معرفت انسانشناسي، معرفت خاصي است كه هر چند هدف كلي آن شبيه فلسفه و جامعهشناسي است، ولي نوع معرفتي كه به آن دست مييابد، نوع خاصي است كه ويژگي آن را فقط در مطالعات انسانشناسي ميتوان تحصيل كرد. در صورت لزوم ميتوان انواع معرفت را به طور كامل ذكر كرد، اما در اينجا فقط به چند مورد اشارهاي گذرا خواهيم داشت.
ما در انسانشناسي نهتنها جامعه خود را ميشناسيم و از جوامع ديگر اطلاع پيدا كنيم بلكه به احوال گذشتگان و شيوه زندگي آنها واقف ميشويم و سرچشمه آداب و رسوم و اعتقادات را در جوامع بشري ميشناسيم و با سرچشمه تمدن و خط سير فرهنگها و تمدنهاي مختلف آشنا ميشويم.
از سويي شناخت انسان ـ يعني شناخت خويشتن كلي ـ از صفات و خصوصيات انساني است. هنوز امكانات بسياري در شناخت صفات و ويژگيهاي انسان موجود است كه براي درك بهتر از خويشتن و شناخت تواناييهاي او براي راهنمايي و انتخاب راه آينده (اينكه به كجا خواهد رفت و چگونه به آنجا خواهد رسيد) و نيز در پيشرفت انسانيت به او كمك خواهد كرد.
بنابراين، انسانشناسي مانند ساير رشتههاي علوم، نه تنها باعث ارضاي فهم آدمي ميشود، بلكه هدفهاي بهتري نيز براي بشر دربر دارد. با شناخت انسان و جامعه او قادر خواهيم بود مسائل خاص او را نيز درك كرده و با مسائل مربوط و مشكلات ناشي از زندگي اجتماعي آشنا شده و حتي با آنان مبارزه كنيم. دانش انسانشناسي داراي جوابهاي كمّي ميباشد ولي روشنايي و تابشي كه از حقيقت و منطق بر بسياري از سؤالات ميتابد، جوابهاي كيفي نيز به آدمي ميدهد، براي مثال: آيا يك رفتار كلي براي بشريت وجود دارد؟ آيا وجود خانواده ضروري است؟ آيا يك سيستم خويشاوندي در جامعه مورد نياز است؟ آيا روشهاي بهتري براي پيشرفت تفكر مردم يا پرورش كودكان وجود دارد؟ آيا روش بهتري از اسلوبهاي كنوني استفاده از منابع طبيعي و محيط زيست كه در اين دوره شاهد آن هستيم وجود دارد؟ آيا صفات و ارزشهاي انساني و نظارت در سيستمهاي اجتماعي جوامع مختلف يكسان است تا بتوان از آن يك مجموعه قانون جهاني و عمومي به وجود آورد؟ آيا غريزه اوليه براي ايجاد قلمروهاي ديكتاتوري وجود دارد يا عامل پرقدرتي، رسيدن به اين اهداف را غيرممكن ميسازد؟ آيا خشونت در همه جا وجود دارد؟ آيا جنگ يك پديده طبيعتي است؟ روزي كه بشر قادر شود كرات ديگر را تحت استعمار و سيطره خود درآورد، كدام يك از تجربهها و يا قوانيني را كه در نتيجه دوميليون سال زندگي ـ از عصر يخبندان تا دوره كنوني ـ به دست آورده است، بايد با خود به آنجا برد؟
انسانشناسان اطلاعاتي كلي درباره اينكه انسان اوليه چگونه بوده است و چگونه زندگي ميكرده است (حتي افكار آنچه خلق و ابداع كردهاند و مذهب و اعتقادات آنها را) به دست آورده و مشخص ساختهاند. آيا بايستي در آينده منتظر تغيير و تحول در قدرت فيزيكي بشر و يا سيماي قدرت فكري او باشيم؟ آيا بشر در حال حاضر از نظر بيولوژي كامل است و از نظر تكامل به حد نهايي خود رسيده است؟ اصولاً انسان چيست؟ آيا آن طوري كه گروهي از جانورشناسان گفتهاند يك ميمون انساننما است؟ چه چيزي باعث شد كه او را از دنياي حيوانات جدا سازند؟ آيا به دليل اين بود كه از ابزار استفاده ميكرد؟ يا به دليل توسعه و رشد قدرت تكلم؟ يا به دليل تمايل او نسبت به مذهب؟ يا به دليل حسن كنجكاويش؟
همه اينها مطالبي است كه تخصصهاي مختلف انسانشناسي ميخواهد به آن پاسخ دهد، امّا اينگونه نيست كه ادعا كنيم تنها متخصصين دانش انسانشناسي هستند كه در پژوهشهاي خود جواب اين پرسشها را پيدا كردهاند، يا اينكه مدعي شويم علم انسانشناسي، پاسخهاي قاطع براي اين سؤالات پيشبيني نموده است، امّا ميتوانيم بگوييم تمامي اين سؤالات پايه اوليه علم انسانشناسي را تشكيل ميدهد و بعلاوه، پيدا كردن پاسخهاي قانع كننده براي اينگونه پرسشها بدون مطالعه انسانشناسي غيرممكن است و كمك و ارتباط دانش انسانشناسي در تحقق اهداف عمده درباره رفتار و ماهيت انسان را ميتوان با توسعه و رشد آن به عنوان يك نظام دانشگاهي كه هنوز در نخستين گامهاي آن هستيم، مشاهده كرد.
بعلاوه، روش و مفهوم دانش انسانشناسي، اثر قابل توجهي بر علوم طبيعي ـ بيولوژي و ساير رشتههاي علوم انساني مانند: روانكاوي و روانشناسي، سيستمهاي بازرگاني و نظام سياسي بر جاي گذاشته است، علاوه بر اينكه، مفاهيمي از قبيل فرهنگ ابتدايي، نسبيت فرهنگي، روش مقايسهاي، شوك يا ضربه فرهنگي و تهاجم فرهنگي، مدت زيادي نيست كه در حيطه قلمرو انسانشناسي شناخته شدهاند.






نقل قول
