





| ❤ |
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)
موضوعات تصادفی این انجمن:
- آیا امام علی از همسرش در برابر مهاجمین به...
- زندگانی حضرت زهرا سلام الله علیها در خانه...
- فدک هدیه پیامبر (ص) به حضرت زهرا (س) بود؛...
- ||*♥**♥*|| صفات زنان عابد، ویژگیهای زنان...
- فاطمة الزهراء (سلام الله علیها)
- نماز و عبادت فاطمه زهرا سلام الله عليها
- درسهایی از فاطمه(سلام الله علیها) برای زنان
- ▐☼▐نسیمی از آموزه های حضرت فاطمه زهرا(س)▐☼▐
- فاطمه علیها السلام الگویی بی بدیل گذری بر...
- نمونه ای از شدت علاقه پیامبر به حضرت...






| ❤ |
![]()
مقدمه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ
میدانم که دوست داری «فدک» را بیشتر بشناسی، زیرا تو با این نام آشنا هستی و میخواهی از رازهای آن با خبر شوی.قصّه فدک، قصّه دیروز نیست، قصّه تمام روزهای شیعه است. فدک، پرچمی است که خدا برای فاطمه(س) برافراشته است.
این کتاب میخواهد برای تو از فدک بگوید، همان سرزمینِ یاسی که برای همیشه زنده و جاوید است.
قصّه فدک با قصّه خیبر گره خورده است. آماده باش تا با هم به مدینه سفر کنیم و همراه پیامبر به سوی سرزمین خیبر برویم.
در آنجا معجزه بزرگ مولایمان علی(ع) را میبینیم که چگونه قلعه خیبر را فتح میکند. بعد به سوی سرزمین فدک میرویم تا بویِ گل یاس را با تمام وجودمان حس کنیم. سپس به مدینه برمیگردیم تا مهمان خانه فاطمه(س) بشویم و این سخن خدا را بشنویم: «فدک از آنِ فاطمه است».
ما دفترِ تاریخ را باز میکنیم و در میان 212 کتاب تحقیقی ـ عربی به جستجوی حقیقت میپردازیم .
با من همراه باش ! زیرا تنها سرمایه من همراهی توست، رفیق!
مهدی خُدّامیان آرانی
قم، خرداد
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)






| ❤ |
![]()
شهری در آستانه خطر
ــ راست میگویی! آیا خودت این حرف را شنیدی؟
ــ آری، یهودیان خیبر در حال جمع کردن نیرو هستند و به زودی به این شهر هجوم خواهند آورد.
ــ تو این خبر را از کجا به دست آوردی؟
ــ من از سرزمین شام میآیم. در بین راه از صحرانشینان این خبر را شنیدم.
این گفتگوی من با یکی از مردم مدینه است. او از حمله یهودیان خیلی ترسیده است. شما که غریبه نیستید، خود من هم کمی ترس دارم. این هم از شانسِ من بود که هنوز نیامده خبر حمله را بشنوم!
بعد از مدّتها چشم انتظاری به مدینه آمدم. حالا که خدا این سفر را قسمتم کرد، نمیدانم آیا خواهم توانست دوباره به ایران عزیز برگردم یا نه؟
راستی، مرا ببخشید، یادم رفت بگویم: الآن در ماه محرم سال هفتم هجری هستم. من از تو میخواهم در این کتاب همسفر من باشی. من به سفری تاریخی آمدهام.1
اختیار با توست. میتوانی در همان حال و هوایِ خودت بمانی، کتاب را ببندی و مرا تنها بگذاری.
مثل این که نمیخواهی دل مرا بشکنی. قربان مرام تو رفیقِ خوب!
راستش را بخواهی من خیلی دعا کردم تا همسفری مثل تو پیدا کنم. حالا که آمدی، آیا موافقی با هم به مسجد پیامبر برویم؟
ما باید هر چه زودتر خبر حمله یهود را به پیامبر بدهیم. پیامبر باید برای مقابله با این حمله تصمیمی بگیرند.
به سوی مسجد میرویم، از در اصلی مسجد وارد میشویم و کنار ستونی مینشینیم.
تا اذان ظهر فرصت زیادی نمانده است. آیا آن جوان را میبینی که آنجا ایستاده است؟ او بلال است، مؤّن پیامبر.
اللّه اکبر!
صدایِ اذان بلال است، حالا دیگر پیامبر به مسجد میآید. بلند شو! پیامبر وارد مسجد میشود. نسیم میوزد و بوی گل محمّدی همه جا را پر کرده است. تو به چهره پیامبر مینگری. آفتاب را به تماشا نشستهای....
![]()
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)






