آنجا را نگاه کن! آن جوان که به سوی پیامبر میآید، عَبّاد است. او یکی از شجاعترین یاران پیامبر است و پیامبر به او علاقه زیادی دارد. او دوست دارد جانش را در راه اسلام فدا کند.17
فکر میکنم که پیامبر میخواهد مأموریّت مهمّی را به او بدهد. پیامبر رو به عَبّاد میکند و از او میخواهد تا همراه دو نفر از دوستانش به سوی سرزمین خیبر حرکت کنند و موقعیّت دشمن را شناسایی کنند واگر خبر تازهای به دست آوردند سریع گزارش دهند.
عَبّاد دو نفر از دوستانش را که این سرزمین را مثل کفِ دست خود میشناسند انتخاب میکند و به سوی خیبر حرکت میکند.
ــ چرا اینجا ایستادهای و مرا نگاه میکنی؟ باید دنبال عَبّاد برویم!
ــ خیلی خوب، سوار اسبت شو و بیا.
با هم در دل بیابان به پیش میتازیم و خود را به عَبّاد میرسانیم. ساعتی میگذرد، نصف روز است که در راه هستیم. هم تشنهایم هم گرسنه!
در آنجا چند درخت میبینم. حتماً در آنجا آب هست. خدا کند عَبّاد دستور توقف بدهد.
خدا را شکر! عَبّاد تصمیم گرفته در اینجا استراحت کوتاهی بکند. نماز ظهر نزدیک است.
سریع وضو میگیریم و پشت سر عَبّاد نماز میخوانیم. بعد از نماز سفره مختصری پهن میشود. نان و خرما ناهار امروز ماست!
نسیم میوزد و آرامشِ صحرا تو را به فکر فرو برده است.
ناگهان عَبّاد از جا برمیخیزد، سریع سوار اسب میشود و شمشیر از غلاف برمیکشد. یاران او هم به سرعت به دنبال او میروند. چه خبر شده است؟
تو نگاهی به دور دست میکنی. میگویی: آنجا را نگاه کن! آن سوار را میبینی که دارد فرار میکند؟
آری، حق با توست. عَبّاد به دنبال آن سوار به پیش میتازد. آیا موفّق خواهد شد به او برسد؟
شمشیر در دست عَبّاد و یارانش میچرخد، چرا عَبّاد میخواهد آن سوار را دستگیر کند؟ مگر او چه کرده است؟
سرانجام عَبّاد موفّق میشود؛ او را دستگیر کرده و به این سو میآورد







نقل قول
