علم باريتعالي به عالم ماده در انديشه نو صدرايي جديد
رحيم قرباني - دانشجوي ارشد فلسفه اسلامي
چكيده:
مسئلة «علم باري تعالي به عالم ماده»، مسئلهاي پرچالش ميان فلاسفه مشاء و اشراق بوده است.و ملاصدرا با مباني علمشناسي حكمت متعاليهاش به حلّ اين مشكل و چالش پرداخت. اما وي درحقيقت آنگونه كه در ساير مسائل فلسفي درخشيده بود، نتوانست توفيقي در ارائة طرحي جامعو منسجم براي اين مسئله به دست آورد. البته توفيقهاي نسبي در مباني صدرايي وجود دارد كهباتوجه به آنها حلّ جامعتري ارائه ميگردد. ملاصدرا و پيروانش، نظرية شيخ اشراق را رد كرده و بهظاهر نظرية خود را ثابت نمودند. نوشتار حاضر به نارساييهاي نظرية صدرايي ميپردازد و نظرية اشراقي را بهطور شفاف تثبيت نموده است. اين كار از چهار جنبه انجام گرفته است: هستيشناسي،معرفتشناسي ، دينشناختي و عرفاني، و رويكردي نوين به حقيقت جسم.
واژگان كليدي: حكمت صدرايي، حكمت نوصدرايي، علم باريتعالي، ابرگونگي جسم، عالم ابعاد،عالم ماده، تعريف علم، علم حضوري، قاعده شيئيت.
علم حق تعالي به عالم ماده در حكمت نوصدرايي[1]
از ديرباز، در ميان فلاسفه اختلافنظرهاي شديد و فراواني وجود دارد كه «خداوند متعال چگونه به جهان مادهعالم است؟» منشأ همه اين اختلافات در طرز تلقي هر طايفه از «ماهيت و حقيقت علم»، و نيز «حقيقت جهان ماده» است و در حقيقت، پيشفرضهاي درست و نادرست فلاسفه درمورد دو مسئله مزبور، در شكلگيري نظريات گوناگون, نقش قابل ملاحظهاي داشته است.
گذر از انديشهها درباره علم باري تعالي
روشن است كه عمده ترين مسئله در رابطه با علم باري تعالي به جهان مادي توجيه و تبيين جنبه هاي علم پيشين(قبل الايجاد), و علم پسين(بعد الايجاد), مي باشد اما اين دو مسئله در فلسفه اشراق مطرح نشده است و شيخ اشراق علم الهي به جهان ماده و اجسام را به طور كلي و بدون كمترين توجه به اين جنبه ها مورد بحث بررسي قرار داده, نظريه خود درباره عموميت و فراگيري علم حضرت حق به تمام ذرات هستي حتي به جسم و جسمانيات را ارائه نموده است. و البته ناقدان نظريه وي نكات و مطالب شايان توجهي را در اين باره يادآور شده اند؛ اما مهمترين هدف اين نوشتار زدودن خطاهاي هستيشناختي و بسا معرفتشناختي از مباني، محتوا و رهآوردهاي اساسي حكمت صدرايي است كه از مهمترين ناقدان اين نظريه مي باشد نه نقد و بررسي اقوال و نظريات فلاسفه, نه بررسي نظريه شيخ اشراق از منظر علم پيشين و پسين, و نه روند تاريخي آن. عدهاي از فلاسفه اشراقي و در سر سلسله آنها شيخ اشراق قائل بودند به اينكه «موجودات اعم از مجردات و ماديات، تماماً در محضر خداوند حاضرند.» عرفاي بزرگ دوره اسلامي نيز با اين مبنا از علم الهي بحث كردهاند; (قيصري: 1373) ولي در مقابل، فلاسفة صدرايي با يك سريپيشفرضها و برخي پيشساختههاي فكري دررد آن كوشيدهاند.
انديشة اشراقي
انديشه اشراقي درباره علم حق تعالي به عالم ماده در آثار شيخ اشراق و نيز ملاصدرا و پيروان وي آمده است،عين عبارات ايشان در كتب اشراقي به ترتيب زير است:
عبارات شيخ اشراق
عبارات شيخ اشراق به گونههاي متفاوتي به اين نظريه اشاره و تصريح كرده است كه توجه به مباني آن بسيارمهمتر از عبارات است.
1 . در مقام اثبات و تبيين علم اشراقي حق تعالي به اشيا اينگونه مينويسد: «واجبالوجود بينياز از صورتبوده، براي او اشراق و تسلّط مطلقي است كه هيچ چيزي از حضورش غايب نميشود; و امور گذشته و آينده هرآنچه صورتش نزد تدبيرگران آسماني ثابت است بر او حاضر است, زيرا احاطه و اشراق بر حملكننده آنصورتها، مختص به اوست ... اما از علم اشراقي حضوري به ذات اشيا و صورتهاي حاضر شده از آنها در نزددرككنندههاي آسماني كه تغير براي آنها غيرممتنع بوده، صورت اشيا بدون تغير در نزد آنها حاضر ميشوند، اينگونه تغير ـ تغير مختص به علم صوري ـ حاصل نميشود». (شيخالاشراق: 1372, 1/448)
2 . در تثبيت اين علم به صورت اشراقي براي حق تعالي چنين مينويسد:
<<اگر علم اشراقي با صورت و اثر، بلكه با مجرد اضافه مخصوص كه حضور چيزي از نوع حضور اشراقي است، صحيح باشد ـ همانگونه كه در نفس است ـپس در واجب الوجود برتر و تمامتر خواهد بود. پس ذاتش را بدون امري زايد بر ذات درك ميكند ـ همانگونه كه درنفس ذكر شد ـ و هميشه به اشيا علم دارد با علم اشراقي حضوري». (همان, 487)
3 . در مقام نقد نظريه مشائين نيز اينگونه مينويسد: «سپس آنها نظر دادهاند به اينكه اگر علم او عبارت از ذاتش باشد با شرط تجرد از ماده و غايب نشدن از ذاتش، نه چيز ديگر، ضرورتاً نيازمند اضافههايي به سوي آنهاست، و لازمه اضافات به اشياي زياد سلب ماده از آن يا غايب نبودن او از ذاتش نيست; و از اينكه به اشياي زياد عالم باشد،اضافاتي واجب است كه لازمهاش دو سلب مذكور نيست ...». (همان، 479)
گفتار علامه طباطبائي
علامه طباطبائي در بدايه الحكمه اينگونه مينويسد:
1 . در پنجمين نظر (از نظريات فلاسفه): آنچه به شيخ الاشراق و پيروانش منسوب است، همانا اشيا تماماً ازمجردات گرفته تا ماديات، با وجودشان در نزد حق تعالي حاضر بوده و از نظرش غائب نميگردند». (طباطبائي: 1368, 177)
همچنين در نهايه الحكمه اينگونه مينويسد: «چهارم (از اقوال): منسوب به شيخ الاشراق و پيروانش است كههمانا اشيا, اعم از مجردات و ماديات، با وجود عينيشان نزد خدا حاضر، غيرغايب و غيرمحجوب هستند». (همو: 1375/1417, 353)
سخن ملاصدرا
ملاصدرا نيز همين نظريه را اينگونه به شيخ الاشراق نسبت داده است: <<همانا شيخ الهي شهابالدين سهروردي،اين قاعده (امكان اشرف) را در اجسام و جسمانيات نيز جاري كرده, به اينگونه كه حضور ذات اجسامو جسمانيات كافي است براي اينكه به اضافه اشراقيه معلوم گردند، بدون اينكه به صور زائدهاي نياز باشد». (صدرالمتألهين: 1341/1383, 6/233)
ـ نقد حكمت صدرائي از نظريه اشراقي
ملاصدرا و پيروانش در نقد و ابطال اين نظريه از شيخ الاشراق كوشيده و اينگونه به بررسي آن پرداختهاند:
نقد علامه طباطبايي در نهايةالحكمه
«در آن اشكالي است از اين قرار كه ماديت با حضور يك جا جمع نميشود». (طباطبائي, 1368, 178) همچنين «اشكال اساسي اين نظريهاين است كه گفتار شيخ اشراق مبني بر حضور ماديات براي خداوند، ممنوع است, زيرا ماديت با حضور اعم ازحضور در نزد خود، يا نزد غير يكجا جمع نميشود». (همو: 1375/1417, 153)
علامه خود براي توضيح عدم قابليت حضور ماده، در تعليقات اسفار اربعه، اينگونه نوشته است: «همانا ماده و همچنين ماديات كه عبارت از اجسام و جسمانيات باشند، به ذات خودشان از حضور خودداريميكنند, پس در مقام ذات، نه عالم هستند و نه معلوم، پس سرايت علم در جميع موجودات و اينكه اجسامو جسمانيات عالم هستند، به معناي اين است كه صورتهاي مثالي و عقلي آنها ـ كه كمال فعليشان است ـ به خودشانو غيرشان عالم است، و معناي علم به آنها، علم به صورتهاي مثالي و عقلي آنهاست؛ يعني خودشان نه عالماند و نهمعلوم». (صدرالمتألهين: 1341/1383, 7/153)
سخن ملاصدرا
اينگونه تحليل و اشكال، كه علامه آنرا مطرح كرده, برگرفته از نوشتهها و مباني معرفتشناسيخود ملاصدراست. در جاييكه در رابطه با عدم حضور و اثبات عالم ماده اينگونه مينويسد: «نوع سوم وجود، وجود ناقص است، و آن هم عالم صورتهايي است كه بر مادهها استوار بوده و به آن تعلّق دارد، صورتهايي كهحسياند، و اما خود مادههاي جسمي كه متعدّد و با حالات دگرگون محقّق ميشوند، به دليل غرق بودن در عدمها، امكانها و ظلمتها، اهليت براي معلوم واقع شدن ندارد، و نيز دليل خاطر واقع شدن اسم وجود براي آنها نظير زمانو حركت است، ـ و بنابه تحقيق ما كه گفتيم بر هيچ يك از آن دو وجودي نيست مگر در آن واحد، و آن هم خودش بالقوه است و هر چيزي كه وجود نداشته باشد شخصي برايش نيست مگر در آنِ واحد ـ كه آنها اجسام و جسمانيات مادي هستند كه داراي سيلان و زوال در آن واحد بوده، حدوثشان مختص به همان آن است و اطلاق وجود براي آنها نوعي مجازگويي و تشبيه است ...». (صدرالمتألهين: همان, 3/501)



نقل قول
