البته خیلی ما را در جریان کارهای مستندسازی‌اش نمی‌گذاشت.
از سفرهای سوریه‌اش هم من و مادرش اطلاعی نداشتیم.
حتی سفر کربلا هم به همین صورت رفت.

می‌خواست طوری کربلا برود که کسی متوجه نشود.
آن موقع هنوز مجرد بود. هفت هشت سال پیش بود.
دختر خاله‌اش اتفاقی او را سر مرز دید و مچش را گرفته که کجا می‌روی؟
او هم گفته بود کربلا. دختر خاله‌اش گفته بود پدر و مادرت که خبر ندارند؟

ما خبر نداشتیم؟ اما هادی نمی‌خواست شلوغ کرده و به همه بگوید.
یک مرتبه رفت و فقط به من زنگ زد و گفت که من دارم می‌روم کربلا.
سوغات هم هیچ چیز نخرید. مادرش مجبور شد هرچه در صندوق داشته
به عنوان سوغات درآورد. چون انتخابش اسلام بود
ما هم خوشحال بودیم و چون مسیرش درست بود،
مشکلی نداشتیم و قبولش داشتیم.