دزدی شب به خزانه پادشاهی دستبرد می زنه و هر چی از طلا و جواهر با ارزش اونجا بود یه جا جم می کنه، اما یه چیز درخشنده در اون تاریکی توجهشو جلب می کنه،بخیالش که گوهر شب چراغه، دستشو بهش می زنه و می بینه خیلی بزرگه، تعجب می کنه که این چیه؟ زبونشو بهش می زنه تا شاید بتونه با حس چشایی اونو تشخیص بده.
با هزار زحمت اونو به جای روشنی میاره، و می بینه که تخته ای از نمکه و همه اون طلا و جواهرات رو جا میذاره و از اونجا رو ترک می کنه و چیزی از اون جواهرات برنمی داره.
فرداش به پادشاه خبر دادن که شب دزدی به خزانه زده، اما چیزی رو با خودش نبرده.
پادشاه میگه: مردم شهرو خبر کنین و بگین هر کس که به خزانه پادشاه دست برد زده در امانه، و باید بیاد و بگه چرا طلا و جواهرات رو جمع کرده و چیزی با خودش نبرده؟
دزد خیالش که راحت میشه توبیخ نمیشه پیش پادشاه اومده و گفت: چیزی سپید و روشن دیدم و با زبونم اونو مزمزه کردم دیدم نمکه و با خود گفتم، که چون نمک پادشاهو چشیدم، دور از انصاف و مروته جایی که نمک خوردم نمکدا ن رو بشکنم و اونارو بردارم.
ببین ما بنده ها چقدر نمک نشناسیم، از نعمت های خدا می خوریم و با کارای بدمون، ننعمت خدا رو انکار می کنیم و نمکدون می شکنیم و مصداق اون آیه می شیم که می فرماد: یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ یُنْكِرُونَها وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ؛ آنها نعمت خدا را مى شناسند؛ سپس آن را انكار مى كنند؛ و اكثرشان كافرند. (نحل، آیه83)







نقل قول
