نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

موضوع: ديوان غزليات سيف فرغاني

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض ديوان غزليات سيف فرغاني






    رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
    تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
    بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
    چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
    ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
    کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
    از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
    پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
    از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
    بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
    در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان
    گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
    ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
    باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
    تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
    در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
    ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
    مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
    مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
    این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
    من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
    می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
    گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
    حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
    از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
    در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
    سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
    «مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»




  2. تشكرها 2

    نرگس منتظر (21-08-2012), صافات (05-10-2009)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات سيف فرغاني






    چنان عشقش پریشان کرد ما را
    که دیگر جمع نتوان کرد ما را
    سپاه صبر ما بشکست چون او
    به غمزه تیر باران کرد ما را
    حدیث عاشقی با او بگفتیم
    بخندید او و گریان کرد ما را
    چو بر بط برکناری خفته بودیم
    بزد چنگی و نالان کرد ما را
    لب چون غنچه را بلبل نوا کرد
    چو گل بشکفت و خندان کرد ما را
    به شمشیری که از تن سر نبرد
    بکشت و زنده چون جان کرد ما را
    غمش چون قطب ساکن گشت در دل
    ولی چون چرخ گردان کرد ما را
    کنون انفاس ما آب حیات است
    که از غمهای خود نان کرد ما را
    بسان ذره‌ی بی‌تاب بودیم
    کنون خورشید تابان کرد ما را
    «مرا هرگز نبینی تا نمیری»
    بگفت و کار آسان کرد ما را
    چو بر درد فراقش صبر کردیم
    به وصل خویش درمان کرد ما را
    بسان سیف فرغانی بر این در
    گدا بودیم سلطان کرد ما را
    نسیم حضرت لطفش صباوار
    به یکدم چون گلستان کرد ما را
    چو نفس خویش را گردن شکستیم
    سر خود در گریبان کرد ما را
    کنون او ما و ما اوییم در عشق
    دگر زین بیش چتوان کرد ما را




  5. تشكر

    صافات (05-10-2009)

  6. Top | #3

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات سيف فرغاني





    اگر دل است به جان می‌خرد هوای تو را
    و گر تن است به دل می‌کشد جفای تو را
    به یاد روی تو تا زنده‌ام همی گریم
    که آب دیده کشد آتش هوای تو را
    کلید هشت بهشت ار به من دهد رضوان
    نه مردم ار بگذارم در سرای تو را
    اگر به جان و جهانم دهد رضای تو دست
    به ترک هر دو به دست آورم رضای تو را
    بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
    به پای صدق به سر می‌برم وفای تو را
    چه خواهی از من درویش چون ادا نکند
    خراج هر دو جهان نیمه‌ی بهای تو را
    برون سلطنت عشق هر چه پیش آید
    درون بدان نشود ملتفت گدای تو را
    سزد اگر ندهد مهر دیگری در دل که کس
    به غیر تو شایسته نیست جای تو را
    مرا بلای تو از محنت جهان برهاند
    چگونه شکر کنم نعمت بلای تو را
    اگر چه رای تو در عشق کشتن من بود
    برای خویش نکردم خلاف رای تو را
    به دست مردم دیده چو سیف فرغانی
    به آب چشم بشستیم خاک پای تو را




  7. تشكر

    صافات (05-10-2009)

  8. Top | #4

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات سيف فرغاني





    ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
    نزهت نبوده بی‌رخ تو باغ و راغ را
    هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
    آن زیب و زینت است کز اشکوفه باغ را
    در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
    ز آن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
    زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
    اصلی است آنچنان که سیاهی کلاغ را
    دل را برای روشنی و زندگی، غمت
    چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را
    اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود
    مزد هزار شغل دهند این فراغ را
    از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند
    طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را




  9. تشكر

    صافات (05-10-2009)

  10. Top | #5

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات سيف فرغاني





    تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را
    مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را
    چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
    مسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را
    به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر
    تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را
    دلم کز رنج راه تو به جانش می‌رسد راحت
    چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را
    ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت
    وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را
    چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او
    چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را
    به عهد حسن تو پیدا نمی‌آیند نیکویان
    ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را
    بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم
    شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را
    اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن
    مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را
    وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو
    مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را
    همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد
    از آن باکس نمی‌گویم غم شبهای هجران را
    وصال تو به شب کس را میسر چون شود
    هرگز که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را
    به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین
    از آن لب یک شکر کم کن گرامی‌دار مهمان را
    به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش
    که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را





  11. تشكر

    صافات (05-10-2009)

  12. Top | #6

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات سيف فرغاني






    ای بدل کرده آشنایی را
    برگزیده ز ما جدایی را
    خوی تیز از برای آن نبود
    که ببرند آشنایی را
    در فراقت چو مرغ محبوسم
    که تصور کند رهایی را
    مژه در خون چو دست قصاب است
    بی تو مر دیده‌ی سنایی را
    شمع رخساره‌ی تو می‌طلبم
    همچو پروانه روشنایی را
    آفتابی و بی تو نوری نیست
    ذره‌ای این دل هوایی را
    عندلیبم بجان همی جویم
    برگ گل دفع بی‌نوایی را
    بی‌جمالت چو سیف فرغانی
    ترک کردم سخن سرایی را
    چاره‌ی کارها بجستم و دید
    چاره وصل است بی‌شمایی را




  13. تشكر

    صافات (05-10-2009)

  14. Top | #7

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض







    دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما
    دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا
    از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم
    وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما
    گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند
    تا بحشر از تربت من لاله گون روید گیا
    نان لطف ای شاه در زنبیل فقرم ار نهی
    همچو من درویش شد چون تو توانگر را گدا
    گوهر عشقت که جان بی دلانش معدنست
    قلب ما را آنچنان آمد که مس را کیمیا
    از هوای تو هرآنکس را که در دل ذره ییست
    روز و شب گو همچو ذره چرخ می زن درهوا
    از صف مردان راه عشق تو هر دم کند
    دفع تیر حادثه همچون سپر تیغ قضا
    عشقت از شیطان کند انسان واز انسان ملک
    آدمی از پشم قالی سازد از نی بوریا
    بر سر کویت چو عاشق پای دار دامن کشد
    دست او اورا چنان باشد که موسی را عصا
    جای عاشق در دو عالم هیچ کس نارد بدست
    کندران عالم که پای اوست آنجا نیست جا
    همچو عاشق را توجه در دو عالم سوی تست
    رو بدرگاه سلیمان کرد هدهد از سبا
    سیف فرغانی برین در عذر گو حاجت بخواه
    نزد او هم عذر مقبولست وهم حاجت روا
    با بت اندر کعبه نتوان رفت وبا سگ در حرم
    بر در جانان اگر از خویشتن رفتی بیا
    سیف فرغانی چو غایب گردد از درگاه تو
    ذره را با مهر کی باشد دگر بار التقا




    امضاء


  15. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    دیدن روی تو را محرم نباشد چشم ما
    دیده از جان ساخت باید دیدن روی ترا
    از رخ و روی تو رنگی تابناک آمد بچشم
    وز سر زلف تو بویی سر بمهر آمد بما
    گر بیاد روی گلرنگ تو درخاکم نهند
    تا بحشر از تربت من لاله گون روید گیا
    نان لطف ای شاه در زنبیل فقرم ار نهی
    همچو من درویش شد چون تو توانگر را گدا
    گوهر عشقت که جان بی دلانش معدنست
    قلب ما را آنچنان آمد که مس را کیمیا
    از هوای تو هرآنکس را که در دل ذره ییست
    روز و شب گو همچو ذره چرخ می زن درهوا
    از صف مردان راه عشق تو هر دم کند
    دفع تیر حادثه همچون سپر تیغ قضا
    عشقت از شیطان کند انسان واز انسان ملک
    آدمی از پشم قالی سازد از نی بوریا
    بر سر کویت چو عاشق پای دار دامن کشد
    دست او اورا چنان باشد که موسی را عصا
    جای عاشق در دو عالم هیچ کس نارد بدست
    کندران عالم که پای اوست آنجا نیست جا
    همچو عاشق را توجه در دو عالم سوی تست
    رو بدرگاه سلیمان کرد هدهد از سبا
    سیف فرغانی برین در عذر گو حاجت بخواه
    نزد او هم عذر مقبولست وهم حاجت روا
    با بت اندر کعبه نتوان رفت وبا سگ در حرم
    بر در جانان اگر از خویشتن رفتی بیا
    سیف فرغانی چو غایب گردد از درگاه تو
    ذره را با مهر کی باشد دگر بار التقا



    امضاء


  16. Top | #9

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    جمالت کرد جانا هست ما را
    جلالت کرد ماها پست ما را
    دل آرا ما نگارا چون تو هستی
    همه چیزی که باید هست ما را
    شراب عشق روی خرمت کرد
    بسان نرگس تو مست ما را
    اگر روزی کف پایت ببوسم
    بود بر هر دو عالم دست ما را
    تمنای لبت شوریده دارد
    چو مشکین زلف تو پیوست ما را
    چو صیاد خرد لعل تو باشد
    سر زلف تو شاید شست ما را
    زمانه بند شستت کی گشاید
    چو زلفین تو محکم بست ما را



    امضاء


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi