نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 32

موضوع: سرزمین یاس{همان سرزمینِ که برای همیشه زنده و جاوید است}

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #21

    عنوان کاربر
    مديرکل سايت
    تاریخ عضویت
    August 2009
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    111,493
    صلوات
    32803
    دلنوشته
    77
    تقدیم به مادرم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
    تشکر
    79,636
    مورد تشکر
    206,231 در 64,523
    وبلاگ
    243
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض






    صدایی مرا از خواب بیدار می‌کند: «ای قوم غَطَفان! بیدار شوید! به قبیله ما حمله شده است، زنان و دختران ما را اسیر کردند، اموال ما را به غارت بردند! بشتابید خانواده خود را نجات دهید!».

    چه خبر شده است؟ هنوز هوا تاریک است. چند ساعت دیگر تا صبح باقی است. جنگجویان غَطَفان سریع برمی‌خیزند و آماده حرکت می‌شوند. تا چشم به هم بزنی همه سوار اسب‌ها شده‌اند و به سوی قبیله خود حرکت می‌کنند.

    آیا لشکر اسلام به قبیله آنها حمله کرده است. خیلی بعید است.

    پیامبر هیچ گاه شب به دشمن حمله نمی‌کند. پس چه خبر شده است؟

    شاید یکی از قبیله‌های دیگر به آنها حمله کرده باشد. وقتی آنها زنان و کودکان و اموال خود را بدون هیچ نیروی دفاعی باقی گذاشتند و به اینجا آمدند باید پیش بینی می‌کردند که دشمن به طمع مال و ناموسشان به قبیله آنها حمله کند.

    اکنون با خیال راحت از مخفیگاه خود خارج می‌شوم. خوب است این خبر را برای لشکر اسلام ببرم.

    وقتی به اردوگاه می‌رسم می‌فهمم که همه خوشحال هستند، آنها از فرار کردن قبیله غَطَفان با خبر هستند و خدا را شکر می‌کنند. این کار خدا بود که آنها را از این سرزمین فراری داد.30 * * * هوا کاملاً روشن شده است. روز دوّمی است که ما در سرزمین خیبر هستیم.

    پیامبر نیروهای خود را آماده می‌کند و همه مسلمانان در ستون‌های منظّم قرار می‌گیرند.

    نمی‌دانم آیا خبر رفتن قبیله غَطَفان به یهودیان رسیده است یا نه؟ حتماً نگهبانانی که بالای قلعه‌ها هستند متوجّه جای خالی آنها شده‌اند.

    باید صبر کنیم ببینیم، برای جنگ به بیرون از قلعه خواهند آمد یا نه؟

    ساعتی می‌گذرد، هنوز هیچ خبری نیست. جنگجویان یهود نمی‌خواهند از قلعه‌ها بیرون بیایند.

    آنجا را نگاه کن! درب قلعه باز می‌شود و گلّه گوسفند همراه با همان چوپان سیاه‌پوست بیرون می‌آید و درب قلعه بسته می‌شود. گویا یهودیان یقین دارند که پیامبر هرگز این گوسفندها را غارت نخواهد کرد. گلّه گوسفند از کنار ما عبور می‌کند و به سوی چراگاه می‌رود.

    چند روز می‌گذرد، یهودیان فعلاً خیال جنگ ندارند و درون قلعه‌های خود پناه گرفته‌اند. آذوقه و غذا در لشکر اسلام رو به اتمام است. در این فصل زمستان چیزی جز علف برای خوردن پیدا نمی‌شود. بعضی از افراد به خاطر خوردن علف‌ها دچار بیماری شده‌اند.

    هر روز صبح گلّه گوسفند از کنار ما عبور می‌کند و ما با گرسنگی به آنها نگاه می‌کنیم. ما برای جنگیدن، نیاز به غذای مقوّی داریم؛ امّا هیچ کس به آن گوسفندان، دست درازی نمی‌کند.31

    گروهی خدمت پیامبر می‌رسند، و از او می‌خواهند برای آذوقه و غذای لشکر اسلام فکری بکند. اگر این طور پیش برود تا چند روز همه قدرت خود را از دست خواهیم داد. با ضعف و گرسنگی نمی‌توان به جنگ یهودیان رفت






    امضاء








    *******************************

    سکوت
    خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت

    *******************************
    و قسم به حقارتِ واژه و شکوه سکوت،
    که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست...

    *******************************






  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi