نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: خاطرات تلخ يک دختر 19 ساله ((قابل توجه دختران جوان ))

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    April 2010
    شماره عضویت
    330
    نوشته
    515
    تشکر
    394
    مورد تشکر
    810 در 359
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    خاطرات تلخ يک دختر 19 ساله ((قابل توجه دختران جوان ))

    هو الباقی

    خاطره دختر 19 ساله:من حالا يک هروئيني کثيف و آلوده دامن هستم


    0 ( این نوشته نقل قول شده است )

    دختري نوزده ساله هستم که نقطه انحراف من از بي تقوايي و بي عقلي و چشم چراني شروع شد که سرانجام آن بسي زندگي تلخ و ناگوار بود.

    تابستان سال ?? بود که بيچارگي من شروع شد و در دام شيطان افتادم و به طوري غوطه ور شدم که نتوانستم خود را نجات دهم.

    در آن سال به سفر شمال رفته بوديم مثل پرنده اي آزاد بودم و همانند برخي از دختران بي بند و بار چشم در جستجوي چشمي بود که با محبت به من نگاه کند.

    در يک مهماني جواني نظرم را به خود جلب کرد من دايم به او نگاه مي کردم او هم مرتب چشم به من دوخته بود. فرصت را از دست نداده و آشنايي با من شروع شد و من با همين آشنايي پنهاني، زندگي آينده ام را تباه نمودمو چند روزي از دوستي ما نگذشته بود او به گونه اي باور نکردني اعتماد و اطمينان مرا جلب کرده بود و به طوري وابسته او شده بودم که اگر دقيقه اي از او دور بودم مي خواستم برايش بميرم.

    بعد از ظهر يک روز داغ که با هم قدم مي زديم، از بي خوابيهاي شبانه ام که بر اثر هيجانات خيال بود. براي او حرف زدم و او با مهرباني بسيار گوش داد. وقتي سخنانم تمام شد، چند قرص سفيد از جيبش در آورد و با لحن بي تفاوتي گفت:
    من هم گاهي دچار بي خوابي ميشوم، اما اين قرصها نجاتم مي دهد. سپس چند قرص در دست من گذاشت و خواست که امتحان کنم. شباهنگام که دوباره بي خوابي به سرم زد يکي از قرصها را خوردم و اين آغاز اعتياد من بود.

    بعد از آن به تهران آمديم و دوستي من و او که خيال مي کردم فرشته اي است همچنان ادامه داشت. شبي در تهران بوديم، او سيگاري آتش زد و به من داد که با زبان کشيدنش خود را بر فراز ابرهاي آسمان ديدم وقتي به خود آمدم دامن عفتم را آلوده يافتم ديگر تمام شده بود.

    من دروازه هاي سعادت را به روي خود بسته و گرفتار شده بودم. چرا خلاصه نکنم من حالا يک هروئيني کثيف و آلوده دامن هستم. اکنون براي اندکي هروئين، ننگ خود فروشي را به تن تباه شده ام زده ام.

    اين نامه را براي جلب ترحم و دلسوزي شما ننوشتم زيرا خود را لايق آن نميدانم اما مي خواهم دختران ساده لوح مثل من صدايم را بشنوند و قصه زندگي ويران شده ام را بخوانند.

    اما هرگز برايم اشک نريزند. من حتي لياقت غمخواري را هم ندارم، و مي خواهم به آنها بگويم که چشم خويش را پاک نگه دارند. و از معاشرتهاي ناسالم بپرهيزند و از جاده عفاف و پرهيزگاري دور نروند که به جنگان شيطانهاي انسان نما گرفتار خواهند شد.

    منبع: http://rasekhoon.wordpress.com/2009/09/18/rasekhoon-35/
    نویسنده: MaSoOmI


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi