نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: کربلای5 و خنده‌های یک شهید

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اهل بیت علیهم السلام
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    21,145
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    45,384
    مورد تشکر
    50,634 در 16,255
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    کربلای5 و خنده‌های یک شهید



    کربلای5 و خنده‌های یک شهید


    شهید بسیجی: داوود رحیمی جعفر آبادی



    شب عملیات کربلای پنج، غسل شهادت کرد. کوله‌اش را از نارنجک لبریز، سربند یا زهرایش را بست. بند دلش را محکم کشید. پایش بیتاب تر از دل، با این همه داوود بمب روحیه بود. وقت وداع، دست بچه‌ها را می‌چسبید. می‌گفت:....


    شب عملیات کربلای پنج، غسل شهادت کرد. کوله‌اش را از نارنجک لبریز، سربند یا زهرایش را بست. بند دلش را محکم کشید. پایش بیتاب تر از دل، با این همه داوود بمب روحیه بود. وقت وداع، دست بچه‌ها را می‌چسبید. می‌گفت: سرت را بالا بگیر، سمت خدا. لبخند فوری.
    یک نفر آدم و این همه رفیق.
    بچه‌ها عاشق و دلباخته‌اش بودند. یک جورایی آچار فرانسه روحیه بود.
    شب عملیات کربلای پنج، نارنجک‌های که توی کوله‌اش داشت، رفته بود. توی یک شیار. زیر شنی تانک‌ها نارنجک می‌انداخت.
    ظهر روز اول عملیات در شلمچه، فرمانده یک توپ 106 شده بود.
    شجاع و از قدرت تصمیم گیری بالایی هم برخوردار بود. با اینکه خیلی شوخ طبع بود. در معرکه جنگ، ولی با برنامه ریزی دقیق، از روی اصول با دشمن می‌جنگید. با یک قبضه توپ 106 حال تانک‌های بعثی را می‌گرفت. گلوله‌های توپ که تمام شد.
    گفت: تا من یک دستی به سر و روی این توپ بکشم، شما زودی برید و گلوله برام بیارید.آخه از کجا؟. دویدیم و رفتیم. هر چه گشتیم؛ گلوله نبود. برگشتیم.
    دیدم پای توپ 106 تکیه داده، صورتش همه خونین. نرم نرم نفس می‌کشید. با سربند یا زهرا چشم‌هایش را بسته بود و ذکر می‌گفت: یا مهدی. یا زهرا. یا حسین شهید.

    او فردی شجاع و از قدرت تصمیم گیری بالایی هم برخوردار بود. با اینکه خیلی شوخ طبع بود. در معرکه جنگ، ولی با برنامه ریزی دقیق، از روی اصول با دشمن می‌جنگید. با یک قبضه توپ 106 حال تانک‌های بعثی را می‌گرفت

    زانو زدم دستش را محکم چسبیدم. تمام صورتش. دست‌هایش. سرش، همه جایش ترکش باران شده بود. دستش، توی دستم بود، صدایش قطع شد. پریده بود. آسمانی آسمانی شده بود.


    ـ شهید بسیجی: داوود رحیمی جعفر آبادی
    فرزند: حبیب
    متولد: 1344
    شهادت: دی ماه 65 / شلمچه
    محصل / مجرد. استان گلستان گرگان.

    بخش فرهنگ پایداری تبیان

    منبع : دیاررنج


    امضاء

  2. تشكر


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi