آن چه قدّ است و چه خدّ است و چه خال است و چه خط مسلم و کافر، زبان در مدح و تحسین تو شد
(دیوان اشعار، آیت الله حسن زاده آملی، ص 59چاپ اول، مرکز نشر فرهنگی رجاء)
در این چند بیت، کلمات صید، کمند، زلف، مشکین، حلقه در گوش، کف، قد، خد، خال، خط، مرغ سحر، طائر، پروین و پای به کار رفته است و هیچکدام به معنای متعارف در بین مردم نیستند و آیت الله حسن زاده آملی را همه علماء به خوبی می شناسند. بنابراین نمیتوان این اشعار را به ظاهر حمل کرد.
علامه طباطبایی نویسنده تفسیر المیزان از علمای بزرگ عصر حاضر است و در اعتقاد و ایمان او کسی تردید ندارد. اواستادبسیاری از بزرگان عصر ما است. ایشان در ابیاتی چنین میگوید:
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برون انداز این جرگه هشیارها
(تماشاگه راز، ص121)
شیخ بهایی از علمای بزرگ جهان شیعه است. در پاکی جان و مقامات علمی او کسی تردید ندارد. ایشان در ضمن اشعاری، کلمات زیادی به کار برده که امکان ندارد آن کلمات را به معنای متعارف گرفت، گرچه افراد ناآگاه آن کلمات را به معنای متعارف حمل میکنند. شیخ بهایی می گوید :
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
بیوفا نگار من، میکند به کار من
خنده های زیر لب ،عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما
کافر ره عشقم من کجا مسلمانی ما
زدوست غیر از دوست مقصدی نمیخواهیم
جور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
زاهدی به میخانه سرخ روی میدیدم
گفتمش مبارک باد ارمنی – مسلمانی
خانه دل ما را از کرم عمارت کن
پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی
(تماشاگه راز، ص 121)
کلمات به کار رفته در این ابیات، به یقین به معنای متعارف به کار نرفته است. پس نمیتوان با این کلمات به عقیده باطنی استدلال کرد. «مغربی» در اول دیوان خود میگوید:
اگر بینی در این دیوان اشعار
خرابات و خراباتی و خمّار
بت و زُنّار و تسبیح و چلیپا
مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان
خروش بربط و آواز مستان}
می و میخانه و رند خرابات
حریف و ساقی و نرد و مناجات
نوای ارغنون و ناله نی
صبوح و مجلس و جام پیاپی
خم و جام و سبوی میفروشی
حریفی کردن اندر باده نوشی
زمسجد سوی میخانه دویدن
در آنجا مدتی چند آرمیدن
گرو کردن پیاله ی خویشتن را
نهادن بر سر مِی جان و تن را
گل و گلزار و سرو و باغ و لاله
حدیث شبنم و باران ژاله
خط و خال و قد و بالا و ابرو
عذار و عارض و رخسار و گیسو
لب و دندان و چشم شوخ سرمست
سر و پا و میان و پنجه و دست
مشو زنهار از این گفتار در تاب
برو مقصود از آن گفتار دریاب
مپیچ اندر سر و پای عبادت
اگر هستی ز ارباب اشارت
نظر را نغز کن تا نغز بینی
گذر از پولت کن تا مغز بینی
کجا گردی ز ارباب سرائر
نظر گر بر نداری از ظواهر
چو هر یک را از این الفاظ جانی است
به زیر هر یک از اینها جهانی است
تو جانش را طلب، از جسم بگذر
مُسمّا جوی باش از اسم بگذر
فرو نگذار چیزی از دقایق
که تا باشی زاصحاب حقایق
(تماشاگه راز، ص 118)







نقل قول
