درد، در بند بند وجودم می پیچد و پیش می رود! استخوان هایم تیر می كشد! درد، مغز استخوان هایم را می سوزاند! گوش و چشم و زبان و دست و پایم به فرمان من نیستند! انگار كسی با پنجه های آهنین، موهایم را یك به یك می كشد و پوست سرم را خراش می دهد! كاش به جای دو دست، بیست دست داشتم و با آنها، جای جای بدن دردآلودم را می فشردم و مالش می دادم! حس می كنم ضربان قلبم، گاه در سكوتی مرگبار خاموش می شوند و گاه، همچون ضربه های دست یك طبال، در حركاتی ضربتی و مداوم، گونه طبل را زخمی می نمایند. آه، ...