پدرم بی اعتنا به او مکثی طولانی کرد و گفت:- دعای خیرم این است که خدا تو را گرفتار و اسیر این مرد نکند.باز سکوتی برقرار شد. پدرم آهی کشید و قفسه سینه اش بالا رفت و پایین آمد و ادامه داد:- و اما دعای شرم. دعای شرم آن است که صد سال عمر کنی.سر جایم میخکوب شده بودم. نگاهی متعجب با خواهر بزرگترم رد و بدل کردم. این دیگر چه جور نفرینی بود؟ این که خودش یک جور دعا بود!
پدرم می فهمید که در مغز ما چه می گذرد. گفت:- توی دلت می گویی این دعا که شر نیست. خیلی هم خیر است. ولی من دعا می کنم که صد سال عمر کنی و هر روز بگویی عجب غلطی کردم تا عبرت دیگران بشوی. حالا برو.نزدیک در رسیده بودم که دوباره پدرم صدایم زد. این که اسمم را ببرد، نه. فقط گفت:- صبر کن دختر.- بله آقا جان.- تا روزی که زن این جوان هستی، نه اسم مرا می بری، نه قدم به این خانه می گذاری.فقط گفتم:- خداحافظ.- به سلامت.خجسته و نزهت مرا بوسیدند.
برخلاف رسوم متداول آن زمان که دخترها هنگام ترک خانه پدر گریه می کردند، هیچ یک از ما گریه نکردیم. گریه مال عروس هایی بود که در آن دل همه خون نباشد.سوار کالسکه پدرم شدیم. کروک کالسکه را کشیده بودند. یا به علت شرمندگی پدرم یا به دلیل خنکی هوای اول پاییز. دایه مقداری شیرینی و قند و یک قابلمه بزرگ غذا در کالسکه گذاشت و خودش هم سوار شد. وقتی مادر رحیم خواست سوار شود، رحیم خم شد و گفت:- نه ننه، جا نیست. برو خانه.
مادرش گفت:- آخر امشب شب عروسی توست.باز همان لبخند تمسخرآمیز بر لبان رحیم نشست.- برای همین می گویم برو خانه ات دیگر!باز خاری در دلم خلید. خوشم نیامد.در برابر چشم دایه مثل دو مجسمه، مودب و دست به زانو نشستیم. به دستور دایه کالسکه از چند خیابان و یکی دو کوچه گذشت و در محله نسبتا شلوغی مقابل یک خانه کوچک ایستاد





نقل قول
