مشاهده RSS Feed

حسنعلی ابراهیمی سعید

هرگز با پدرم خلوت نكرده بودم

به این مطلب امتیاز بدهید
پس از ازدواج با همسرم، در واقع با پدرم متاركه كرده بودم.
سالها طول كشيد تا در يك روز گرم تابستان به صرف چاى كنارش نشستم.
با وى در باب زندگى، ازدواج، فرزندانم، و مسئوليتهايم گلايه كردم.
پدرم در حالى كه چاى را در نعلبكى ميريخت و به آن فوت ميكرد، نگاهى نافذ بر من انداخت و گفت:
هرگز دوستانت را فراموش نكن،
هر چه پيرتر شوى اهميت آنان بيشتر ميشود.

با اين كه به خانواده و فرزندانت عشق ميورزى، باز به دوست نياز دارى، با آنان مراوده كن، به ديدارشان برو، گاهی به آنها تلفن بزن، و به آنان نزديكتر شو.

باخود گفتم چه نصيحت عجيبى!
تمام معناى زندگى من، همسر و فرزندان و شغلم هستند!
با اين حال اطاعت امر كردم.
هر سال با دوستانم تماس گرفتم و اندك اندك بر شمارشان افزودم.

سالها بعد دريافتم که پدرم رمز زندگى را ميدانست.

در گذر ايامِ عمر، دوستان هر روز اهميت بيشترى پيدا ميكنند.

بعد از اين چهل و اندی سال فهميده ام كه؛
زمان چه تند ميگذرد.
فاصله ها بلندتر ميشوند.
بچه ها بزرگ ميشوند، دنبال زندگى خود ميروند و گاه قلب والدين را ميشكنند، و اغلب از ما دور ميمانند.
مشاغل و دارائيها مى آيند و ميروند.

آمال، عشقها و هوسها ميروند

مردم دور و برم كارهاى غير منتظره و گاه ناشايست ميكنند.
والدين ميميرند.
همكاران ما را فراموش ميكنند.
دوندگيها پايان مى يابند.

اما دوستان واقعى پابرجا ميمانند.
بى توجه به دورى و حتى فواصل ميان قاره اى!

دوست خوب هرگز دور نيست، فقط بايد دستم را دراز كنم و از وراى صفحه گوشى دستش را بفشارم.
آغوش دوستان هميشه براى در برگرفتنم گشاده است.

سپاس كه هستيد.
دوست عزیزم
آروزی عمری طولانی وباعزت برای شما دارم🤲. 🌹❤❤🌹

نظرات

© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی