امتداد راه زینب علیهاالسلام
با گوشه آستین که عرق پیشانی اش را پاک می کرد، نگاه خسته اش به ساعت افتاد.
نیمه شب بود.
ناگهان به یادش افتاد یک ساعت از پایان ساعت کاری اش گذشته است.
گره آخر را که بر روی زخم پیرمرد زد، حس کرد دیگر نمی تواند سرپا بایستد.
پلک های نیمه بازش افتاد به کاغذ کوچک روی دیوار:
«پرستاری، امتداد راه زینب کبراست».
ناگهان گرمایی امیدبخش را در دل احساس کرد.
گویا جان تازه ای گرفته بود.
آهسته از جایش بلند شد، دیگر اثری از خستگی در چهره اش نبود.
روح اللّه حبیبیان






نقل قول