| ❤ |
پیامبر به همه سلام میکند و در محراب قرار میگیرد و نماز بر پا میشود. همراه دیگران به پیامبر اقتدا میکنیم، نمازی که ما را به معراج میبرد.
.
نماز که تمام میشود من منتظر میمانم تا مسجد خلوت شود و خبر حمله یهود را به پیامبر بگویم؛ امّا میبینم که یک نفر از جا برمیخیزد و با صدای بلند میگوید: «ای رسول خدا! یهودیان خیبر برای جنگ با ما آماده میشوند، آنها با قبیلههای مختلف در حال گفتگو هستند، آنها میخواهند با لشکر بزرگی به جنگ ما بیایند.
مثل این که خیلیها از حمله یهود با خبر شدهاند. بعضی از مردم با شنیدن این خبر خیلی ترسیدهاند. آخر مسلمانان چگونه خواهند توانست در مقابل یهود مقاومت کنند؟
ه تو رو به من میکنی و میگویی:ین یهودیان خیبر کیستند؟ سرزمین خیبر ک
ــ نمیدانم
ــ چرا آنها میخواهند به مدینه حمله کنند؟
ــ نمیدانم
ــ تو دیگر چه نویسندهای هستی
من که از همان اوّل به تو گفتم: چند روزی بیشتر نیست که به اینجا آمدهام
نگاهی به اطراف میکنی. زیرِ آن درخت خرما پیرمردی را میبینی. از من میخواهی تا پیش او برویم و از او بخواهیم تا در مورد سرزمین خیبر برای ما توضیح بدهد
با هم به سوی درخت خرما میرویم. به پیرمرد سلام میکنیم و کنارش مینشینیم. منتظر هستی تا من سؤال کنم.....
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)






| ❤ |
همسفرم! آیا تو هم با من موافقی که این پیرمرد اطّلاعات خوبی در مورد یهودیان به ما داد؟
ما باید از او تشکّر کنیم. * * * گویا در مسجد خبرهایی است. عجله کن، باید برویم ببینیم آنجا چه خبر است.
یکی از مسلمانان دارد سخن میگوید. او برای جمع آوری اطّلاعات به اطراف مدینه رفته بود و ساعتی پیش بازگشته است. او رو به پیامبر میکند و میگوید: «یهودیان خیبر مشغول جمعآوری نیرو هستند. آنها با مردم سرزمین فَدَک گفتگو کردهاند و از آنها قول یاری گرفتهاند».6
دفعه اوّلی است که نام این سرزمین را میشنوم. فدک دیگر کجاست؟
فکر میکنم باید سراغ همان پیرمرد برویم. نگاه کن، او هم به مسجد آمده است. کنار آن ستون نشسته است. پیش او میرویم و او برایمان میگوید: «سرزمین فدک در غرب سرزمین خیبر واقع شده است و سرزمینی بسیار حاصلخیز است. مردم آنجا نیز یهودی هستند و برای همین است که آنها میخواهند به یاری همکیشان خود بروند».7
همه نگاهها به درِ مسجد خیره میشود، مردی با عجله به سوی پیامبر میآید، سلام میکند و میگوید: «ای رسول خدا! قبیله غَطَفان نیز با مردم خیبر همپیمان شدهاند و قرار شده است با چهار هزار جنگجو به یاری آنها بروند».
من با خود میگویم: حتماً این قبیله هم یهودی هستند که به یاری مردم خیبر میروند؛ امّا وقتی با پیرمرد صحبت میکنم متوجّه میشوم که قبیله غَطَفان، بت پرست هستند و به خاطر وعدههای یهودیان میخواهند به جنگ با اسلام بیاین
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)






| ❤ |
پیامبر در مسجد نشسته است. عدّهای از یارانش گرد او حلقه زدهاند. پیامبر با آنها در مورد حمله یهود مشورت میکند.
به راستی برای مقابله با تهدید یهودیان چه باید کرد؟
هر کسی نظری میدهد، پیامبر به سخن همه گوش میکند، او همیشه در اینگونه مسائل با دیگران مشورت میکند.
آیا باید صبر کنیم تا سپاه دشمن به مدینه برسد و مانند جنگ خندق، از شهر دفاع کنیم؟
گروهی معتقدند که ما باید حالت تهاجمی داشته باشیم. ما باید هر چه زودتر به خیبر حمله ببریم و درس خوبی به آنها بدهیم.
امّا آیا ما توان مقابله با سپاه مشترک خیبر، فدک و غَطَفان را داریم؟ این سؤلی است که ذهن همه را به خود مشغول کرده است.
همه منتظر هستند تا پیامبر نظر خودش را اعلام کند. سکوت بر مجلس حکمفرما شده است. همه به پیامبر نگاه میکنند.
پیامبر سر خود را بالا میگیرد و میگوید: فردا صبح به سوی خیبر حرکت خواهیم کرد.
صدای «اللّه اکبر» در تمام مسجد میپیچد. همه آمادگی خود را اعلام میدارند: «ما تا پای جان در راه اسلام فداکاری میکنیم».
مردم به سوی خانهها میروند تا شمشیرهای خود را آماده کنند. چند وقتی است که شمشیرها بدون استفاده ماندهاند و باید آنها را صیقل زد تا آماده جنگ با دشمنان بشوند.
پیامبر هنوز در مسجد است، او باید فرماندهای را برای دفاع از شهر مدینه انتخاب کند. نباید شهر را از همه نیروها خالی کرد، ممکن است بتپرستان فرصت را غنیمت بشمارند و به شهر حمله کنند.
پیامبر برای مدّتی که در شهر نیست، «سِباع» را برای جانشینی خود انتخاب میکند.
نگاه کن! «سِباع» در حضور پیامبر است و با دقّت به دستور پیامبر گوش میکند، او باید از شهر مدینه با کمترین نیرو محافظت کند. زنان و کودکان نیاز به امنیت دارند، هیچ کس نباید جرأت حمله و غارت شهر را داشته باشد.
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
خورشید از افق طلوع میکند و همه منتظر هستند تا پیامبر دستور حرکت را بدهد.
در انتظار رسیدن علمدار میمانیم، هیچ لشکری، بدون پرچم و علامت مخصوص خود حرکت نمیکند.
پیامبر پرچمی را در دست گرفته است. نسیم میوزد و پرچم را تکان میدهد، به راستی این پرچم چقدر زیباست!
خیلیها آرزو دارند که پیامبر این پرچم را به دست آنها بدهد. پیامبر جلو میآید و نگاهی به یاران خود میکند، او علی(ع) را صدا میزند و پرچم را به دست او میدهد.15
فقط او شایستگی علمداری دارد. این پرچم حقطلبی و حق جویی است. مگر میشود در دست دیگری باشد؟ این پرچم یک تاریخ است، یک خط سیر است، گذشته را به آینده متصل میکند.
پرچمی که سرانجامش به دست آخرین منجی خواهد بود، همان منجی که از نسل علی(ع) است!
علی(ع) جلوی لشکر میرود، همه باید پشت سر او حرکت کنند، بانگ «اللّه اکبر» در فضا میپیچد و لشکر، شهر مدینه را ترک میکند.
خیبر در شمال مدینه واقع شده است و ما باید حدود 120 کیلومتر راه برویم.16
آری، مردم فَدَک و قبیله غَطَفان با یهودیان خیبر همپیمان شدهاند. وقتی که لشکر اسلام به سوی خیبر حرکت کند، سپاه بزرگی از مردم خیبر، فدک و غَطَفان تشکیل خواهد شد.
ما باید قبل از تشکیل لشکر بزرگ به خیبر برسیم. برای همین از یک راه فرعی میرویم تا به جاسوسان یهود برخورد نکنیم.
بعد از طیّ مسافتی، پیامبر عَبّاد را به حضور میطلبد.
اکنون تو از من سؤل میکنی: عَبّاد کیست؟
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************






| ❤ |
آنجا را نگاه کن! آن جوان که به سوی پیامبر میآید، عَبّاد است. او یکی از شجاعترین یاران پیامبر است و پیامبر به او علاقه زیادی دارد. او دوست دارد جانش را در راه اسلام فدا کند.17
فکر میکنم که پیامبر میخواهد مأموریّت مهمّی را به او بدهد. پیامبر رو به عَبّاد میکند و از او میخواهد تا همراه دو نفر از دوستانش به سوی سرزمین خیبر حرکت کنند و موقعیّت دشمن را شناسایی کنند واگر خبر تازهای به دست آوردند سریع گزارش دهند.
عَبّاد دو نفر از دوستانش را که این سرزمین را مثل کفِ دست خود میشناسند انتخاب میکند و به سوی خیبر حرکت میکند.
ــ چرا اینجا ایستادهای و مرا نگاه میکنی؟ باید دنبال عَبّاد برویم!
ــ خیلی خوب، سوار اسبت شو و بیا.
با هم در دل بیابان به پیش میتازیم و خود را به عَبّاد میرسانیم. ساعتی میگذرد، نصف روز است که در راه هستیم. هم تشنهایم هم گرسنه!
در آنجا چند درخت میبینم. حتماً در آنجا آب هست. خدا کند عَبّاد دستور توقف بدهد.
خدا را شکر! عَبّاد تصمیم گرفته در اینجا استراحت کوتاهی بکند. نماز ظهر نزدیک است.
سریع وضو میگیریم و پشت سر عَبّاد نماز میخوانیم. بعد از نماز سفره مختصری پهن میشود. نان و خرما ناهار امروز ماست!
نسیم میوزد و آرامشِ صحرا تو را به فکر فرو برده است.
ناگهان عَبّاد از جا برمیخیزد، سریع سوار اسب میشود و شمشیر از غلاف برمیکشد. یاران او هم به سرعت به دنبال او میروند. چه خبر شده است؟
تو نگاهی به دور دست میکنی. میگویی: آنجا را نگاه کن! آن سوار را میبینی که دارد فرار میکند؟
آری، حق با توست. عَبّاد به دنبال آن سوار به پیش میتازد. آیا موفّق خواهد شد به او برسد؟
شمشیر در دست عَبّاد و یارانش میچرخد، چرا عَبّاد میخواهد آن سوار را دستگیر کند؟ مگر او چه کرده است؟
سرانجام عَبّاد موفّق میشود؛ او را دستگیر کرده و به این سو میآورد
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
*خادمه رقیه خاتون(س)* (20-02-2017)






| ❤ |
عَبّاد به او رو میکند و میگوید:
ــ کیستی و در این بیابان چه میکنی؟
ــ من چوپان هستم که گلّه شتری را برای چرا آوردهام.
ــ پس گلّه شتر تو کجا هستند؟
ــ گلّه شتر را گم کردهام. آن گلّه، همه هستی من بود، لحظهای زیر سایه درختی خوابم برد. دیگر آنها را ندیدم! شما شترهای مرا ندیدید؟
ــ آیا از سرزمین خیبر خبری داری؟
ــ آری، چند روز پیش آنجا بودم.
ــ در آنجا چه خبر بود؟
ـــ همه در حال بسیج نیروهای خود هستند. قرار است مردم فدک و قبیله غَطَفان هم به یاری آنها بیایند. همه با هم پیمان بستهاند تا آخرین نفس مبارزه کنند. هیچ کس نمیتواند آنها را شکست بدهد.
ــ دیگر چه خبر؟
ــ یهودیان خیبر در قلعههای محکم خود پناه گرفتهاند و آب و آذوقه به اندازه چندین سال ذخیره کردهاند. اگر کسی آنها را هم محاصره کند کار بی فایدهای کرده است. کوهها را نگاه کن، همیشه بودهاند، هستند و خواهند بود. قلعههای خیبر چون کوه استوارند!
مرد نگاهی به من میکند، وقتی میبیند که من ترسیدهام خنده مرموزی میکند. به راستی ما به جنگ کسانی میرویم که در آمادگی کامل هستند. تعداد نیروهای آنها بیش از ده برابر ما میباشد. دژهایی نفوذ ناپذیری دارند.حتّی محاصره آنها هم هیچ فایدهای نخواهد داشت.
امّا بر خلاف من، عَبّاد هیچ ترسی به دل ندارد، شاید او چیزی میداند که من نمیدانم.
ناگهان عَبّاد شمشیر خود را بالا میآورد و فریاد میزند:
ــ ای نمک به حرام! جاسوسی یهودیان را میکنی! چگونه یک عرب حاضر میشود جاسوس یهودیان باشد؟ خیال میکنی میتوانی مرا فریب بدهی! راستش را میگویی یا این که...
ــ باشد، راستش را میگویم! امانم بده!
ــ تو در امان هستی؛ زود حرف بزن.
ــ آری، من جاسوس یهودیان خیبر هستم. من داشتم به خیبر میرفتم تا خبر آمدن لشکر اسلام را به آنها بدهم. من مأمور بودم تا تعداد نیروها و وضعیّت لشکر اسلام را برای یهود ببرم. آنها در مقابل این کار به من پول بسیار زیادی داده بودند
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
*خادمه رقیه خاتون(س)* (20-02-2017)






| ❤ |
ــ پدر جان! آیا شما امروز ظهر در مسجد پیامبر بودی؟
ــ آری.
ــ پس تو هم خبر حمله اهل خیبر را شنیدهای؟
ــ آری. خدا خودش شرّ آنها را از سر ما کوتاه کند.
ــ آیا میشود برای ما در مورد آنها سخن بگویید.
پیرمرد قبول میکند و شروع میکند که از گذشتههای دور سخن بگوید:خیلی سالها قبل، یهودیان در شام زندگی میکردند، آنها در کتاب آسمانی خود خوانده بودند که آخرین پیامبر خدا در سرزمین حجاز ظهور خواهد کرد. برای همین آنها از شام به این سرزمین مهاجرت کردند. آنها میخواستند اوّلین کسانی باشند که به آن پیامبر ایمان میآورند.
عدّهای از آنها در همین مدینه که آن روزها «یثرب» نام داشت ساکن شدند، گروهی هم در «خیبر» که آب و هوای بهتری نسبت به اینجا دارد منزل کردند.
آنها در آن سرزمین، هفت قلعه محکم ساختند تا از حملههای عربهای بیابانگرد در امان باشند و به همین جهت آن سرزمین خیبر نام گرفت.2
در آن زمان تمامی مردم این سرزمین بتپرست بودند. آنها به بتپرستان میگفتند: «به زودی پیامبری در این سرزمین ظهور میکند و به بتپرستی پایان میدهد».
سالیان سال گذشت تا این که محمّد به پیامبری رسید و به این شهر هجرت کرد؛ امّا متأسّفانه نه تنها یهودیان به محمّد ایمان نیاوردند بلکه به او حسد هم ورزیده و با او دشمنی کردند.3
آنها در سال قبل به یاری بتپرستان مکّه رفتند و با سپاه بزرگی به مدینه حمله ور شدند؛ امّا هموطنِ شما، سلمان فارسی به پیامبر پیشنهاد کندن خندق را داد و ما دور شهر را خندق کندیم و خداوند ما را یاری کرد و ما در آن جنگ پیروز شدیم. بعد از آن دیگر شرّ یهودیانی که نزدیک مدینه بودند از سرِ ما کوتاه شد.4
اکنون منطقه خیبر، مرکز تجمع یهود شده است و آنها با اسلام دشمنی میکنند و میخواهند با لشکر بزرگ بیست هزار نفری به مدینه حمله کنند.5
خدایا! تو خودت آنها را نابود کن
*******************************
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
کسی که سکوت می کند روزی حرفهایش را
سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
*******************************
و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...
*******************************
نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (12-02-2017)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)