افلاک که جز غم نفزايند دگرننهند به جا تا نربايند دگرناآمدگان اگر بدانند که مااز دهر چه می کشيم نايند دگر



| ❤ |
افلاک که جز غم نفزايند دگرننهند به جا تا نربايند دگرناآمدگان اگر بدانند که مااز دهر چه می کشيم نايند دگر



| ❤ |
چون حاصل آدمی در اين جای دو درجز درد دل و دادن جان نيست دگرخرم دل آن که يک نفس زنده نبودو آسوده کسی که خود نزاد از مادر



| ❤ |
با يار چو آرمیده باشی همه عمرلذات جهان چشيده باشی همه عمرهم آخر کار رحلتت خواهد بودخوابی باشد که ديده باشی همه عمر



| ❤ |
در دایـره ســپـهر نــاپیدا غــورمی نوش به خوشدلی که دوراست بجورنوبت چـــو بدور تو رسد آه مکنجامی است که جمله را چشانند به دور



| ❤ |
وقـت سحر است خیز ای مایـه نازنرمک نرمک باده خور و چنگ نوازکانها کـه بجـایند نــپایند کسیو آن ها که شدند کس نمیآيد باز



| ❤ |
ای دل چو حقيقت جهان هست مجازچندین چه بری خواری ازين رنج درازتن را به قضا سپار و با درد بسازکاين رفته قلم ز بهر تو ناید باز



| ❤ |
ما لعبتگانيم و فلک لعبت بازاز روی حقیقتی نه از روی مجازیک چند درین بساط بازی کردیمرفتیم به صندوق عدم یک یک باز



| ❤ |
از جمله رفتگان اين راه درازباز آمده ای کو که به ما گويد بازهان بر سر این دو راهه از سوی نیازچیزی نگذاری که نمی آیی باز



| ❤ |
می پرسیدی که چیست این نقش مجازگر بر گویم حقيقتش هست درازنقشی است پديد آمده از دريايیو آنگاه شده به قعر آن دریا باز



| ❤ |
ای پير خـردمند پگه تر بـر خیزوان کودک خـاک بیز را بـنـگر تیزپندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیزمـغـز ســر کــیقباد و چـشم پــرویز
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)