گر عشق انسان به شهوات به فعليت درآيد، روح تابع تن مىگردد و اگر روح انسان و عشق معنوى او رشد كند، جسم و تن بناچار تابع روح مىگردد و تن به زحمت و رنج مىافتد . در اين زمينه متنبى گويد: و اذا كانت النفوس كبارا
تعبت فى مرادها الاجسام
وقتى نفس كسى بلندمرتبه شود، تن او در راه نيل به مراد آن به زحمت مىافتد [1] و مولوى هم در اين بابت مىگويد:
خشم و شهوت، وصف حيوانى بود
مهر و رقت، وصف انسانى بود
اين چنين خاصيتى در آدمى است
مهر، حيوان را كم است، آن از كمى است
عرفا معتقدند: بنياد هستى، بر عشق به يك مركز به نام خدا نهاده شده است و آن يك نوع جنب و جوششى است كه سراسر وجود را فرا گرفتهاست [2].
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق آخرين مرحله محبت است . شعلهاى است كه در دل آدمى افروخته مىشود و بر اثر آن آنچه جز خداست، مىسوزد و نابود مىگردد، يعنى عاشق، شهيد مىشود و به حيات خالص و جاويدان نيل پيدا مىكند . روايت مىكنند: من عشق وعف و كتم و مات، مات شهيدا [3] ; هر كه عاشق شود و عفت نفس پيش بگيرد و رازدار باشد و بميرد، شهيد مرده است .
عشق جنون الهى است كه بنيان بدن را ويران مىسازد، يعنى زندان و قفس تن انسان را مىشكند و با معشوق مطلق، اتصال برقرار مىكند; در نتيجه، تن عاشق گم و متلاشى، و روح او، منور مىگردد و آخرالامر با معشوق اتحاد پيدا مىكند كه اين همان وحدت عشق و عاشق و معشوق است .
ابن فارض مىفرمايد:
بينى و بينك انى ينازعنى
فارفع بلطفك انى من البين
ميان من وتو، «من» نزاع مىكند، خداوندا به لطفت، «من» را از ميان بردار!
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
كه اين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم