صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

موضوع: دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير



    کارم بيکي طرفه نگار افتادا

    وا فريادا ز عشق وا فريادا


    ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
    گر داد من شکسته دادا دادا


    در خواب نماي چهره باري يارا
    گفتم صنما لاله رخا دلدارا


    خواهي که دگر به خواب بيني ما را
    گفتا که روي به خواب بي ما وانگه


    طاعت همه فسق و کعبه ديرست ترا
    در کعبه اگر دل سوي غيرست ترا


    مي نوش که عاقبت بخيرست ترا
    ور دل به خدا و ساکن ميکده‌اي


    دردانه کجا حوصله مور کجا
    وصل تو کجا و من مهجور کجا


    پروانه کجا و آتش طور کجا
    هر چند ز سوختن ندارم باکي


    خواهم که کشد جان من آزار ترا
    تا درد رسيد چشم خونخوار ترا


    دردي نرسد نرگس بيمار ترا
    يا رب که ز چشم زخم دوران هرگز




    امضاء


  2. تشكر


  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير




    اي ماه نشابور نشابور ترا
    گفتي که منم ماه نشابور سرا


    با ما بنگويي که خصومت ز چرا
    آن تو ترا و آن ما نيز ترا


    راهي که درو نجات باشد بنما
    يا رب ز کرم دري برويم بگشا


    جز ياد تو هر چه هست بر از دل ما
    مستغنيم از هر دو جهان کن به کرم


    هر چند که هست جرم و عصيان ما را
    يا رب مکن از لطف پريشان ما را


    محتاج بغير خود مگردان ما را
    ذات تو غني بوده و ما محتاجيم


    گر در ره کعبه ميدواني ما را
    گر بر در دير مي‌نشاني ما را


    خوش آنکه ز خويش وارهاني ما را
    اينها همگي لازمه‌ي هستي ماست


    وز خست خود خاک شوم هر کس را
    تا چند کشم غصه‌ي هر ناکس را


    دادم سه طلاق اين فلک اطلس را
    کارم به دعا چو برنمي‌آيد راست




    امضاء


  5. Top | #3

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير



    يا رب به حسين و حسن و آل‌عبا
    يا رب به محمد و علي و زهرا


    بي‌منت خلق يا علي الاعلا
    کز لطف برآر حاجتم در دو سرا


    اي تير شهاب ثاقب شست خدا
    اي شير سرافراز زبردست خدا


    دست من و دامن تو اي دست خدا
    آزادم کن ز دست اين بي‌دستان


    کز پنبه‌ي تن دانه‌ي جان کرد جدا
    منصور حلاج آن نهنگ دريا


    منصور کجا بود؟ خدا بود خدا
    روزيکه انا الحق به زبان مي‌آورد


    زيرا که بديدنت شتابست مرا
    در ديده بجاي خواب آبست مرا


    اي بيخبران چه جاي خوابست مرا
    گويند بخواب تا به خواب‌ش بيني


    آرامش جان ناتوانست مرا
    آن رشته که قوت روانست مرا


    پيوند چو با رشته‌ي جانست مرا
    بر لب چو کشي جان کشدم از پي آن



    امضاء


  6. Top | #4

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير




    گفتا سببي هست بگويم آن را
    پرسيدم ازو واسطه‌ي هجران را


    من جان توام کسي نبيند جان را
    من چشم توام اگر نبيني چه عجب


    روزي ده جن و انس و هم ياران را
    اي دوست دوا فرست بيماران را


    بر کشت اميد ما بده باران را
    ما تشنه لبان وادي حرمانيم


    دوزخ بد را بهشت مر نيکان را
    تسبيح ملک را و صفا رضوان را


    جانان ما را و جان ما جانان را
    ديبا جم را و قيصر و خاقان را


    عيب ره مردان نتوان کرد آنرا
    هرگاه که بيني دو سه سرگردانرا


    بدنام کند ره جوانمردان را
    تقليد دو سه مقلد بي‌معني


    بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
    دي شانه زد آن ماه خم گيسو را


    تا هر که نه محرم نشناسد او را
    پوشيد بدين حيله رخ نيکو را




    امضاء


  7. Top | #5

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير



    گر کافر و گبر و بت‌پرستي بازآ
    بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ


    صد بار اگر توبه شکستي بازآ
    اين درگه ما درگه نوميدي نيست


    يک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
    اي دلبر ما مباش بي دل بر ما


    يا دل بر ما فرست يا دلبر ما
    نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما


    درد تو شده خانه فروش دل ما
    اي کرده غمت غارت هوش دل ما


    عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
    رمزي که مقدسان ازو محرومند


    مجموعه‌ي فعل زشت هنگامه‌ي ما
    مستغرق نيل معصيت جامه‌ي ما


    آنجا نگشايند مگر نامه‌ي ما
    گويند که روز حشر شب مي‌نشود


    متواريک و ز حاسدان پنهانا
    مهمان تو خواهم آمدن جانانا


    با ما کس را به خانه در منشانا
    خالي کن اين خانه، پس مهمان آ




    امضاء


  8. Top | #6

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير


    تا به شود آن دو چشم بادامينا
    من دوش دعا کردم و باد آمينا


    در ديده‌ي بدخواه تو بادامينا
    از ديده‌ي بدخواه ترا چشم رسيد


    شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب
    بر تافت عنان صبوري از جان خراب


    گر دولت پابوس تو يابم چو رکاب
    ديگر چو عنان نپيچم از حکم تو سر


    گه سر گردان بحر غم همچو حباب
    گه ميگردم بر آتش هجر کباب


    گه بر سر آتشم گهي بر سر آب
    القصه چو خار و خس درين دير خراب


    ني‌صبر پديدست و نه هو شست امشب
    کارم همه ناله و خروشست امشب


    کفاره‌ي خوشدلي دوشست امشب
    دوشم خوش بود ساعتي پنداري


    وز دور زمانه عدل سلطان مطلب
    از چرخ فلک گردش يکسان مطلب


    آزار دل هيچ مسلمان مطلب
    روزي پنج در جهان خواهي بود



    امضاء


  9. Top | #7

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير



    از شرم گنه فگنده‌ام سر در پيش

    دارم گنهان ز قطره باران بيش

    تو در خور خود کني و ما در خور خويش
    آواز آيد که سهل باشد درويش


    وز بار گنه فگنده بودم سر پيش
    در خانه خود نشسته بودم دلريش


    تو در خور خود کني و ما در خور خويش
    بانگي آمد که غم مخور اي درويش


    رفت از نظرم سر و قد رعنايش
    شوخي که به ديده بود دايم جايش


    چندان که زاشک آبله شد بر پايش
    گشت از پي او قطره ز نان مردم چشم


    چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خويش
    آتش بدو دست خويش بر خرمن خويش


    اي واي من و دست من و دامن خويش
    کس دشمن من نيست منم دشمن خويش


    حقا که همين بود و همينست غرض
    پيوسته مرا ز خالق جسم و عرض


    فارغ بينم هميشه ز آسيب مرض
    کان جسم لطيف را به خلوتگه ناز




    امضاء


  10. Top | #8

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : دیوان اشعار ابوسعيد ابوالخير




    پندار دويي دليل بعدست بخط
    اي بر سر حرف اين و آن نازده خط


    يک عين فحسب دان و يک ذات فقط
    در جمله‌ي کاينات بي سهو و غلط


    شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع
    گشتي به وقوف بر مواقف قانع


    انوار حقيقت از مطالع طالع
    هرگز نشود تا نکني کشف حجب


    تابان گشته جمال وجه مطلق
    کي باشد و کي لباس هستي شده شق


    جان در غلبات شوق او مستغرق
    دل در سطوات نور او مستهلک


    جز دوست نديد هيچ رو در خور عشق
    دل کرد بسي نگاه در دفتر عشق


    شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
    چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن


    زان زمزمه‌ام ز پاي تا سر همه عشق
    بر عود دلم نواخت يک زمزمه عشق


    از عهده‌ي حق گزاري يک دمه عشق
    حقا که به عهدها نيايم بيرون



    امضاء


  11. Top | #9

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    چون نيست شدي هست ببودي صنما
    چون خاک شدي پاک شدي لاجرما
    واي اي مردم داد زعالم برخاست
    جرم او کند و عذر مرا بايد خواست
    مرغي به سر کوه نشست و برخاست
    بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست
    بي غم دل کيست تا بدان مالم دست
    بي غم دل زنگيان شوريده مست
    جز درد دل از نظاره خوبان چيست
    آنرا که دو دست و کيسه از سيم تهيست
    فاساختن و خوي خوش و صفرا هيچ
    تا عشق ميان ما بماند بي هيچ
    آنرا که کلاه سر ببايد زد و برد
    زانست که او بزرگ را دارد خرد
    آنجا که مرا با تو همي هست ديدار
    آنجا روم و روي کنم در ديوار
    تا با تو تويي ترا بدين حرف چه کار
    کين آب حياتست ز آدم بيزار
    گر من به ختن ز يار وادارم دست
    باورد و نسا و طوس يار من بس
    فاساختن و روي خوش و صفرا کم
    تا عهد ميان ما بماند محکم
    من گبر بدم کنون مسلمان گشتم
    بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم
    جايي که حديث تو کند خندانم
    خندان خندان به لب برآيد جانم
    زلفت سيهست مشک را کان گشتي
    از بس که بجستي تو همه آن گشتي
    گر آنچه بگفته اي به پايان نبري
    گر شير شوي زدست ما جان نبري
    هر جا که روي دو گاو کارند و خري
    خواهي تو بمرو باش خواهي بهري
    آراسته و مست به بازار آيي
    اي دوست نترسي که گرفتار آيي



    امضاء


  12. Top | #10

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    آتش نمرود هرگز پور آذر را نسوخت
    پور آذر پیش ازین آتش چو خاکستر شده‌است
    تا بدین آتش نسوزی تو یقین صافی نه‌ای
    خواه گو دیوانه خوانی خواه گویی بیهده‌است
    ای دریغا جان قدسی کز همه پوشیده‌است
    بس که دیدست روی او یا نام او بشنیده‌است
    هر که بیند در زمان آن حسن او کافر شود
    ای دریغا کین شریعت کفر ما ببریده‌است
    کون و کان بر هم زن و از خود برون شو یک رهی
    کین چنین جان را خدا از دو جهان بگزیده‌است


    امضاء


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi