نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: بهشت زهرا (س)، قطعه‌ی 24 ردیف 43

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اهل بیت علیهم السلام
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    21,145
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    45,384
    مورد تشکر
    50,634 در 16,255
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    بهشت زهرا (س)، قطعه‌ی 24 ردیف 43


    بهشت زهرا (س)، قطعه‌ی 24 ردیف 43


    چند ماهی می شد که داوطلبانه رفته بود خدمت. آره داوطلبانه. از بس عاشق خدمت به انقلاب و مملکتش بود.
    چه اون روزایی که تا شب، توی کوچه و خیابونای "تهران نو" برای به ثمر رسوندن انقلاب اسلامی می دوید و تلاش می کرد، چه اون شبایی که تا صبح توی سنگرا و محله های شهر، نگهبانی می داد تا ساواکی ها و ضد انقلابا، مزاحم مردم نشن و به کشور و انقلاب نوپای اسلامیش ضربه نزنند.
    داوطلب بود. داوطلب داوطلب.



    همیشه سینه اش سپر بود. حتی وقتی مادرش، نصفه های شب، کوکو یا کتلت لای نون می ذاشت تا مصطفای گلش، با همرزماش توی سنگر بخورند و نازش رو می کشید که:
    - مصطفی جون، خودت می دونی که این ساواکیا و شاه پرستا خیلی وحشی هستند. خیلی مواظب خودت باش. اصلا تو که دو سه شبه نخوابیدی، بیا استراحت بکن. بچه محل ها هستند و جای تو سنگر رو پر می کنند.

    فاصله‌ی ابروهای پر و مشکی به هم پیوسته اش کم تر می شد و مثلا به مامانش اخم می کرد و با دل خوری می گفت:

    - آخه مامان جون، چرا شما این قدر من رو لوس می کنید. خودتون که بهتر می دونید ما این انقلاب رو مفت به دست نیاوردیم که حالا بریم راحت بگیریم توی جای گرم و نرم بخوابیم و ولش نیم به امان خدا. اگه ما نتونیم ازش مواظبت کنیم، خدا هم ما رو ول می کنه. اون وقت ...
    و می پرید چهره‌ی مضطرب و اشک آلود مادر را می بوسید و در حالی که به طرف سر کوچه می دوید، فریاد می زد:
    - باشه مامان جون. به روی چشم. مواظب خودم هستم. اصلا جاهای خطرناک نمی رم.
    ولی مادر می دانست.

    جوون بود. 19 سال بیشتر سنش نمی شد. سرباز بود. نه از اونایی که اون قدر فرار می کردند تا دژبان بیاد دم خونه و با دستبند ببردشون سر خدمت.
    از شانس خوبش!
    نه. برای اون شانس بد بود. شاید برای عافیت طلب ها و بزدلا، شانس خوب بود، ولی اون حالش گرفته شد. اون از شانس بدش می دونست که، افتاده بود تهران و وزارت دفاع توی دفتر وزیر خدمت می کرد.
    اصلا اون نیومده بود سربازی که توی جای امن خدمتش رو بگذرونه.




    امضاء

  2. تشكرها 2

    Naser (30-05-2010), parsa (31-05-2010)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi