نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 163

موضوع: بامداد خمار * کتابی زیبا و اثر گذار برای جوانان بی‌تجربه *

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    October 2010
    شماره عضویت
    10294
    نوشته
    16,677
    صلوات
    626
    دلنوشته
    6
    یا صاحب الصلوات ادرکنی
    تشکر
    13,374
    مورد تشکر
    14,509 در 4,741
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    صبح روی ایوان مشرف به استخر همگی دور هم صبحانه خوردیم. باز همان شور و حال و برو بپا برپا بود. آفتاب پهن شده بود که عمو جان و آقا جانم که قدمی در باغ زده و برگشته بودند وارد ساختمان شدند و به یکی از اتاق ها رفتند تا به قول زن عمو در مورد کارهای املاک خود با هم صحبت کنند. منصور که تا آن لحظه همان جا می پلکید و بعد روی تخت نشسته روزنامۀ کهنه ای را می خواند، روزنامه را زمین گذاشت و یک راست به طرف من آمد و خطاب به مادرم گفت: -خانم عمو جان، قرار بود امروز من آهو و خرگوش ها را نشان محبوبه بدهم. اجازه می دهید با من بیاید؟

    انگار از قبل اجازه شخص مرا هم تحصیل کرده بود. انگار که من هم مشتاق همراهی با او بودم. یک کلمه از من که سر به زیر انداخته بودم و به دست هایم نگاه می کردم، نظر نخواست. مادرم گفت:-پس چرا نشسته ای محبوبه؟ بلند شو، آقا منصور منتظر هستند.دست بردم تا چادرم را بردارم و سرم کنم. زن عمو گفت:-وا، مادر جان چادر لازم نیست. توی باغ که نامحرم نیست. منصور هم پسر عمویت است. عقد پسرعمو و دخترعمو را هم در آسمان ها بسته اند.من سرخ شدم. نه از خجالت، بلکه از سر خشم. دستی دستی داشتند مرا سر سفره عقد می نشاندند.

    منصور نگاه تندی به مادرش کرد و پرخاشگرانه گفت:-خانم جان!دلم خنک شد. ولی مگر از رو می رفتند. زن عمو و خانم جان دوتایی زدند زیر خنده و غش غش کنان ریسه رفتند.انگار فرمانی محرمانه بچّه ها را از ورود به باغ و تعقیب ما برحذر کرده بود. فرمانی لازم الاجراء که شوخی بردار نبود. همه جا ساکت و خلوت بود. فقط سر و صدای گنجشک ها بود و هیاهوی نهری که از بریدگی دیوار ته باغ به درون سرازیر می شد.

    هوای شمیران مانند تهران گرم نبود. در این فصل سال خنکی مطبوعی داشت که با آرامش باغات بزرگ و سرسبز و جویبارهای پیچ در پیچ و خنک آن دست به دست هم می داد و به انسان لذّت بسیار می بخشید. تو گویی باغ بهشت است. در این باغ چند جریبی عمو چان، هر نوع درختی وجود داشت. در قسمتی درختان مو به داربست کشیده شده بودند، در قسمتی کوچک بلال کاشته بودند و ما بچه ها همیشه آفت این بلال ها بودیم. هرچه به انتهای باغ نزدیک تر می شدیم، به تعداد درختان میوه افزوده می شد درخت ها فشرده تر می شدند.

    درختان سیب و گلاب، درخت های گلابی که عمو جان به خصوص به آن ها افتخار می کرد و بعد هم بوی درختان گردو که من این قدر دوست داشتم.منصور آرام و ملایم شروع به صحبت کرد. من اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید. تنم از انجام کاری که قصد انجام آن را داشتم می لرزید. صد بار پشیمان می شدم و باز تصمیمم عوض می شد.منصور با ملایمت پرسید:-محبوبه، زن عمو با تو حرف زده اند؟خودم را به آن راه زدم:-راجع به چه؟خندۀ متینی کرد:-خوب می دانی راجع به چه.ساکت ماندم. با لحن ملایم مثل اینکه بخواهد بچه ای را ریشخند کند گفت:-هر کار دلت می خواهد بگو برایت می کنم. نمی خواهم فکر کنی همه چیز به میل من یا آقا جان و خانم جانم پیش می رود.

    اگر دلت بخواهد برایت خانۀ جدا می گیرم. نباید دست به سیاه و سفید بزنی. باید پیانو مشق کنی. برایت معلّم می گیرم. دلم می خواهد زبان فرانسه بخوانی…-من پیش آقا جانم زبان فرانسه خوانده ام.-خوب چه بهتر. پس تکمیلش می کنی. گلدوزی می کنی.

    دلم می خواهد فقط مهمانی بروی و یا از خانم های محترمه ای پذیرایی کنی. مهمان هایی مثل خودت. گرچه نه به وجاهت خودت.ناگهان دلم به حالش سوخت. او نسبت به من همان احساسی را داشت که من به رحیم نجّار داشتم.

    بازی مسخره ای بود. لبخند مهربانی زد و نگاه گرمش بر چهرۀ من گردش کرد. او مردی بود که اگر همسر خویش را دوست می داشت واقعاً می کوشید تا او را خوشبخت کند.






    امضاء


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi