به نام آرام جان
نجواي مادر در گوش فرزندش
«نگاه کن، اين قلب است که ميزند....
همان طور که ميبيني وقتي دستگيره را به اين طرف حرکت ميدهم، ستون فقرات ديده ميشود و ببين، همين حالا لگد زد. بگو ببينم، برايش اسمي انتخاب کردهاي؟»
«فکر کنم اسمش را بگذارم کايلا.»
اکنون که توانسته بودم بالاخره سونوگرافي را با اطمينان انجام دهم، نشان دادن اولين فرزند به مادر جوانش بسيار هيجان انگيز بود. در مدتي که منتظر ورود رزيدنت بودم، جنين را معاينه و سعي کردم تعيين کنم که نشت مايع آمنيوتيک وجود دارد يا نه. مادر پيش از اين در هفته 23، يک شب با شکايت کرامپ خفيف و مختصري ترشح آبکي به ترياژ اورژانس زنان مراجعه کرده بود. با توجه به آن که مشکل اورژانس واضحي نداشت، رزيدنت به من اجازه داده بود معاينه را به تنهايي انجام دهم. در حالي که دستگاه سونوگرافي را به داخل اتاق مي آوردم، با خودم فکر ميکردم: «ممکن است سقط باشد؟ انجام زايمان در سن حاملگي اين قدر پايين چه شرايطي دارد؟»
«وقتي پرستار و رزيدنت بيايند، با اسپکولوم شما را بيشتر معاينه خواهند کرد. وضعيت اتساع سرويکس شما را بررسي ميکنند و ترشحات را از نظر وجود مايع آمنيوتيک آزمايش ميکنند. مشکلي نيست؟» او در پاسخ سري تکان داد و من به ادامه سونوگرافي پرداختم.
با گذشت اندک زماني، وقتي توانستم پاکههاي مايع آمنيوتيک را موقعيتيابي و اندازه آنها را در هريک از نواحي چهارگانه شکم مشخص کنم، از توانايي خودم شگفت زده شدم. وقتي هر نماي جنيني و هر اندام آن را کشف ميکردم، اعتماد به نفسم بيشتر ميشد. اما هرچه به لگن مادر نزديکتر ميشدم، چيزي را ميديدم که به نظرم کانالي از کيسه آمنيوتيک بود که به سمت پايين و به طرف کمربند واژينال کشيده شده بود. وقتي با کنجکاوي سرگرم بررسي اين يافته بودم، رزيدنت سر رسيد. يافتههايم را گزارش کردم و در پايان به وجود مايع توجيه نشده در لگن بيمار اشاره کردم. او جا خورد و پروب سونوگرافي را از من گرفت و خودش شروع به معاينه کرد. سپس به من رو کرد و به آهستگي گفت: «فکر کنم بايد اين را ببيني.»
کولاک و گردباد روي صفحه دستگاه سونوگرافي به آهستگي به کانوني تبديل شد که جنين را در موقعيت بريچ نشان ميداد. رحم مثل پوستهاي در اطراف جنين قرار داشت و جنين درون کيسهاي بيضي مانند که تا محدوده سرويکس کشيده شده بود، شناور بود. در همين لحظه يک لگد زده شد؛ در کسري از ثانيه، پاي جنين از محدوده رحم فراتر رفت و از سمت سرويکسِ باز شده وارد واژن گرديد. ديگر شکي نمانده بود: کيسه آمنيوتيک از درون سرويکسي که پيش از موعد اتساع يافته بود بيرون زده بود. اين يک سقط غيرقابل اجتناب بود.
رزيدنت اسپکولوم را برداشت تا يافتههاي سونوگرافيک را تأييد کنم و با صداي بلند گفت: «ممکن است در ابتدا کمي احساس سرما کنيد، ولي ما بايد گردن رحم شما را معاينه کنيم.»
و بالاخره او يک کيسه سفيد را که در دهانه سرويکس برق ميزد، مشاهده نمود. به ياد دارم که در ذهنم تأملي کردم؛ ظاهرش چقدر ظريف به نظرم رسيد. تقريباً شبيه حبابهايي بود که در دوران کودکي هنگام بازي زير صنوبرهاي بلند درست ميکردم. حبابها را در حالي که طيفي از رنگها در آنها پديدار بود با حيرت و نشاط وصفناشدني به تماشا مينشستم. هميشه برايم عجيب بود که چگونه حبابها بالا ميروند، نزديک شاخههاي درخت حرکت ميکنند و ناگاه ناپديد ميشوند.
وقتي به بيمار گفتيم که فرزندش امروز به دنيا خواهد آمد، چشمانش را بست و دندانهايش را به هم فشرد. توضيح داديم به دلايلي که نميدانستيم، سرويکس او شل شده و ديگر نميتواند جنين را نگه دارد. سپس شرح داديم که کودکي که در اين زمان بارداري متولد ميشود، قادر به حيات نيست؛ واقعيت آن است که قبل از 24 هفته حتي تيم nicu هم جهت احيا فراخوانده نميشوند. وقتي جزئيات بيشتري گفته شد، منتظر سؤالات مانديم. بعد از سکوتي که پاياني نداشت، دريافتيم که فقط به کمي زمان احتياج دارد. اين بود که بعد از عذرخواهي او را ترک کرديم تا مدتي فکر کند.
با دستپاچگي خبر را به استادم رساندم و از واکنش او جا خوردم. بر خلاف من، او فردي خونسرد و قاعدهمند بود. او به ما آموخت که دستگاه پايش قلب جنين را خاموش کنيم و اجازه دهيم بچه هر مقدار که ممکن است در کانال زايمان باقي بماند. از نظر او، بهتر است بچه مُرده به دنيا بيايد تا آن که آخرين نفسهايش را در آغوش مادرش بکشد. از خونسردي کلمات استاد شوکه شدم. «آيا اين يک روش طبابت رايج است؟ آيا نظر مادر در رويکردي که اتخاذ ميکنيم دخالتي ندارد؟» اينها سؤالاتي بود که از خودم ميکردم، «آيا اين که به مادري اجازه داده شود تا اولين و آخرين نفس کودکش را ببيند، لطف است يا خباثت؟»
اين افکار درونم خيلي زود در دريايي از احساس گناه غرق شدند. نميتوانم باور کنم که اين همه وقت را صرف صحبت کردن درباره آن بچه کردهام. من ضربان قلبش را به او نشان دادم؛ قلبي که ديگر نخواهد تپيد. گذشته از آن، چطور به خود اجازه دادهام که اين قدر مشتاق ديدن يک زايمان پيش از موعد باشم؟ آيا تا اين حد از واقعيتهاي عاطفي زايمان يک کودک بيجان غافل ماندهام که آن را صرفاً يک تجربه منحصر به فرد آموزشي قلمداد ميکنم؟
اين پرسشها با بازگشتنم به واقعيت از سرم پريدند؛ انقباضات سريعتر شده بودند و ما براي کمک فراخوانده شديم. پرستار پارچهاي را روي پاهاي مادر قرار داده بود تا نتواند فرايند تولد را ببيند و از او ميخواست که زور بزند. مادر هم جيغ ميزد و با هر انقباض وضعيت عاطفي او بدتر ميشد.
رزيدنت بر خلاف هميشه به من آموزش نميداد؛ او از من درباره دوز داروهاي تزريقي يا تعداد عروق بند ناف سؤال نکرد (او بعداً به من گفت «آن موقع زمان تجربهاي بس عميقتر بود.»)
به محض تولد کايلا، معلوم بود که وضعيت بريچ سبب خفگي حين عبور از کانال زايمان شده است. شکم او ميلرزيد و پوست شفافش با خونريزيهاي پتشيمانند پوشيده شده بود. او را زير لامپ گرم گذاشتيم و پرستار شروع به پاک کردن او کرد. فکر کردم نبايد اجازه دهم مادر اين صحنه را ببيند، بنابراين ناخودآگاه خود را بين او و کودک قرار دادم. وقتي سر کايلا را اندکي خشک کردم تا دستانم روي پوست کبود سرش ليز نخورد، متوجه لرزيدن دستهايم شدم. اکنون ديگر کمتر حرکت ميکرد، و پرستار در همين حال به دقت شروع به پوشاندن بدن کودک کرد.
در همين هنگام صدايي شنيدم: «مي خواهم دخترم را ببينم.» لحظهاي بهت زده و خاموش به مادر نگاه کرديم. او نفس عميقي کشيد و با خونسردي لب به سخن گشود: «همين حالا. همان طوري که هست.»
خواسته او بيآلايش و ساده بود. اما در شرايط آن موقع جسورانه و سرشار از شجاعتي بود که تنها از يک مادر عاشق انتظار ميرفت. او کودک را در آغوش گرفت، به خود چسباند و سپس ملافه را از دورش باز کرد و به بدنش نگاه کرد؛ بيواسطه، عريان و بدون احساس رقّت و ترحّم.
در حالي که از اين مادر و کودک چشم بر نميداشتم، با خود ميانديشيدم که انگار نقش ما هميشه حفظ ظاهرکردن يا مخفيکردن زشتيهايي نيست که ما را ميترسانند. شايد بايد ياد بگيريم در کنار ميل به فرار از رنج و ناراحتي که در وجودمان است، به اين مسأله نيز بينديشيم که بايد بيمار، تراژدي را به عنوان فصلي مهم از کتاب زندگي بپذيرد؛ فصلي که پيوندي عميق با درک ارزشمنديِ «زمان» و تسليم محض در برابر سرنوشت دارد.
در حالي که اين احساس به آهستگي در وجودم شکل ميگرفت، مادر جسم بيجان کودک را بالا بُرد و در گوش او نجوايي عاشقانه کرد، چيزي شبيه خداحافظي و بعد کايلا را آرام روي تخت گذاشت تا براي هميشه آرام گيرد.
ترجمه: دکتر اميرعلي سهرابپور
هفته نامه نوین پزشکی



نقل قول
