نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)

  1. Top | #1


    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    970
    نوشته
    3,832
    تشکر
    10,277
    مورد تشکر
    7,610 در 1,949
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll داستان آموزنده “نهایت بخشندگی” (حتما بخوانید)


    روزی روزگاری درختی بود ….
    و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
    پسرک هر روز می آمد
    برگ هایش را جمع می کرد
    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

    از تنه اش بالا می رفت
    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
    و سیب می خورد
    با هم قایم باشک بازی می کردند .
    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
    او درخت را خیلی دوست می داشت
    خیلی زیاد
    و در خت خوشحال بود
    اما زمان می گذشت
    پسرک بزرگ می شد
    و درخت اغلب تنهابود
    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
    من به پول احتیاج دارم
    می توانی کمی پول به من بدهی ؟
    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
    من تنها برگ و سیب دارم .
    سیبهایم را به شهر ببر بفروش
    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
    پسرک از درخت بالا رفت
    سیب ها را چید و برداشت و رفت .
    درخت خوشحال شد .
    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …
    و درخت غمگین بود
    تا یک روز پسرک برگشت
    درخت از شادی تکان خورد
    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
    زن و بچه می خواهم
    و به خانه احتیاج دارم
    می توانی به من خانه بدهی ؟
    درخت گفت : « من خانه ای ندارم
    خانه من جنگل است .
    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
    و برای خود خانه ای بسازی
    و خوشحال باشی . »
    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
    و درخت خوشحال بود
    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
    « بیا پسر ، بیا و بازی کن »
    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
    و خوشحال باشی .
    پسر تنه درخت را قطع کرد
    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
    و درخت خوشحال بود
    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …


  2. تشكرها 4

    نرگس منتظر (21-08-2012), خادم کریمه اهل بیت (12-10-2011), شهیده (12-10-2011)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    71
    نوشته
    13,545
    صلوات
    3210
    دلنوشته
    11
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    9,162
    مورد تشکر
    7,968 در 2,267
    وبلاگ
    7
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    با سلام

    واقعا زیبا و آموزنده بود

    ممنون


    امضاء


  5. تشكرها 3

    نرگس منتظر (21-08-2012), خادم کریمه اهل بیت (12-10-2011), شهیده (12-10-2011)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi