نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

موضوع: ديوان غزليات اوحدي مراغه اي

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض ديوان غزليات اوحدي مراغه اي






    ماییم و سرکویی، پر فتنه‌ی ناپیدا
    آسوده درو والا، آهسته درو شیدا
    در وی سر سرجویان گردان شده از گردن
    در وی دل جانبازان تنها شده از تنها
    بر لاله‌ی بستانش مجنون شده صد لیلی
    بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
    خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل
    لوزینه‌ی او وحشت، پالوده‌ی او سودا
    با نقد خریدارش آینده خه از رفته
    با نسیه‌ی بازارش امروز پس از فردا
    گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟
    زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا
    رسوایی فرق خود در فوطه‌ی زرق خود
    کم‌پوش، که خواهد شد پوشیده‌ی ما رسوا
    گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن
    ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا
    ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش
    زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا







  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات اوحدي مراغه اي



    سلام علیک، ای نسیم صبا


    به لطف از کجا می‌رسی؟ مرحبا



    نشانی ز بلقیس، اگر کرده‌ای


    چو مرغ سلیمان گذر بر سبا


    نسیمی بیاور ز پیراهنش


    که شد پیرهن بر وجودم قبا


    اگر یابم از بوی زلفش خبر


    نیابد وجودم گزند از وبا


    به نزدیک آن دلربا گفتنیست


    که ما را کدر کرد سیل از ربا


    ز دردش ببین این سرشک چو لعل


    روانم برین روی چون کهربا


    همین حاصلست اوحد رازی عشق


    که خونم هدر کرد و مالم هبا




  4. Top | #3

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات اوحدي مراغه اي





    گر آن جهان طلبی، کار این جهان دریاب
    به هرزه می‌گذرد عمر، وارهان، دریاب
    تو غافلی و رفیقان به کار سازی راه چه خفته‌ای؟
    که برون رفت کاروان، دریاب
    هزار بار ترا بیش گفته‌ام هر روز که : هین!
    شبی دوسه بیدار باش، هان! دریاب
    جوان چو پیر شود، کار کرده می‌باید
    ز پیر کار نیاید، تو، ای جوان، دریاب
    زمانه می‌گذرد، چون زمین مباش، زمن
    قبول کن، ز من ای خواجه، این زمان دریاب
    ترا شکار دلی، گر ز دست برخیزد سوار شو،
    منشین، سعی کن، روان دریاب
    گرت به جان خطری میرسد تفاوت نیست
    قبول خاطر صاحب دلان بجان دریاب
    ورت نگه کند از گوشه‌ای شکسته دلی
    غلط مشو، که فتوحیست رایگان، دریاب
    به هیچ کار نیایی چو ناتوان گردی
    کنون که کار به دستست، می‌توان، دریاب
    اقامت تو بدنیا ز بهر آخرتست
    چو این گذشت به غفلت مکوش و آن دریاب
    شنیده‌ای که چها یافتند پیش از تو؟
    تو نیز آدمیی، جهد کن، همان دریاب
    به پیشگاه بزرگان گرت رها نکنند
    فقیر باش و زمین بوس و آستان دریاب
    ز عمر عاریتی، اوحدی، بمیر امروز
    پس آنگهی برو و عمر جاودان دریاب
    مکن ز یاد فراموش روز دشواری
    که با تو چند بگفتم که: ای فلان، دریاب




  5. Top | #4

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات اوحدي مراغه اي





    قراری چون ندارد جانم اینجا
    دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟
    سر عاشق کله‌داری نداند بنه کفشی،
    که من مهمانم اینجا
    مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟
    چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا
    نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز
    ز چشم مدعی پنهانم اینجا
    اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی
    که من بی‌روی او نتوانم اینجا
    نگارینی که سرگرداند از من
    نگردانی، که سرگردانم اینجا
    مرا با دوست پیمانی قدیمست
    بدان پیوند و آن پیمانم اینجا
    ز زلفش برد ما غم هست بویی
    چنین زنده به بوی آنم اینجا
    به درد اوحدی دلشاد گشتم
    که آن لب می‌کند درمانم اینجا








  6. Top | #5

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات اوحدي مراغه اي





    شب و روز مونس من غم آن نگار بادا



    سر من بر آستان سر کوی یار بادا



    دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد



    به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا



    چو رضای او در آنست که دردمند باشم



    غم و درد او نصیب من دردخوار بادا



    ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من



    که بت من از رقیبان به منش گذار بادا



    سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم



    به میان لاغر او، که درین کنار بادا



    چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ



    گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا



    به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او



    برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا



    چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟



    که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا



    لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را



    دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا




  7. Top | #6

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,520
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,152
    مورد تشکر
    7,960 در 2,265
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ديوان غزليات اوحدي مراغه اي





    پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا
    گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
    پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس
    من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
    روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
    پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟
    تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟
    مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا
    آخر مرا ببینی در پای خویش مرده
    کاول ندیده بودم پایان این بلا را
    باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنه
    با نالهای خونین بفرستمی صبا را
    چون اوحدی بنالد، گویی که: صبر می‌کن
    مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا




  8. Top | #7

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا
    آسوده درو والا، آهسته درو شیدا
    در وی سر سرجویان گردان شده از گردن
    در وی دل جانبازان تنها شده از تنها
    بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی
    بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
    خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل
    لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا
    با نقد خریدارش آینده خه از رفته
    با نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا
    گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟
    زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا
    رسوایی فرق خود در فوطهٔ زرق خود
    کم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا
    گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن
    ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا
    ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش
    زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا




    امضاء


  9. Top | #8

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    February 2016
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    4,084
    صلوات
    114
    دلنوشته
    1
    برقامت رعای محمد(ص) صلوات
    تشکر
    7,804
    مورد تشکر
    7,595 در 2,279
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    مست خراب یابد هر لحظه در خرابات
    گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات
    خواهی که راهٔابی بی‌رنج بر سر گنج
    می‌بیز هر سحرگاه خاک در خرابات
    یک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد
    با صدهزار خورشید افتد تو را ملاقات
    ور عکس جام باده ناگاه بر تو تابد
    نز خویش گردی آگه، نز جام، نز شعاعات
    در بیخودی و مستی جایی رسی، که آنجا
    در هم شود عبادات، پی گم کند اشارات
    تا گم نگردی از خود گنجی چنین نیابی
    حالی چنین نیابد گم گشته از ملاقات
    تا کی کنی به عادت در صومعه عبادت؟
    کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
    تا تو ز خودپرستی وز جست وجو نرستی
    می‌دان که می‌پرستی در دیر عزی و لات
    در صومعه تو دانی می‌کوش تا توانی
    در میکده رها کن از سر فضول و طامات
    جان باز در خرابات، تا جرعه‌ای بیابی
    مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طامات
    لب تشنه چند باشی، در ساحل تمنی؟
    انداز خویشتن را در بحر بی‌نهایات
    تا گم شود نشانت در پای بی‌نشانی
    تا در کشد به کامت یک ره نهنگ حالات
    چون غرقه شد عراقی یابد حیات باقی
    اسرار غیب بیند در عالم شهادات




    امضاء


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi