صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43

موضوع: شب سراب

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض شب سراب

    امضاء




  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    قسمت اول
    سلام-
    به به سلااام پسر گلم چطوري؟-
    بیست گرفتم حاج آقا-
    خط کشم که ورقه ام را مثل پرچم بر بالاي آن چسبانده بودم پایین آوردم و جلوي چشم حاج آقا محسن گرفتم. بارک الله پسر خوب، چه درسي را بیست گرفتي؟ املا را؟-
    نه حاج آقا- .
    حساب را؟-
    نه حاج آقا- .
    چي را بیست گرفتي؟ بگذار عینكم را روي چشمم بگذارم ببینم پسر گلم چه کرده؟-
    حاجي آقا دست توي جیب جلیقه اش کرد و عینكي را که به جاي دسته؟زنجیر داشت از جیب در آورده روي دماغش گذاشت و به ورقه ام زل زد.
    " جور استاد ز مهر پدر"
    این چیه؟-
    مشق است حاج آقا خوشنویسي است- .
    قیافه حاج آقا در هم رفت یك کمي هم لب ورچید.
    و دل کوچك من شكست.
    این پرده اولین تویري است که از دوران کودکیم بیاد دارم، زندگي من از همانجا شروع شده، قبل از آن را اصلاً بیاد ندارم اوستا اجازه داده بود هر وقت فرصت داشتم توي اتاقش بروم، صاحبخانه مان بود، آذري بود با من با ترکي حرف مي زد فارسي را مثل این که فقط خوب مي خواند، صحبت کردنش خنده دار بود، مادر من فارس زبان بود
    براي همان من قبل از این که مدرسه بروم فارسي را هم بلد بودم .وقتي کنار دست اوستاي خطاط مي نشستم و به حرکت دستش خیره مي شدم صداي قلم که روي کاغذ کشیده مي شد تمام تار و پودم را مي لرزاند، دوست داشتم
    کلمه اي بنویسد که قلم از روي کاغذ بلند نشود، عاشق سین و شین بودم، یكبار وقتي اوستا داشت مي نوشت":من مست و تو دیوانه "نوانستم صدایي را که در درونم پیچیده بود ببلعم و یكدفعه ناله اي از دهانم بیرون جهید که اوستا
    را ترساند.
    چته؟-
    وقتي حالت عجیب مرا دید و متوجه شد که صداي قلم حالي بحالیم مي کند با لبخند گفت:
    پسر سه تا نقطه بگذارم حالت جا مي یاد- .
    روي کاغذ نوشت مست و رویش سه تا نقطه گذاشت شد مُشت و با محبت مُشتي بر پس گردن من زد.

    امضاء




  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    بعد ها وقتي بزرگ شدم، شانزده هفده ساله بودم و بیاد آنروز ها مي افتادم دلم از حرکات اوستاي خطاط چرکین شد .ایكاش ما، در همان عالم ناداني دوران بچگي، که هیچ از گناه و آلودگي خبر نداریم بمانیم و یا بمیریم .فكر مي
    کردم نكند اوستا مرا ناز ناصري مي داد...
    دوران خوش کودکیم خیلي کوتاه بود.
    عزیز دردانه آقا بودم، مثل بچه هاي خوشبخت مدرسه مي رفتم، کتاب داشتم، قلم و دوات داشتم، نصاب الصبین مي
    خواندم همه شعر بود، نه آقا سواد داشت نه ننه ام، اما تا بزرگ شوم نفهمیده بودم که چه جوري در یادگیري به من کمك مي کردند هر چند که در خانه از درس خواندنم راضي بودند اما در مكتب خانه هیچوقت جزو شاگردان خوب
    نبودم.
    ببحر تقارب تقرب نماي بدین وزن میزان طبع آزماي
    فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
    بقیه بادم مي رفت، آقام نگاه بدي به صورتم مي کرد و ننه ام با تعجب مي گفت:
    همین بود؟-
    نه بقیه دارد- .
    خ بگو-
    یادم نمي آمد پدرم سرم داد مي کشید و مادر پادرمیاني مي کرد:
    بدو برو توي حیاط یكدور دیگر بخوان بیا جواب بده- .
    مي دویدم کتاب را بر مي داشتم و تند تند راه مي رفتم و بقیه را از روي کتاب چندین بار مي خواندم.
    بیا ببینم پسر دارد دیر مي شود مادرت رفته مطبخ شام بیاورد- .
    مي دویدم توي اتاق،بخوانم؟
    آهان- .
    آن دو سطر اول را هم بخوانم؟-
    کدام دو سطر؟-
    همانكه قبلاً خواندم- .
    نه بقیه را بگو آن دو را که بلدي مگر نه؟-
    مادر از مطبخ صدا مي کرد.
    به جاي این همه بگو مگو بان بكن از اول بخوان دیگه- .
    و من نفس عمیقي مي کشیدم و شروع مي کردم:
    ببحر تقارب تقرب نماي بدین وزن میزان طبع آزماي
    فعول فعول فعول فعول چو گفتي بگو اي مه دلرباي
    الهت، الله و رحمن خداي دلیلت و هادي تو گو رهنماي
    محمد ستوده امین استوار بقرآن ثنا گفت ویرا خداي
    صحابه است یاران و آن اهل بیت که اسلام دینست از ایسان بپاي
    تمام شد آقا و فاتحانه کتابهایم را جمع کردم و روي طاقچه گذاشتم-

    .

    امضاء




  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    درس تان تا اینجا بود؟-
    بلي مشق هم داریم- .
    تو که عاشق مشقي، نوشتي؟ احساس کردم لحن پدر آزرده بود- .
    آره پدر اول اول مشق ام را مي نویسم- .
    بارک الله پسرم، درس بخوان، ما که نخواندیم ضرر کردیم، هر جا مي رویم کلاهمان پس معرکه است، آدم بیسواد- بدتر از کور است، دیگر دنیا دنیاي ددرس و سواد است .انشاءالله خودم روزي را که وارد دارالفنون مي شوي به چشم خواهم دید و همانجا جلوي درب دارالفنون به خاک مي افتم و خدا را شكر مي کنم.
    مادر با سیني اي که بشقاب ها و سفره و سبزي خوردن را تویش گذاشته بود وارد اتاق شد و دنبال حرف پدر را
    گرفت که:
    انشاءالله وضعمان خوب مي شود منهم یك دیگ بزرگ آش رشته درست مي کنم و دم در، کاسه کاسه به محصلین- مي دم که تو را دعا کنند.
    آن سال زمستان بسیار سختي بود و ما سه تایي زیر کرسي مي خوابیدیم و من همیشه فكر مي کردم اگر برادر ها و خواهر هایي که قبل از من به دنیا آمده بودند، زنده بودند کجا مي خوابیدند؟ و رضایتي شیطاني از مرگشان در دلم احساس مي کردم .من هفتمین بچه خانواده بودم مادرم قبل از من شش تا بچه دیگر به دنیا آورده بود اما هر کدام به
    درد و مرضي مرده بودند.
    آقام مي گفت حتما خدا مصلحت نمي دانست آنها زنده بمانند .ننه ام مي گفت همه از نداري بود، بدبختي بود که بچه هایم پر پر شدند .حالا هم به نظر من، چیزي نداشتیم ولي من چرا نمرده بودم؟ حق با آقام بود که همیشه خواست
    خدا را علت همه چیز مي دانست.
    گویا خدا خواسته بود مرا خیلي عزیز کند آنها را برده بود، گاهي از این که عزت من به بهاي مرگ شش بچه تمام شده بود ناراحت مي شدم وقتي مادرم نازم مي داد به یاد آن هایي مي افتادم که ندیده بودمشان.
    مادر مي گفت اصغر شكل تو بود اما چشم هاي تو خوشگل تر است.
    وقتي مي خندیدم مي گفت صداي طفلي کبري به گوشم مي آید و گاه گاهي شیطنت مي کردم فریاد مي زد:
    پسر اداي عباس را در نیار اونم شلوغي کرد افتاد توي چاه.
    حالا که فكر مي کنم از آن کتاب گنده نصاب الصبیان دو بیت دیگر بیادم مانده:
    رجل مرد و مر ته زن و زوج جفت غني مالدار است و مسكین گداي
    هدي راستي کاذب و فریه دروغ عفیف و حصور و ورع و پارساي
    اگر پدر و مادر سواد داشتند آیا بیت هاي بیشتري یادم مي ماند؟

    امضاء




  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    هر وقت شعر را مي خواندم و مكث مي کردم یا منّ و منّ مي کردم اگر پدر بود نگاه بد به من مي کرد که زهره ام آب مي شد اگر مادرم بود یكي میزد روي دستم و من آن زمان نمي فهمیدم که این ها فقط از تند تند نخواندن من
    مي فهمند که من درسم را یاد نگرفته ام اگر عقل داشتم مي توانستم فقط بیت هایي را که بلد بودم پشت سر هم بخوانم بدون این که مكث کنم و آن ها راضي باشند، بعد خانه ملایي اسباب کشي کردیم، ملا با سواد بود خیلي کمكم کرد اما روزگار حتي نگذاشت کتاب فرائد الادب را شروع کنم، این کتاب را پدرم برایم خرید اما کلامي از آن را از
    من نشنید.
    حالا ها فكر مي کنم گریه و زاري مادر و من، بعد از مرگ پدر، از حماقت و ناداني مان بود مادر روزي که زن مردي شد که بیست و پنج سال با او تفاوت سني داشت مي بایست از همان لحظه مي فهمید که بیست و پنج سال لااقل زودتر بیوه خواهد شد و من وقتي قیافه پدرم را که در پنجاه سالگي، من یك ساله را بغل مي کرده و سر کوچه و خیابان مي رفته تجسم مي کنم از پدرم بدم مي آید، آخه او نفهمیده بود که من باید یتیم شوم ؟

    مرداني که در سن پیري بجه دار مي شوند به نظر من به بچه هاي خودشان خیانت مي کنند، چگونه راضي مي شوند که در این دنیاي وانفسا جگر گوشه شان را تنها رها کنند و بي کس و کار و سرگردان بمانند.

    امضاء




  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    قسمت دوم

    تابستان ها اتاق خیلي گرم مي شد و ما نردباني از حیاط به پشت بام مي گذاشتیم و شب ها روي پشت بام مي خوابیدیم آخ که چه لذتي داشت خنكي تشك هایمان، روزهاي آخر زندگي پدرم من به حدي رسیده بودم که متكاها را دوش مي گرفتم و از نردبان بالا مي رفتمآقام پاي نردبان مي ایستاد و هر پله را که من بال مي رفتم نظاره مي کرد
    و برایم دست مي زد .یادم مي آید یك شب به زور مي خواستم تشك آقام را کول بگیرم و بالا ببرم پدرم نمي گذاشت اما بسكه اصرار کردم با چادر شبي که رختخوابها را روز درون آن مي پیچیدیم تشك را به پشت من بست و دستم را گرفت که بالا بروم.
    مادر که پنجره اتاق را مي بست تا ما را دید با فریاد گفت:
    اي بابا پدر و پسر عقل کل هستید این چادر شب به تنهایي سنگین تر از تشك است .پدر کمي حیرت زده نگاه- کرد و بعد زد زیر خنده:
    راست مي گي زن، پس چي چي مي گویند زنها به اندازه مرغ سیاه عقل ندارند؟ بیا پایین پسر بیا چادر شب را باز- کنم ببینم چه مي توانم بكنم.
    و بالاخره با تمام تفاصیل من موفق نشدم تشك را بالا ببرم.
    تاااا...
    دو سال بعد که دیگر پدر نبود.
    اولین عیدي که بي پدر برایمان گذشت تلخ تر از زهر بود .قبل از عید شب چهارشنبه سوري در محله مان غوغایي به پا مي شد، محله اعیان نشین نبود، اما همان همسایه هایمان که مثل خودمان زندگي بخور و نمیري داشتند دنیایي
    صفا و صمیمیت در دلهایشان خانه داشت . همه اهل محل همدیگر را مي شناختیم و د رغم و شادي هم،همیشه نزدیكت را زخویش و فامیل شریك و غمخوار هم بودیم.
    شب چهارشنبه سوري همه زنها خانه تكاني کرده و هر چه ریختني داشتند روي بته ها تلمبار مي کردندو آتش مي زدیم و ما بچه ها از روي آتش مي پریدیم و بزرگها دور و بر آتش جمع مي شدند و هلهله مي کردند .هر خانه اي
    نیم کیلو گندم خیس مي کرد که مقداري براي سبزه بر مي داشتند و بقیه را روي هم ریخته و دیگ سمنو را در آتش فرو نشسته بته ها ي چهارشنبه سوري بار مي کردند و تا صبح زن ها دور آتش مي چرخیدند و یك به یك با پارو
    سمنو را به هم مي زدند .رسم بر این بود که روز قبل از سمنو پزان همه اهل محل به حمام محل رفته و سراپایشان را از آلودگي پاک مي کردند چون اعتقاد داشتند که سمنو متبرک است و نباید پلیدي به آن نزدیك شود و الا از مزه مي افتد.
    از افتخارات اهل محل که مردها وقتي در قهوه خانه جمع مي شدند با هم نجوا مي کردند این بود که:
    " سمنوي محله ما همیشه شیرین است"
    و همین جمله گویاي پاکي و راستگویي و صداقت و سلامت همگان بود.
    اما بعد از پدر ما دیگر در مراسم شرکت نكردیم.
    همه همسایه ها یكي یكي در خانه مان را زدند و اصرار کردند اما مادر با آه و گریه آخرین جواب را داد:
    بي او هرگز- .
    « پسر جان مادرت را تنها مگذار : » من هم به خاطر مادر نرفتم، پدر آخرین کلامي که از زبانش در آمد این بود
    شب عید وضعمان بدتر بود نه سفره هفت سین چیدیم نه سبزه سبز کردیم و نه دیگر پدر بود که از لاي قرآن پنج ریالي تا نخورده را در آورد و به من و مادر عید یبدهد .شب عید آن سال در خانه ما شام غریبان بود.
    سرد است خانه اي که پدر نیست.
    همه آرزو هایم که در لاي عباي پدر پیچیده بودم یكباره گم شدند و روزي که عباي پدر را دم در به دوازده ریال فروختیم آرزوهاي من هم بر باد رفت.

    امضاء




  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض



    تا وقتي پدر بود من و مادر زندگي بدي نداشتیم خانه کوچكي داشتیم حیاط خانه مان به اندازه دو تا جفتك چارپش بود اما مادر چه تمیز نگهش مي داشت گوشه حیاط چسبیده به دیوار حوض آبي داشتیم که به اندازه یك کر بود، پنج شش سطل بیشتر آب نمي گرفت و مادر یك روز در میان از چاه آب مي کشید و آب حوض را عوض مي کرد، کنار حوض باغچه اي اندازه همان حوض بود که عشق مادر بود، انواع و اقسام سبزي ها را توي آن کاشته بود که هر سه چهار روز یكبار مي شد به اندازه یك بشقاب سبزي خوردن چید، آب حوض را با کاسه بر مي داشت و توي باغچه
    روي سبزي ها مي ریخت .ظرف هار ا کنار حوض مي شست و با کاسه از آب حوض بر مي داشت و ظرف ها را یكي یكي آب مي کشید .فقط آقام مي توانست دستها را توي حوض بشوید و وضو بگیرد .براي من منظره کاسه گلي هاي فیروزه اي و دیگ آلومینیومي که مادر با چوبك مثل نقره اش مي سابید تصویر زیبایي بود که از زیر پارچه گل گلدارچیتي که مادر بعد از شستن روي آن ها پهن مي کرد مفهوم یاز زندگي و محیط گرم خانواده به وجود آورده بود.

    هنوز هم یاد آن مجموعه، محیط آن زمان که دوران خوش زندگي مان بود را برایم تداعي مي کند .سر سفره ما خبر
    از زعفران و بوقلمون و مرغ سالاري نبود اما همان آبگوشت بزباشي که مادر مي پخت با چاشن یمهر و محبت و صمیمیت و صداقت چنان لذیذ بود که چلو مرغ خالي از عشق هرگز به پاي آن نمي رسید.
    کف اتاق ما نه پارکت داشت نه قالیچه هاي ابریشمي، یادم مي آید مادر سالي یكبار دمادم عید کف تنها اتاقمان را با روزنامه هاي کهنه که از بقال سر کوچه کیلویي مي خرید فرش مي کرد و براي این که روزنامه ها جابه جا نشوند یك کاسه سریش درست مي کرد و گوشه گوشه هاي روزنامه را به زمین مي چسباند و چه لذتي بعد از تمام کردن کارش مي برد .روي روزنامه گلیمي پهن مي کرده بودیم که واقعا مثل گل تمیز بود، سالي دو بار مادر گلیم را مي شست و روي دیوار پهن مي کرد هي زیر و رو مي کرد تا خشك شود و گاهي که خشك نمي شد شب را روي حصیري که در مطبخ مي انداختیم مي خوابیدیم .مطبخ مان زیر زمیني بود که چهار پله پاین مي رفتیم،به اندازه اتاق بالا بود منتها نمور، و مادر که مجبور بود آن جا روي زمین بنشیند یك تكه حصیر آن جا پهن کرده بود که بعضي وقت ها مي آورد
    اتاق و زیر تشك هایمان مي انداخت.
    امضاء




  9. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    July 2014
    شماره عضویت
    6991
    نوشته
    15,073
    صلوات
    1600
    دلنوشته
    5
    تقدیم به رئیس جمهور شهید وهمراهان شهیدشان
    تشکر
    1,089
    مورد تشکر
    1,657 در 1,009
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    سلام سید حورا عزیز . دست گلت درد نکنه . شنیده بودم که بعد از کتاب بامداد خمار که قبلا خونده بودم , کتابی به نام شب سراب هم نوشته شده . خیلی دوست داشتم این کتاب رو بخونم. الان کلی خوشحال شدم. دست درد نکنه عزیزم
    امضاء


    دلتنگم..

    برای دخترکی که رویا میبافت.. فارق از وضوح نبودن ها..
    سردی نبایدها.. سختی گسستن ها..




  10. تشكرها 3


  11. Top | #9

    عنوان کاربر
    عضو وفادار
    تاریخ عضویت
    September 2024
    شماره عضویت
    18291
    نوشته
    364
    تشکر
    292
    مورد تشکر
    309 در 184
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    این گل تقدیم به شما و تشکر از کتاب خوبی که شروع کردید



  12. تشكرها 2


  13. Top | #10

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    August 2024
    شماره عضویت
    18290
    نوشته
    509
    تشکر
    510
    مورد تشکر
    470 در 295
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    فكر مي کنم بعد از مرگ پدر، شاید دو سالي، ما همیشه و همیشه شام سیب زمیني پخته مي خوردیم و این غذاي غیر قابل تغییر ما شده بود و عجیب است که نه دلمان را مي زد و نه آن طوري که امروزه مي گویند به کمبود ویتامین و
    فلان بهمان هم مبتلا نشدیم .البته ناهار چیز دیگري مي خوردیم .بوراني کدو بادمجان، خیلي که وضعمان خوب بود–
    کوکوي سبزي مي خوردیم که بوي خوش آن تا سر کوچه مي پیچید و آن روز براي ما ضیافتي بود.
    گوشت فكر مي کنم هر ماه یكبار هم نمي توانستیم بخوریم چون این بلا گرفته همیشه ایام گران بود و هست، اما چون نمي خوردیم دلمان هم نمي خواست یا شاید مناعت طبعمان ابراز نمي کرد.
    مادر،همیشه قسمت خوب هرچه را که داشتیم براي من مي گذاشت و خودش گاهي به بهانه بي میلي گاهي به بهانه کم اشتهایي و زماني به خاطر سردرد از خوردن آنچه من دوست داشتم ابا مي کردو متأسفانه چیزي نبود که من دوست نداشته باشم.!!!
    وقتي یكسال از مرگ پدر گذشت رفتار همسایه ها با ما جور دیگر گشت، زنها کم کم با مادرم قطع رابطه کردند و برعكس مرد ها ، مدام یا از من حال مادر را مي پرسیدند یا هرازگاه که او را توي کوچه مي دیدند به حرفش مي کشیدند .مخصوصاً مشدي جواد که گاهگاهي توي دستمال پنج تا تخم مرغ مي گذاشت و موقع غروب به من مي داد و به مادرم سلام مي رساند.
    زن بند اندازي بود که از زمان حیات پدر، ماهي یكبار به خانه ما مي آمد و سرو صورت مادر را صفا مي داد و سمه و سرمه مي کشید سرخاب و سفیدآب مي فروخت،اما بعد از مرگ پدر،مادر جوابش کرده بود، دیگر نمي آمد.
    یكروز که براي ناهار به خانه آمدم خاله رقیه خانه ما بود.
    فكر کردم یكسال گذشته و مادر مي خواهد بازهم سر و رویي صفا بدهد، نمي توانم بگویم دلگیر یا خوشحال شدم، حالتي گس داشتم، یكدل دوست داشتم که مادر غم پدر را فراموش کند،یكدل مي گفتم :نه.
    اما مادر با خاله رقیه سرسنگین بود.
    بالاخره کي جوابم را مي دهي؟-
    جوابت را دادم رقیه خانوم- .
    اینكه جواب نبود جواب حسابي مي خواهم- .
    همان بود که گفتم- .
    پس بلند شوم بروم، امروز ما را از کار و زندگي انداختي آخرش هم هیچي به هیچي- .
    بمان لقمه ناني داریم با هم بخوریم- .
    با سربلندي گفتم :مادر تخم مرغ پخته داریم.
    خاله رقیه خندید و گفت:
    نوش جان خودتان، بچه هایم و آقا مصطفي حتماً حالا دلواپس من هستند- .
    بلند شد و چادر شبش را به کمر بست روبندش را انداخت و راهي شد.
    توي حیاط شنیدم که به مادر مي گفت:
    بالاخره چي؟ جواني، خوشگلي، حیف است- .
    تمام شد رقیه خانم،مال من تا همین جا بود، تمام شد- .
    باز هم فكرهایت را بكن من بر میگردم- .
    خانه خودت هست هر وقت بیایي قدمت بالاي چشم، فقط خواهشم را فراموش نكن ایندفعه حتماً بیار- .
    وقتي صداي بسته شدن در را شنیدم،شلوارم را در آوردم و سفره را از روي طاقچه برداشتم روي زمین گذاشتم، نان را مادر همیشه توي سفره مي پیچید
    مادر تخم مرغ ها کجاست؟-
    مادر مثل اینكه به زور آتش درونش را مهار کرده بود، چنان فریاد زد که من هاج و واج شدم.
    تخم مرغ و کوفت .الهي حناق بگیرد مردیكه الدنگ-
    - ؟!!
    خاک بر سر از ریش سفیدش و موي سیاه نوه هایش خجالت نمي کشد- .
    کي مادر؟ چي شده؟-
    ببین رحیم دیگر از این مردیكه احمق تخم مرغ نگیر فهمیدي؟-
    سیب زمیني و پیاز هم نگیرم؟-
    کمي فكر کرد و گفت:
    نه نگیر هرچند پول مي دهي اما نگیر میروم بازار مي خرم- .
    اما دو روز دیگر مشدي جواد با یك اردنگي مرا از دکانش بیرون کرد.
    یك هفته اي در محله اي دیگر اتاق گرفتیم اما نه کاري براي من بود نه براي مادر، بالاخره آخرین خرت و پرت ها را هم فروختیم و بلیط اتوبوس خریدیم و از آن شهر بیرون آمدیم.




    امضاء



صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi