شهادت کودکان شیمیایی فرمانده
روایت جانسوز داستان زندگی فرمانده شهید شمالی که دو طفل شش ماهه اش به علت عوارض شیمیائی به شهادت رسیدند
رقیه، تنها دختر موسی الرضا؛ من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. همنام دختر«سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم
وقتی از خودش سوال می کردم تو جبهه چکاره هستی؟ می گفت: کفش رزمنده ها را واکس می زنم. توی آشپزخانه پیاز پوست می کنم. اصلا نگفت فرمانده ام
سوتیتر : رقیه، تنها دختر موسی الرضا یک روز آمد سرش را گذاشت توی بغلم و گفت: مادر بزرگ، سرنوشت من هم مثل حضرت رقیه(س) است. وقتی سه ساله بود، پدرش امام حسین(ع) شهید شد، من هم لیاقتش را داشتم که در سه سالگی، دو برادرم را از دست بدهم. پدرم شهید بشود.
من خوشحالم از اینکه فرزند شهید هستم. همنام دختر «سیدالشهداء» و سرنوشتی شبیه دختر بهترین موجود عالم هستی را دارم
آنچه خواهید خواند، روایت جانسوز داستان زندگی سردار شهید موسی الرضا خراسانی، مسئول تسلیحات لشکر ویژه 25 کربلا است از زبان مادر بزرگوارش، و به قلم زیبای جانبازِ محقق غلامعلی نسائی :
موسی الرضا در شب یلدای«42»، در روستای قلی آباد گرگان به دنیا آمد. پدرش آقا غلامعلی کشاورز بود. با تنگ دستی موسی الرضا را بزرگ کردیم، روزگار مردم آن سال ها خیلی سخت بود. موسی الرضا را می بستم روی کولم، می رفتم نشاگری می کردم. کارگری می کردم.
از سر کار که بر می گشتم، همان روی کولم نهار می پختم ،بچه هام را با لقمه پاک و حلال بزرگ کردم.
همین که موسی الرضا را از روی کولم پائین می گذاشتم، دادش به آسمان می رفت. روی کولم که بود، غذا می پختم، حیاط را آب جارو می کردم. بشدت دوستش داشتم. پاره تن من بود. همه وجودم بود. از وجودم کنده نمی شد. موسی الرضا پنج شش ساله که شد، همراه پدربزرگش رفت دنبال گوسفند. موقع مدرسه اش که شد، پدر بزرگش نگذاشت که برود درس بخواند.
موسی الرضا پای گوسفند ها ماندگار شد، شد چوپان گله، ده ساله که شد، پدربزرگش از دنیا رفت، موسی الرضا را فرستادم مدرسه تا سواد یاد بگیرد. چون سن اش خیلی زیاد بود، قبول نکردند. گفتند باید بفرستید اکابر درس بخواند. بردمش کلاس شبانه«پیکار با بی سوادی» روزها توی یک نجاری شاگردی می کرد، شب ها می رفت درس می خواند.
خواندن و نوشتن را که یاد گرفت، رفت مکتب خانه، علاقه خاصی به قرآن داشت. با وجود این که دیر شروع کرد، اما با هوش بالائی که داشت، خیلی زود سواد دار شد.
با اوج گیری انقلاب از روستا به شهر می رفت، اعلامیه امام خمینی را می آورد توی روستا پخش می کرد. در تظاهرات شرکت می کرد.
با پیروزی انقلاب بسیجی شد، جنگ که شروع شد، اولین کسی بود که از روستای قلی آباد رفت جبهه.
تا شروع جنگ، تلویزیون نداشتیم. خیلی از روزگار بیرون از روستا خبری نداشتیم. موسی الرضا که رفت جبهه، من خیلی دلم برایش تنگ شد، به پدرش گفتم: باید بروی چندتا گوسفند را بفروشی، با پولش رفتیم یک تلویزیون سیاه و سفید خریدیم، تا اگر موسی الرضا را توی جبهه تلویزیون نشان داد ببینیم. آن چند گوسفند تمام زندگی ما بود. اما موسی الرضا همه وجود من بود. مدتی رفت کردستان، چند ماهی نه نامه داد، نه مرخصی آمد. هر چی توی تلویزیون نگاه کردم، نبود.
وقتی آمد یک جور دیگر شده بود. تمام تنش کبود بود. گفتم: هرچی توی تلویزیون نگاه کردم نبودی پسرم. پس تو کجای جبهه بودی. خندید و من محکم بوسیدم اش...




نقل قول





