نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: ماجراي زن پاک دامن و مردان هوس باز

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    همكار انجمن
    تاریخ عضویت
    March 2010
    شماره عضویت
    284
    نوشته
    14,176
    تشکر
    35,238
    مورد تشکر
    36,009 در 11,472
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض ماجراي زن پاک دامن و مردان هوس باز

    ماجراي زن پاک دامن و مردان هوس باز
    شيطان

    کلينى به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمدالصادق صلوات‏الله عليه روايت کرده است که:
    پادشاهى در ميان بنى‏اسرائيل بود، و آن پادشاه قاضيى داشت، و آن قاضى برادرى داشت که به صدق و صلاح موسوم بود. و آن برادر، زن صالحه‏اى داشت که از اولاد پيغمبران بود.
    و پادشاه شخصى را مى‏خواست که به کارى بفرستد. به قاضى گفت که: مرد قابل اعتمادي را طلب کن که به آن کار بفرستم. قاضى گفت که: کسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم.
    پس برادر خود را طلبيد و تکليف آن امر به او نمود. او ابا کرد و گفت: من زن خود را تنها نمى‏توانم گذاشت. قاضى بسيار تلاش و اصرار کرد. ناچار پذيرفت و گفت:

    اى برادر! من به هيچ چيز تعلق خاطر ندارم مگر همسرم، و خاطر من بسيار به او متعلق است. پس تو به جاي من مواظب او باش و به امور او برس، و کارهاى او را بساز تا من برگردم. قاضى قبول کرد و برادرش بيرون رفت. و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود.

    پس قاضى به مقتضاى وصيت برادر، مکرر به نزد آن زن مى‏آمد و از حوايج آن سؤال مى‏نمود و به کارهاى او اقدام مى‏نمود. و محبت آن زن بر او غالب شد و او را تکليف زنا کرد. آن زن امتناع و ابا کرد. قاضى سوگند خورد که: اگر قبول نمى‏کنى من به پادشاه مى‏گويم که اين زن زنا کرده است. گفت: آنچه مى‏خواهى بکن؛ من اين کار را قبول نخواهم کرد.

    قاضى به نزد پادشاه رفت و گفت: زن برادرم زنا کرده است و نزد من ثابت شده است. پادشاه گفت که: او را سنگسار کن. پس آمد به نزد زن، و گفت: پادشاه مرا امر کرده است که تو را سنگسار کنم. اگر قبول مى‏کنى مى‏گذرانم، و الا تو را سنگسار مى‏کنم. گفت: من اجابت تو نمى‏کنم؛ آنچه خواهى بکن.

    قاضى مردم را خبر کرد و آن زن را به صحرا برد و او را سنگسار کرد. تا وقتى که گمان کرد که او مرده است بازگشت. و در آن زن رمقى باقى مانده بود.
    چون شب شد حرکت کرد و از گود بيرون آمد و بر روى خود راه مى‏رفت و خود را مى‏کشيد تا به ديرى رسيد که در آنجا راهبي مى‏بود. بر در آن دير خوابيد تا صبح شد. و چون راهب در را گشود آن زن را ديد و از قصه او سؤال نمود. زن قصه خود را بازگفت.
    ديرانى بر او رحم کرد و او را به دير خود برد. و آن ديرانى پسر خردى داشت و غير آن فرزند نداشت، و مالى زياد داشت. پس ديرانى آن زن را مداوا کرد تا جراحت هاى او التيام يافت و فرزند خود را به او داد که تربيت کند. و آن ديرانى غلامى داشت که او را خدمت مى‏کرد. آن غلام عاشق آن زن شد و به او گفت: اگر به معاشرت من راضى نمى‏شوى جهد در کشتن تو مى‏کنم. گفت: آنچه خواهى بکن. اين امر ممکن نيست که از من صادر شود.
    گاه خداوند بندگانش را به سخت ترين آزمونها مي آزمايد و خوشا به حال کسي که
    صبر پيشه ميکند و خشم خدا را به رضايت مردم نميفروشد.
    پس آن غلام آمد و فرزند راهب را کشت و به نزد راهب آمد و گفت: اين زن زناکار را آوردى و فرزند خود را به او دادى، الحال فرزند تو را کشته است. ديرانى به نزد زن آمد و گفت: چرا چنين کردى؟ مى‏دانى که من به تو چه نيکي ها کردم؟ زن قصه خود را بازگفت. ديرانى گفت که: ديگر نفس من راضى نمى‏شود که تو در اين دير باشى. بيرون رو. و بيست درهم براى خرجى به او داد و در شب او را از دير بيرون کرد و گفت: اين زر را توشه کن، و خدا کارساز توست.
    آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسيد. ديد مردى را بر دار کشيده‏اند و هنوز زنده است. از سبب آن حال سؤال نمود، گفتند که: بيست درهم قرض دارد و نزد ما قاعده چنان است که هر که بيست درهم قرض دارد او را بر دار مى‏کشند و تا ادا نکند او را فرو نمى‏آرند. پس زن آن بيست درهم را داد و آن مرد را خلاص کرد. آن مرد گفت که: اى زن هيچ کس بر من مثل تو حق نعمت ندارد. مرا از مردن نجات دادى. هر جا که مى‏روى در خدمت تو مى‏آيم.
    پس همراه بيامدند تا به کنار دريا رسيدند. در کنار دريا کشتي ها بود و جمعى بودند که مى‏خواستند بر آن کشتي ها سوار شوند. مرد به آن زن گفت که: تو در اينجا توقف نما تا من بروم و براى اهل اين کشتي ها به مزد کار کنم و طعامى بگيرم و به نزد تو آورم. پس آن مرد به نزد اهل آن کشتي ها آمد و گفت: در اين کشتى شما چه متاع هست؟ گفتند: انواع متاع ها و جواهر. و اين کشتى ديگر خالى است که ما خود سوار مى‏شويم. گفت: قيمت اين متاع هاى شما چند مى‏شود؟ گفتند: بسيار مى‏شود؛ حسابش را نمى‏دانيم. گفت: من يک چيزى دارم که بهتر است از مجموع آنچه در کشتى شماست. گفتند:

    امضاء



    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …



  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi