محمد بن اسحاق روایت می کند: ابوسفیان جهت تجدید پیمان با پیامبر، به مدینه آمد و حضرت او را نپذیرفت. سپس پیش علی – علیهالسلام – آمد و
گفت: آیا ممکن است پسر عمویت برای من امان بدهد؟
علی – علیهالسلام – فرمود: پیامبر – صلی الله علیه و آله – تصمیمی گرفته که هرگز برگشتی در آن نیست
امام حسن در آن موقع، چهارده ماه بیشتر نداشت. به زبان فصیح گفت: «ای پسر صخر! شهادتین (لا اله الا الله محمد رسول الله) را بگو تا اینکه من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت کنم».
ابوسفیان متحیر شد. آنگاه حضرت علی – علیهالسلام – فرمود: «حمد خدای را که در ذریهی محمد، نظیر یحیی بن زکریا، قرار داده است». امام حسن – علیهالسلام – در این هنگام راه میرفت.
.روزه داران مه تسبیح و دعا را نگرید.
سحر و صبحد م اهل ولا را نگرید.
گل لبخند علی بر رخ زیبای حسن.
شادی حضرت ام النجبا را نگرید . . .




نقل قول
