آن کس که زمين و چرخ افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهادبسيار لب چو لعل و زلفين چو مشکدر طبل زمين و حقه خاک نهاد



| ❤ |
آن کس که زمين و چرخ افلاک نهادبس داغ که او بر دل غمناک نهادبسيار لب چو لعل و زلفين چو مشکدر طبل زمين و حقه خاک نهاد



| ❤ |
تا خاک مرا به قالب آمیخته اندبس فتنه که از خاک بر انگيخته اندمن بهتر از اين نمی توانم بودنکز بوته مرا چنين برون ريخته اند



| ❤ |
امشب می جام یـک منی خواهم کردخود را به دو جام می غنی خواهم کرداول سه طلاق عقل و دین خواهم کردپس دختر رز را به زنـی خواهم کرد



| ❤ |
چون مرده شوم خاک مرا گم سازيداحوال مــرا عبرت مــردم سازيدخاک تن من به باده آغشته کنيدوز کـالبدم خشت سر خم سازيد



| ❤ |
آورد به اضطرارم اول به وجودجز حیرتم از حیات چیزی نفزودرفتیم به اکراه و ندانیم چه بودزين آمدن و بودن و رفتن مقصود



| ❤ |
ديدم بــســر عــمارتی مـــردی فـــردکو گِل بلگد می زد و خوارش می کردوان گِل بــه زبان حال با او می گفتساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد



| ❤ |
این قـافـله عـمر عجب می گذرددریاب دمی که با طرب می گذردساقی غم فردای حریفان چه خوریپیش آر پیاله را کـه شب می گذرد



| ❤ |
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سردابــر از رخ گـلـزار هـمـی شـوید گـردبـلـبـل بــه زبـان پـهلوی بـا گـل زردفــریـاد هـمی زنـد کــه مـی بـایـد خـورد



| ❤ |
گویند بهشت و و حور عین خواهد بودوآنجا می ناب و انگبین خواهد بودگر ما می و معشوقه گزیدیم چه باکآخر نه به عاقبت همین خواهد بود



| ❤ |
گویند بهشت و حور و کوثر باشدجوی می و شير و شهد و شکر باشدپر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِهنـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)