زیر لب حمد و ثنای الهی می گفتم و می دیدم که کار از کار گذشته و این فرزندمان نیز به سرنوشتی همانند فرزند اولمان دچار شده و دکتر بردن هم دردی از ما دوا نخواهد کرد.
دل همسرم را نشکستم، سریع ماشینی دربست گرفتم و به راه افتادیم. از همسرم خواستم در حد امکان بر خودش مسلط باشد و در گریه و زاری عنان اختیار از کف ندهد.
کودک را در پتویی پیچیده به حالت عادی در آغوش گرفته بودم. مادرش هم که کنار من نشسته بود چشم از او بر نمی داشت و با بغض خفته فقط دندان به هم می فشرد و اشک از چشمانش سرازیر بود. به نظر هنوز ته دلش امید داشت که دکتر و بیمارستان کاری کند که کودکش دوباره بخندد و ...
که ناگهان صدای من ؛ محاسباتش را به هم ریخت.
- آقا! «حرم» نگه دار! پیاده می شیم.
- علی حیدر! حرم برای چی؟
جواب خانمم را ندادم و پول را دادم و پیاده شدم. او هم به ناچار ؛ نگران و درمانده ؛ هاج و واج به دنبال من راه افتاد.
همین که گفتم السلام علیک یا اباعبدالله یه وقت دیدم صدای گریه کودکم بلند شد. به آرامی او را در آغوش گرفتم و در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود زیارت را ادامه دادم
بچه در بغل و مادرش گریان و نالان از پشت سر به آستانه ورودی حرم حضرت معصومه علیهاالسلام رسیدم. بوسه ای بر در زدم و با سلامی بر آن بانو وارد حرم شدم. با دلی از همه جا بریده خود را در محضر حضرتش احساس می کردم و امیدی جز به کرمش نداشتم. رفتم ایوان طلا.
احساس کردم زمان از حرکت ایستاده و دیگر صدایی به گوش نمی رسد. من هستم و این بارگاه. در همان حیاط رو به ضریح حضرت روی زمین نشستم و کودکم را روی زمین گذاشتم. زیارت عاشواریی که همیشه همراهم بود را از جیبم خارج کردم و برای عرض توسل به حضرت معصومه و اهل بیت علیهم السلام به یاد مصایب کربلا با دلی شکسته و ناامید از هر جای دگر ، آرام شروع به خواندن زیارت عاشورا کردم.
- بسم الله الرحمن الرحیم . السلام علیک یا ابا عبدالله
همین که گفتم السلام علیک یا اباعبدالله یه وقت دیدم صدای گریه کودکم بلند شد. به آرامی او را در آغوش گرفتم و در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود زیارت را ادامه دادم. در بین زیارت دیدم که کبودی چهره در حال از بین رفتن است. تا آخر زیارت را خواندم. دیگر از کبودی صورت و وضع غیر عادی خبری نبود؛ اما هنوز بچه چشم باز نکرده بود.
زیارت که تمام شد به همسرم گفتم شما همین جا باشید من الان بر می گردم. داخل حرم شدم و از حضرت معصومه سلام الله علیها برای این عنایتی که به اذن الله در حق ما کرده بود تشکر کردم. همین که کودکم را نزدیک ضریح بردم دیدم چشمانش را باز کرد و نگاهی به ضریح انداخت. اگر اشتباه نکنم او هم از حضرت معصومه تشکر کرد.
امید پیشگر
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان