کورسویی در بی نهایت دلم سوسو می زد، صدای آهنگینی داشت و بسی خاطره انگیز.
"ربنا امنا بما انزلت" بار پروردگارا به آنچه فرو فرستادی ایمان آوردیم و پیامبرت را پیروی کردیم، پس ما را در شمار گواهان بنگار !
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن
این که گوید از لب من راز کیست
بشنوید این صاحب آواز کیست
آهنگی به ترنم بارانی تمام بهشت ها، سایه ای به بلندای تمام سایه سارها، و روزنه ای به زیبایی تمام نورها و اینک آن در قلب توست! هیچ می دانی؟چرا نمی شنوی؟ چرا نمی بینی ؟ چرا غبار بی خودی از کام دل نمی زدایی؟ چرا چون بهائم سر در نابود خاک کرده ای؟ سر برآور؛ تو انسانی! تو عصاره خلقتی! در نشانه ها اندیشه کن؛ خدای تو را چگونه آفرید؟ و چگونه پرورانید؟
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
تو همان نیستی که مشتی خاک بودی؟ سپس نطفه ای بدبو گردیدی؛ پس آنگاه لخته خونی شدی؛ سپس جنینی ناقص و یا که تمام گشتی ؟
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
خود را دریاب، اندیشه کن و تن منفعل آفرینش مباش، تا قرآن تو را بستاید و در شمار بندگان خدا به حساب آورد. نه آنکه ناگزیر به دنبال جماعت روی تا که رسوا نگردی!




نقل قول
