند، بابک به او گفت: حاضرم که تسلیم شوم ولی مهلت میخواهم که خود راآماده کنم. افشین گفت: چندبار به تو گفتم که بیا و تسلیم شو، ولی قبول نکردی. اکنون نیز دیر نیست، اگر امروز تسلیم شوی بهتر از فردا است. بابک گفت: من تصمیم خودم راگرفتهام و تسلیم میشوم؛ ولی باید تعهدنامهی کتبی خلیفه را برایم بیاوری تا اطمینان یابم که چنانچه تسلیم شوم نه به خودم و نه به افرادم گزندی نخواهد رسید. افشین به او قول داد که چنین خواهد کرد
ولی بابک که افشین رافردی خائن و ضد ایرانی می دانست افشین را فریب داده بود و در اندیشه پیروزی در جنگبود . در همان لحظاتی که بابک با افشین درحال مذاکره بود و به افسرانش پیام فرستاده بود که دست از نبرد بکشند تا به ظاهر با افشین به نتیجه برسد، تیپهای سپاه افشین وارد شهر بذ شدند وآتش در شهر افکندند و شهر را ویران کردند . گروهی به فراز کاخ بابک رفتند تا پرچم اسلام برافرازند. گروههای بسیاری در کوچهها در حرکت بودند وآتش به خانهها میافکندند و شهرها را ویران کردند و خبر این جنایات بر بابک رسید وسریعا محل مذاکره را ترک کرده به شهر برگشت شاید بتواند شهر را نجات دهد. ولی دیرشده بود. کشتار و تخریب و نفرتافکنی و آتشزنی تا پایان روز ادامه یافت، کلیهی مدافعان شهر به قتل آمدند، و افراد خانوادهی بابک دستگیر شده به نزد افشین فرستاده شدند. درپایان روز که سپاه افشین به خندقشان برگشتند، بابک و مردانی که همراهش بودند به شهر وارد شدند و پس از دیدن ویرانیها از شهر رفته در درهئی درکنارهشتادسر مخفی شدند. روز دیگر نیز به روال همانروز تخریب و آتشزنی ازسر گرفته شد واین کار تا سه روز ادامه داشت تا شهر بهکلی سوخت و اثری ازآبادی برجا نماند
افشین به همهی کلانتران روستاهای اطراف، ازجمله به دیرها و کلیساهای مسیحیان که در همسایگی آذربایجان درخاک ارمنستان بودند نامه نوشت که هرجا از بابک خبری به دست آورند به او اطلاع دهند و پاداش نیکو دریافت کنند. بابک با دوبرادرش ومادر و همسرش گلاندام راهی جنگلهای ارمنستان و آران شدند. کسانی به افشین خبردادند که بابک و چندتن از یارانش در یک درهی پردرخت وگیاه درمرز آذربایجان وارمنستان مخفی است.
ملکوت* گامی تارهایی *
20-12-2010, 00:21
http://www.shiaupload.ir/images/72869117939571272638.jpg
افشین برگرداگرد آن دره دستهجات مسلح مستقر کرد تا از هرراهی که بیرون آید دستگیرش کنند. او ضمنا اماننامهی خلیفه را که میگفت درآن روزهارسیده به افرادِ بابک که اسیرش بودند نشان داد، و به یکی از برادرانِ بابک و چندتنی از کسانش که اجبارا تسلیم شده بودند سپرد وگفت: من انتظار نداشتم که به این زودینامهی خلیفه برسد، و اکنون که رسیده است صلاح را درآن میدانم که برای بابک بفرستم. او ازآنها خواست که نامه را برداشته برای بابک ببرند و راضیش کنند که بیاید و خودرا تسلیم کند. آنها گفتند که محال است بابک تن به تسلیم دهد؛ زیرا کاری که نمیبایست اتفاق میافتاد اکنون اتفاق افتاده و جائی برای آشتی باقی نمانده است. افشین گفت: اگر اینرا برایش ببرید او شاد خواهد شد . سرانجام دوتن از یاران بابک حاضر شدند نامه را ببرند. پسر بابک نامهئی همراه اینها خطاب به پدرش نوشته به اواطلاع داد که اینها با اماننامهی خلیفه به نزدش آمدهاند و او صلاح را درآن میداند که وی خود را تسلیم کند . چون فرستادگان به نزد بابک رسیدند بابک به آنها و به پسرش که نامه به وی نوشته بود دشنام داد و گفت اگر این جوان پسر من بود باید مردانه میمُرد نه اینکه خودش را به دشمن تسلیم میکرد . به آن دونفر نیز گفت که شما اگر مرد بودید نباید اکنون زنده میبودید تا پیام دشمن را به من برسانید؛ زیرا مردن در مردی بهتر است از لذتِ زندگی چهلساله در نامردی . سپس یکی ازآنها را دردم کشت ودیگری را با همان اماننامهی خلیفه باز فرستاد، و گفت به پسرم بگو که حیف ازنام من که برتو است. اگر زنده بمانم میدانم با تو چه کنم.
بعد ازآن بابک دریکی از روزها با همراهانش ازدره خارج شده به سوی ارمنستان به راه افتاد. افراد افشین که از بالا نگهبانی میدادند آنها را دیده تعقیب کردند. بابک و همراهانش به چشمهساری رسیدند و ازاسب پیاده شدند تا استراحت و تجدید نیرو کنند و غذائی بخورند. افرادتعقیبکننده برآن بودند که بابک را غافلگیر کنند، ولی هنوز به نزد بابک نرسیده بودند که بابک وجودشان را احساس کرده خود را برروی اسب افکند و ازجا درپرید. سواران تعقیبش کردند. زن و مادر و یک برادر بابک دستگیر شدند. بابک وارد خاک ارمنستان شد وچون خسته وگرسنه بود به یک مزرعه رفت که چیزی بخرد. سرانِ آن روستا نیز مثل دیگرروستاها پیام افشین را دریافته بودند، و میدانستند که اگر بابک را تحویل دهند جائزه دریافت خواهند کرد. یکی از کشاورزان با دیدن بابک که رخت برازنده دربر داشت و سواربراسبی نیکو بود وشمشیری زرین حمایل کرده بود، گمان کرد که او شاید بابک باشد. لذاخبر به کشیش روستا برد. کشیش چند نفر را برداشته به سرعت خودش را به بابک رساند که درحال غذا خوردن بود. او به بابک تعظیم کرده دستش را بوسیده گفت: من از دوستداران توام، و ازتو میخواهم که به مهمانی به خانهام بیائی. دراین روستا و اطراف آن همهی کشیشها دوستدار توهستند و اگر با ما باشی آسیبی به تو نخواهد رسید . بابک که خسته و درمانده بود، فریب احترامها و وعدههای کشیش را خورد و همراه او وارد خانهاش شد. کشیش از همانجا شخصی را به نزد افشین فرستاد تا به وی اطلاع دهند که بابک درخانهی اواست. افشین یکی از افرادش را به نزد کشیش فرستاد تا بابک را شناسائی کند و نسبت به درستی پیام کشیش اطلاع یابد. کشیش به فرستادهی بابک رخت طباخان پوشاند، و وقتیآن مرد سینی غذا را برای بابک و کشیش برد بابک ازکشیش پرسید: این مرد کیست؟ کشیش گفت: ایرانی است و مدتی پیشتر مسیحی شده و به ما پیوسته در اینجا زندگی میکند. بابک با مرد حرف زد و پرسید اگر مسیحی شده چه ضرورتی داشته که اینجا باشد. مرد گفت: من از اینجا زن گرفتهام. بابک به شوخی گفت: ازمردی پرسیدند ازکجائی؟ گفت: ازآنجا که زن گرفتهام.
بههرحال کشیش به افشین پیام داد که دودستهی مسلح را به نقطهی مشخصی بفرستد، و روزی را نیز مقررکرد که بابک را به بهانهی شکار به آنجا خواهد بُرد. این عمل برای آن بود که اونمیخواست بابک را در خانهاش تحویل مأموران افشین بدهد، زیرا ازآن میترسید که بابک زنده بماند و دوباره جان بگیرد و ازاو انتقام بکشد. طبق قراری که در پیامش به افشین داده بود، کشیش یکروز به بابک گفت: چند روزی است که درخانه نشستهای و میدانم که ازاین حالت دلگیر و خستهای. اگر تمایل داری من زمینی دارم که آهوان بسیاری درآنجا یافت میشوند، و چندتا باز شکاری نیز دارم که گاه آنها را با خود به شکار میبرم. بیا فردا به شکار برویم . بابک درخلال چند روزی که مهمان کشیش بود ازاو و اطرافیانشرفتارهای نیکی دیده و کاملا به او اعتماد یافته بود. افشین دودستهی مسلح از افرادبرجستهاش را همراه دو افسر از خاندان ایرانی سُغد به نامهای پوزپاره و دیوداد به محلی که کشیش تعیین کرده بود فرستاد تا کمین کنند و درلحظهی مناسب برسر بابک بتازند و دستگیرش کنند. بابک در روز مقرر همراه کشیش به شکار رفت ولی خودش شکارِپوزپاره و دیوداد گردید. وقتی بازداشتش کردند و دستهایش را ازپشت میبستند، روبه کشیش کرده به او دشنام داد و گفت: مردک! اگر پول میخواستی من میتوانستم بیش ازآنچه اینها به تو خواهند داد بدهمت. مطمئنم که مرا به بهای اندک فروختهای
روزی که قرار بودبابک را وارد برزند (اقامتگاه افشین) کنند، افشین مردم شهر و بسیاری از مردم روستاهای دور و نزدیک را در میدانِ بزرگی در بیرون شهر در دوسو گرد آورد و میانشان فاصلهی کافی گذاشت تا بابک بگذرد و همه به او بنگرند و بدانند که کارِ بابک تمام است.
ملکوت* گامی تارهایی *
20-12-2010, 00:29
http://www.shiaupload.ir/images/68378683845312839781.jpg
ساعتی که بابک را در زنجیرهای گران از میان دوصفِ مردم میگذراندند، شیون زنان وکودکان بلند شد که برای رهبر محبوبشان میگریستند و برسر وسینه میزدند. افشین باصدای بلند خطاب به زنهای شیونکننده گفت: مگر شما نبودید که میگفتید بابک را دوست ندارید؟ زنان با شیون جواب دادند: او امید ما بود و هرچه میکرد برای مامیکرد
برادر بابک نیز مثل بابک نزد یکی از کشیشان پنهان شده بود. وی را نیز آن کشیش به مأموران افشین تحویل داد.
موضوع بابک چنان برای خلیفه با اهمیت بود که وقتی خبر دستگیریش را شنید جایزهی بزرگی برای افشین فرستاد وبه او نوشت که هرچه زودتر وی را به پایتخت ببرد. فرستادگان خلیفه همهروزه به آذربایجان اعزام میشدند تا با افشین درتماس دائم باشد و او بداند که چه وقت و چه ساعتی افشین و بابک به پایتخت خواهند رسید؛ و برفراز تمام بلندیهای سرراه و درکنارجاده دیدبان گماشت تا هرگاه افشین را ببینند به یکدیگر جار بزنند و همچنان اینجارها تکرار شود تا به خلیفه برسد. او همهروزه هیئتی را همراه با هدایا و اسب وخلعت به نزدِ افشین میفرستاد تا قدردانی از خدمت افشین را به بهترین وجهی نشان داده باشد. افشین در دیماه ٢١۶خ با شوکت و شکوه بسیار زیادی وارد پایتخت خلیفه گردیده به کاخی رفت که به خودش تعلق داشت و بابک را نیز درآن کاخ زندانی کرد. چون هوا تاریک شد و مردم به خواب رفتند، خلیفه به یکی از محرمانش مأموریت داد تا بطور ناشناس به نزد بابک برود و اورا ببیند و بیاید اوصافش را به او بگوید. آن مرد چنان کرد، وافشین ویرا بعنوان مأمور حامل آب به اطاقی برد که بابک درآن زندانی بود. خلیفه وقتی اوصاف بابک را ازاین محرم شنید، برای اینکه بابک را ببیند و بداند این مرد چه عظمتی است که ٢٢ سال مبارزاتِ مداوم و خستگیناپذیرش پایههای دولتِ اسلامی را به لرزه افکنده است، نیمشبان برخاسته رخت ساده برتن کرد و وارد خانهی افشین شده بطورناشناس وارد اطاق بابک شد و بدون آنکه حرفی بزند یا خودش را معرفی کند، دقایقی دربرابر بابک برزمین نشست و چراغ دربرابر چهرهاش گرفته به او نگریست.
بامداد روز دیگرخلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که ویراسوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآنزدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر بهگردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنکه همهی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَدنَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند
ابن الجوزی مینویسدکه وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابک گفت: خواهید دید. چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهرهام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود
به این ترتیب دستها وپاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرند. پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند. پس ازآنچوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد.
زنده و جاوید باد نام سردار غیور ایران زمین بابک خرّم دین و بر روح پرفتوحش دوصد بدرود
http://www.shiaupload.ir/images/44687300393425759524.jpg
vBulletin® v4.2.6 by vBS, Copyright ©2000-2026, Jelsoft Enterprises Ltd.