در اين ميان حساسترين قسمت بحث، پيرامون انسان است. زيرا انسان موجودي مختار و بااراده است و کارهاي خود را از سر اختيار و انتخاب انجام ميدهد. اما با اين حال عرفا بر اين باورند که همة امور انسان نيز همانند موجودات ديگر بر اساس اعيان ثابته و اقتضاهاي آنها صورت ميپذيرد. سلامتي يا بيماري، موفقيت يا عدم موفقيت، سعادت يا شقاوت، کفر يا ايمان و عصيان يا طاعت، همگي بر همين اساس تحليل ميشود.اما اين معنا هرگز با اراده، اختيار و انتخاب انسان منافاتي ندارد چراکه همة ذاتيات و احوال انسان از جمله اراده و اختيار و انتخاب او در عين ثابت اخذ شده است و اقتضاء اراده و اختيار نيز با همة شرايط و مقدمات و مؤخرات آن همگي در عين ثابت هر انساني نهفته است. از اين رو اهل معرفت ميگويند از علم قبل از ايجاد و از سبق کتاب و قضا و قدر نترسيد بلکه از خودتان بترسيد، زيرا هرچه هست از خودتان برميخيزد، و سبق کتاب بدان معناست که حقتعالي متن هستي هر فردي را احصا کرده است و به تمام احوال و افعال و اختيارات و انتخابهاي او علم دارد. اين معنا جبر نيست بلکه هيمنه و جباريت خداوند متعال است که به تمام حقيقت تو در متن هستي اطلاع دارد.
براي تقريب به ذهن و سهولت در فهم، ميتوان از مثال نوري که در تاريکي تابيده است و اطراف خود را روشن ساخته است، استفاده کرد. در فضاي تاريک، اشياي فراواني هستند اما هيچ يک ظهور و بروز ندارند، اما وقتي نور تابيده ميشود، همة آنچه بودند، آشکار ميشوند، اين نور و روشنايي چيزي بر آنها اضافه نکرد بلکه تنها آنها را از ناپيدايي به پيدايي آورد. حقتعالي نيز نور نظام هستي است (اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) [۱۳] اشيا و اعيان و ذوات را به نور وجود روشنايي ميبخشد و آنها را از ناپيدايي عدم به پيدايي وجود ميرساند.بر اين اساس عرفا بر اين باورند که در روز قيامت چنانچه قرآن ميفرمايد؛ حجت بالغه تنها از آنِ خداي متعال است [۱۴] و هيچ کس نميتواند از زير بار مسئوليت عمل خود فرار کند و گناه کفر و عصيان و شقاوت خود را بر گردن خداوند اندازد. از همين روي محقق جامي در نقدالنصوص ضمن طرح شبهة جاهلاني که ميگويند؛ چگونه ميشود خداوند از طرفي کفر را براي کافر و عصيان را براي عاصي و جهل را براي جاهل تقدير کند و از طرف ديگر آنها را بر کفر و عصيان و جهلي که کنار گذاشتن آنها، در توان و قدرت آنها نبوده است، مؤاخذه نمايد! مبناي عرفا را بهخوبي تقرير ميکند که ما در اين قسمت ترجمة گفتار او را نقل ميکنيم. وي ميگويد:
حجت بالغه و احتجاج تام و قوي تنها از آنِ خداوند بر مخلوقاتش هست در آنچه به ايشان عطا ميفرمايد و بر آنها از کفر و ايمان و طاعت و عصيان حکم ميکند، نه آنکه خلق بر خدا حجت داشته باشند... زيرا همة خلايق معلوم خداوند هستند و خدا عالم به آنها. و معلوم هرچه باشد عطا ميکند به عالم هر که باشد، يعني خداوند متعال آنها را به گونهاي که در ذات خود هستند و احوال و استعداداتي که از ازل تا ابد بر آنها جريان دارد، جعل ميکند. و علم هيچ اثري در معلوم ندارد به آنکه آنچه در ذات او نيست در او پديد آورد بلکه علم تابع معلوم است و حکم بر معلوم تابع علم به اوست. پس هيچ حکمي از سوي عالم بر معلوم نخواهد بود مگر به سبب خود معلوم و به سبب آنچه را که معلوم به حسب استعدادهاي کلي و جزئياش آن را اقتضا ميکند.پس خداوند از پيش خود براي خلق کفر و گناه را تقدير نميکند بلکه اين تقدير به خاطر اقتضاء اعيان ثابته آنها است که به زبان استعداد از خداوند متعال ميخواهند آنها را کافر يا گناهکار قرار دهد. [۱۵]
محييالدين ابن عربي در باب ۴۱۱ از فتوحات مکيه در اين باره ميگويد:
بدان که خداوند متعال ننوشته است مگر آنچه ميداند و ندانسته است مگر آنچه را از صور معلومات ـ بر همة آنچه در ذات خود هستند اعم از آنچه دگرگون ميشود و آنچه ثابت ميماندـ مشاهده کرده است. پس همة معلومات را در حالي که هنوز به وجود نيامدهاند با همه دگرگونيهايشان تا بينهايت مشاهده کرده و آنها را مگر بر همانچه که در ذات خود دارند، ايجاد نکرده است... پس کسي نبايد از سرنوشتش بهراسد بلکه تنها بايد از خود بترسد. چراکه علم الهي و نوشته خداوندي بر او نگذشته است مگر به حسب آنچه خود بر اوست و به حسب صورتي که در وجودش بر آن ظاهر شده است... لذا اگر کسي بر خدا احتجاج کند و بگويد: علم ازلي تو بر آن گذشت که من چنين باشم پس چرا مرا مؤاخذه ميکني؟ حقتعالي به او خواهد گفت: آيا علم من به تو جز به آن بود که تو بر آن بودي؟ اگر تو غير آن بودي من نيز تو را آن گونه ميدانستم و به همين جهت در قرآن فرمود: حتي نعلم [۱۶] پس به خود مراجعه کن و در سخنت انصاف بده، زيرا وقتي کسي به خود مراجعه کند و در مسئله آن گونه که ما يادآور شديم نظر کند، خواهد دانست که او در اين احتجاج شکست خورده است و حجت و دليل از آنِ خداوند متعال است، آيا نشنيدهاي که فرموده است: «خداوند به ايشان ظلم نکرده است» [۱۷] و يا فرموده: «ما به ايشان ظلم نکردهايم» [۱۸] و (در ادامة هر دو سخن قبلي) فرمود: «ولکن ايشان به خود ستم نمودهاند».[۱۹]
استاد علامه حسنزاده آملي حفظهالله در کتاب خير الاثر در رد جبر و قدر که اختصاصاً در ارتباط با موضوع جبر و اختيار بحث کرده است، از حسن بن ملا عبدالرزاق لاهيجاني مؤلف کتاب شمعاليقين، شبهه جبر علمي و پاسخ آن را اينچنين نقل ميکند:
اگر گويند اشکال ديگر از راه علم لازم آيد، چه علم الهي شامل همة اشيا است که از آن جمله افعال عباد است، پس هرگاه او در ازل از کافر، کفر و از عاصي، عصيان دانسته باشد، ايشان خلاف آن نتوانند کرد و اين، معناي جبر است.گوييم علم تابع معلوم است نه معلوم تابع علم، به اين معنا که چون ذات کافر و عاصي به خودي خود چنين است که هرگاه موجود شوند، اختيار کفر و عصيان کنند او در ازل از ايشان کفر و عصيان دانست و اگر ايمان و طاعت ميکردند، طاعت و ايمان ميدانست.[۲۰]
استاد حسنزاده در ادامه شبهة منسوب به خيام و پاسخ خواجه نصيرالدين طوسي را نقل ميکند. خيام در شعر منسوب به او ـ که پيشتر نيز آورده بوديم ـ ميگويد:
| من مِيْ خورم و هر که چو من اهل بود |
|
مِيْ خوردن من حق ز ازل ميدانست |
| مِيْ خوردن من به نزد وي سهل بود |
|
گر مِيْ نخورم علم خدا جهل بود |
خواجة طوسي در پاسخ او ميگويد:
| اين نکته نگويد آن که او اهل بود |
|
علم ازلي علت عصيان گشتن |
| زيرا که جواب شبههاش سهل بود |
|
نزد عقلا ز غايت جهل بود [۲۱] |
ملاهادي سبزواري نيز در پاسخ شبهة جبر علمي منسوب به خيام ميگويد:
... پس فعل هر کس که در علم و قضا و قدر گذشته به طرز اينجا گذشته يعني فعل از تو واقع شد مسبوق به وجود تو و ايجاد تو و شعور تو به فعل تو و اراده و اختيار تو، و به همين طور در مراتب سابقه هم ثبت بودهاند. پس آن که گفته:
| مِيْ خوردن من حق ز ازل ميدانست |
|
گر مِيْ نخورم علم خدا جهل بود |
بايد به او گفت: چنانکه مِيْ خوردن را که فعل تو است ميدانست، تويي تو را و وجود تو را که ذات تو است ميدانست، و شعور تو را به آن و اراده و اختيار مضاف به تو را که صفات تو است ميدانست... [۲۲]
محقق قيصري پس از تقرير مباني عرفا در اين زمينه، اشاره به «الامر بين الامرين» ميکند و در شرح کلام ابن عربي که گفت: «فقد بان لک السرّ فقد اتّضح الأمر» ميگويد:
اي ظهر لک سرّ القدر واتضح أمر الوجود علي ما هو عليه او الامر الذي اشتبه علي العلماء الظاهر کلهم حيث ذهب بعضهم الي الجبر المحض بنسبة، الفعل الي الحق فقط وبعضهم الي القدر الصرف بنسبة، الفعل الي العبد فقط فاتّضاحه انّ الفعل يحصل منهما. [۲۳]سرالقدر بر تو آشکار شد و امر وجود آن گونه که هست و يا امري که بر همة علما ظاهر مشتبه شد روشن گشت، چراکه برخي به جبر محض گراييده و فعل را تنها به خدا نسبت دادند و برخي ديگر معتقد به قدر و تفويض صرف شدند و فعل را تنها به عبد منتسب ساختند، پس آشکاري امر حق آن است که فعل از هر دو حاصل آمده است.
خواجه عبدالله انصاري با زباني شيرين در رسالة دل و جان ميگويد:
جبر بند است و قَدَر ويران، مَرْکب ميان هر دو آهسته ميران. [۲۴]