او نیز چنین استدلال می کند: «من که می اندیشم پس هستم»، می دانم که هستی من نمی تواند مستقل باشد و خودم منشأ هستیم و کمالاتم باشم،زیرا:
اولاً - اگر چنین بود در من شک و نیاز نمی بود و خدا می بودم.
ثانیاً - چگونه من که عوارض را نمی توانم به خودم بدهم، چگونه هستی به خودبخشیده ام.
ثالثاً - اگر من خودم هستی بخشیده بودم باید بتوانم هستی خود را ادامه دهم و حال آنکه این قدرت را ندارم. بنابراین، وجود واحد دیگری است که منشأ وجود من است و آن یقیناً قائم به ذات و خداست.
«دکارت» در اثبات «جسم» نیز می گوید: با توجه به اینکه هر چه عقل به صورت متمایز درک کند، حق است؛ چون خدا در من ایجاد کرده است و من درک می کنم که بدن من برخلاف نفس، بُعد دارد، پس بدن جسمی است که غیر از نفس است ولی با آن مرتبط است.





نقل قول
