آخرین غروب هم گذشت و نیامدی
.gif)
با یاد خدا
مهدی جان!
آخرین غروب 89 گذشت و نیامدی
و من ِخاکی آخرین نماز مغرب زندگیم را در سال 89 به محض حی علی الصلوه مؤذن خواندم
تا پشت صف فرشتگان من هم به تو قامت ببندم
یا مهدی!
و در آخرین قنوت عاشقیم در سال 89 به تو میاندیشیدم
و برای آخرین بار و اشک باران،
در سالی که گذشت فریاد کردم:
اللهم عجل فی فرج مولنا صاحب الزمان...
غروب ها گذشت و به آخر رسید و نیامدی و من خاکی به تمنایی که هنگامهی دعای یا مقلب القلوب سال 89 داشتم میاندیشیدم
و داغدار نیامدن تو میشدم
خدایا 89 مهدی بیاید !
و قلب داغدارم امیدوارتر از هر لحظهای میگشت،
زمان میگذشت...
غروب به غروب، لحظه به لحظه و میکوبید
بر قلب بیچارهی من خاکی، تیک تیک عقربههای زمان؛
و هر لحظه برایم نابتر از لحظهای دیگر میشد چرا که منتظرتر بود و امیدوارتر از قبل به دعایم در لحظهی تحویل سال 1389.
«خدایا 89 مهدی بیاید»
ولی در آخرین غروب سال 89 نمیدانی چه بر دل من آمد وقتی نیامدی مهدی من؟!
قلبم از طپیدن ایستاد و چشمانم نای گریستن نداشت
و فقط و فقط توانستم بر تخته سیاه دلم بنگارم:
آخرین غروب امسال هم گذشت و نیامدی.
به امید ظهورت در سال یکهزار و سیصد و نود.
بهار از گرد راه می رسد...
دلهايمان را مي تکانيم،
چشم هايمان را مي شوييم
و لباس معرفت ميپوشيم.
سلام ميدهيم به تدبير کننده شب و روز
و
به باران و درخت که شعر موزون طبيعت اند.
کاش بهار موعود
هم از راه برسد کاش در نگاه چشمه ها چشم هايمان
را شستشو بد هيم،
براي ديدار گل نرگــــس
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه