نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 90

موضوع: یک جرعه کوثر

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    تاریخ عضویت
    March 2011
    شماره عضویت
    1889
    نوشته
    31,866
    صلوات
    3655
    دلنوشته
    20
    3
    تشکر
    54,378
    مورد تشکر
    92,614 در 31,346
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض

    غریبانه



    دوستش داشتم، ناخودآگاه دوستش داشتم، بي‌آن‌که بدانم براي چه.


    هربار از کنارش رد مي‌شدم، قلبم توي سينه به درد مي‌آمد.
    نبضم تندتر مي‌زد. نمي‌دانستم چرا؟

    نمي‌ دانستم چه چيز ميان من و اوست؛
    تنها مي‌دانستم اشتياقي غريب مرا به سمت او مي‌ کشاند،
    اشتياقي گنگ که ازسرچشمة آن هيچ نمي‌دانستم.

    ميان کوچه بود، تکيه به يکي از ديوارهاي قديمي محل.
    با آن سادگي، عجيب‌ميان هم‌نوعان آهني‌اش دوام آورده بود.

    بعضي‌ها انگار با اکراه از کنارش رد مي‌شدند، چپ چپ نگاهش مي‌کردند؛
    من اما بي‌تاب براي يک لحظه گذر از مقابلش بودم، بي‌تاب سادگي غريبانه‌اش،
    غريبانه ... غريبانه ...

    چقدر اين صفت برازندة او بود.
    چقدر اين غربت، در آن نماي چوبي آشنا بود؛
    آشناي غريب. انگار آن دورها، خاطره‌اي، حادثه‌اي ...
    نمي‌دانم يک چيزي با او در ارتباط بود.

    چيزي که بيش‌تر از همه، تداعي غربتش عذابم مي‌داد، چيزي که با ورود
    به آن کوچه و نزديک به او، ساية محوش را روي ذهنم مي‌انداخت.

    با من بود، جدا نبود از من.
    آن شب توي صفحة تلويزيون بود که ديدمش، ميان شعله‌هايي که دورش را
    گرفته بودند، خودش بود و غريب‌تر از خودش. خودش بود و آشناتر از آن که بود.

    شعله‌ها زبانه مي‌کشيدند، مي‌سوخت و هم‌چنان ايستاده بود، همه‌جا پر از
    شکوفه‌هاي ياس بود، پر از شکوفه‌هاي خوني ياس.

    سواران سرخ پوش، شمشير به دست، ياس‌ها را لگدمال مي‌کردند.
    نمي‌خواست بگذارد ياس‌ها بيش‌تر از اين لگدمال شوند.

    نمي‌خواست حتي دستي به گوشة آن چادر برسد.
    داشت مي‌سوخت؛ غريبانه داشت مي‌سوخت، غريبانه ... غريبانه ... بلند شدم. پا به کوچه گذاشتم. نمي‌دانستم چه مي‌کنم؛ فقط مي‌دانستم که بايد بروم. از خيابان‌ها انگار فقط آن‌را که به او منتهي مي‌شد مي‌شناختم. تنها تصوير ذهنم او بود و آن يکي که خودش بود و نبود، آن يکي که ميان شعله‌ها ... از خيابان‌ها گذشتم؛ از آدم‌ها، ماشين‌ها، ساختمان‌ها ... و از آن کوچه، ... نبود.
    ميان کوچه تکيه به ديوار قديمي نبود. هرجا که ديدم نبود. با آن سکوت هميشگي‌اش نبود. با آن سادگي غريبانه‌اش نبود، تنها سرو صداي بلدزري مي‌‌آمد که پشت ديوار قديمي همه چيز را آوار مي‌کرد داشت ويرانم مي‌کرد. نيش‌خند درهاي آهني که شقيقه‌هايم را به درد آورده بود؛ ويرانم کرده بود.



    امضاء

    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi