باز همان انديشه هاى صبح ، او را به فكر فرو برد:
- خداوندا! من به تو ايمان دارم ، اما جمع شدن دوباره استخوانهاى انسان يا حيوانى را كه مرده و پوسيده است درك نمى كنم ! پروردگارا، به راستى روح چيست ودر كجاى زنده پنهان است كه چون از او رخت مى بندد ديگر دست او تكان نمى خورد و از ناى او صدا برنمى آيد و در نگاه او طراوت نيست و خون او از گردش مى ايستد و قلب او از تپش باز مى ماند و گرماى پوست پرواز مى كند و نفس از هرم و هوا مى افتد و عضلات ، گيرودار را فراموش مى كنند؟
علت اين همه را اگر در نمى يابم دستكم آثار آن را در مردگان مى بينم و حس مى كنم . اما نمى دانم يك مرده تباه شده چگونه پس از ساليان سال همه استخوانها و اندامهاى پوسيده خود را باز مى يابد و دوباره زنده مى شود. ايمان دارم . اما نمى توانم درك كنم .
عزير چنان در فكر فرو رفته بود كه ندانست چارپاى بيچاره مدتى است به بيراهه افتاده است .
ناگهان ، در كنار خرابه هاى قريه اى خاك شده به خود آمد و دريافت كه از راه منحرف شده است . پس چارپا را نگه داشت . عزير خسته و بى رمق بود. با درماندگى ، به خرابه هاى بازمانده از آن قريه كهن كه تا گردن در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداخت . به اطراف نيز نگاه كرد، اما هيچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشت ، بايد آن راه دراز را دوباره باز مى گشت . اما تصور طول راه بر او سنگينى مى كرد. پس به ديوار كوتاهى كه در كنارش بود تكيه داد. پايش را دراز كرد و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفت و يك سر آنرا بر دوش خود نهاد و سر ديگر را، پيش پاى خود، روى زمين .چارپا، روبروى او، يكمتر آنسوتر، زير بار ايستاده بود. ريز نقش بود با موهاى خاكسترى در لعابى نامحسوس از رنگ شترى كدر رنگ زير شكمش به سفيدى ميزد .
عزير، نگاهى به چارپاى خود انداخت و سپس به خرابه هاى اطراف نگريست و با خود انديشيد:
در ههمين خانه كه اكنون من به ديوار خراب آن تكيه داده ام ، روزگارى دور انسانهايى زندگى مى كده اند، به هم عشق يا كينه مى ورزيده اند، همديگر را دوست يا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوانهاى آنان هم بر جاى نمانده است ...
تامل در سرگذشت قريه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، ديگر بار به انديشه هاى قبلى او جان داد و در آن حال و هوا بود كه كم كم به خواب عميقى فرو رفت ؛ گويى خود يكى از همان درگذشتگان بوده است .