روزگار عکاس حلبچه
«طواف چشم» یک زندگینامه مصور است با نقل قول هایی از این و آن که باید سامان دهنده روایت زندگی سعید جان بزرگی عکاس شهید باشند.
خب، این نقل قول ها، جالب توجه اند و توانسته اند در کنار عکس ها و تصاویر دیگر، تا حدی به آن جهان شخصی که متعلق به « جان بزرگی » است جان ببخشند.
نقل قول ها البته با ذکر نام همراه نیستند و غیر از مواردی که مادر و همسر شهید، سخن می گویند، در باقی موارد باید به اتکای عکس «راوی» پی ببریم که «گوینده» کیست [گاهی هم عکسی در کار نیست!] و چون همه چهره ها آشنا نیستند برای عموم و احتمال «شباهت» هم کم نیست که ممکن است مخاطب را دچار اشتباه کند، لاجرم این شیوه، چندان کارآمد نیست و فهرست کلی صفحه «91» هم مشکلی را حل نمیکند اما از این نکته که بگذریم، کل کار، هم شکیل درآمده هم جذاب.
کتاب البته نام مؤلف را بر خود ندارد و روی جلد عبارت «به کوشش گروه تحقیقاتی فتحالفتوح» به چشم میخورد. نثر «مقدمه» گرچه «نرم» و «توصیفی» نیست اما از نوع نثری که اغلب در این دست کتاب ها به چشم می خورد و عصا قورت داده و شعاری است، ـ کمابیش ـ به دور است.
این مقدمه به ما میگوید که جان بزرگی در 1344 در ری به دنیا آمد و در 1361 به جنگ هشت ساله وارد شد و آنقدر در جبهه ماند تا پس از صدور قطعنامه به خانه بازگشت. پس از جنگ، او به تحصیلات آکادمیک رو آورد و پایان نامهاش با موضوع «عکاسی در جنگ»، بعدها به صورت کتاب منتشر شد.
او در آبان ماه 1380 دچار دردهایی در ناحیه سر شد و ریه هایش هم که در حلبچه دچار مشکل شده بودند مشکلات جسمانیاش را بیشتر کردند.
چند بار تحت عمل جراحی قرار گرفت اما افاقه نکرد و بالاخره در 22 تیرماه 1381 به شهادت رسید؛ اما او واقعاً چه کسی بود؟
در کتابی از او چنین یاد میشود: «ترم جدید شروع شده بود.
وارد کلاس شدم، اسامی بچه ها را خواندم و از آن ها خواستم که یکی یکی از خود و کارهایشان بگویند. تعدادی از دانشجو ها آخر کلاس نشسته بودند.
همان طور که معمول است کسانی آخر کلاس می نشینند که تنبل ترند! سعید هم همان جا ته کلاس با لبخندی بر لب نشسته بود.
نوبتش رسید تا از خود و سوابق و کارهایش بگوید، او ابتدا از سابقه حضورش در جبهه گفت و بعد از عکس هایی تعریف کرد که همیشه در فکر آشنایی با عکاس اش بودم. عکس های حلبچه را می گویم.
ناگهان بین حرفش گفتم: «سعید جان بزرگی تویی؟!
آفریننده عکس های حلبچه...»
ناخودآگاه از جایم بلند شدم و در حضور بقیه دانشجویان به سعید گفتم: «اینجا تو استاد هستی، بیا اینجا در جای من بنشین، تو بیشتر از من در این زمینه تجربه داری».





نقل قول

