مادر پیر مرا نکته ای زیبا گفتهرچه شب بامن زیست از بد دنیا گفت
گفت پروانه مشو که به سرگردانیلای انگشت کتاب سالها می مانی
فکر طاووس مباش که به عیبت خیزندوزچه کژدم نشوی که زتو بگریزند
گرشوی شعله شمع ازتو می پرهیزندشمع 1 ورشوی اشک به چشم زیرپایت ریزند
زندگی آینه نیست که دراو مینگریزندگی خاک رهست که براومیگذری
گرچه غم همره توست دل به اندوه مبندهمچون خم حافظ باش چون خم حافظ باش
خون به دل باش وبخند
نه زمین باش نه خاک که توراخاک کنندوانگهی ذهن توراپرزمرداب کنند
آسمان باش که خلق به نگاهت بخرندوزپی دیدن توسربه بالاببرند
![]()





لای انگشت کتاب سالها می مانی
وزچه کژدم نشوی که زتو بگریزند
زندگی خاک رهست که براومیگذری
همچون خم حافظ باش چون خم حافظ باش
خون به دل باش وبخند
وانگهی ذهن توراپرزمرداب کنند
وزپی دیدن توسربه بالاببرند


نقل قول
