فرار ازدست عزرائیل
حضرت سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که مردی سراسیمه از در درآمد.
سلام کرد و بر دامن حضرت سلیمان چنگ انداخت که به دادم برس.
حضرت سلیمان با تعجب به چهره آن مرد نگریست و دید که روی آن مرد از پریشان حالی زرد شده و از شدت ترس می لرزد.
حضرت سلیمان از او پرسید:
تو کیستی؟ چه بر سر تو آمده است که چنین ترسان و لرزانی؟
مرد به گریه در آمد و گفت که در راه بودم، عزرائیل را دیدم و او نگاهی از غضب به من انداخت و
من از ترس چون باد گریختم و به نزد تو آمدم تا از تو یاری بطلبم.
از تو خواهشی دارم که به باد فرمان دهی تا مرا به هندوستان ببرد
حضرت سلیمان لحظه ای به فکر فرو رفت و فرمود
می پذیرم، به باد می گویم که تو را در چشم به هم زدنی به هندوستان برساند
آن روز گذشت و دیگر روز سلیمان نبی حضرت عزرائیل را دید و به او گفت:
این چه کاری است که با بندگان خدا می کنی، چرا به آنها با خشم و غضب می نگری؟
دیروز مرد بیچاره ای را ترسانده ای و رویش زرد شده بود و می لرزید. به نزد من آمده و کمک می طلبید
عزرائیل گفت
دانستم که کدام مرد را می گویی. آری من دیروز او را در راه دیدم ولی از روی خشم و غضب به او نگاه نکردم، بلکه از روی تعجب او را نگریستم
عزرائیل ادامه داد: تعجب من در این بود که از خداوند برای من فرمان رسیده بود تا که جان آن مرد را در هندوستان بگیرم.
در حالی که او را اینجا می دیدم