جوان بود؛ اما...
جوان بود؛ اما آهنگ خاوران داشت و به سوی چشمه خورشید، میشتافت. با ابرهای سیاه، ناسازگار بود و هرگز از خروش تُندرها نهراسید و مرعوب جاذبههای دروغین جهان مادّی نشد.
جوان زیبای حسین، چکاد پاکیها و خوبیها را فتح کرده بود و پرچم پیروزی را بر فراز آن برافراشت.
جلوه پیامبری
آرامش و وقار از همان نوجوانی در سیمای متفکر محمد صلیاللهعلیهوآله موج میزد. ابوطالب به قدری او را دوست داشت که همیشه میخواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد. در دوازده سالگی، عمویش، ابوطالب او را همراه خود برای سفر تجارتی به شام برد. در میانه سفر، ابوطالب به راهبی مسیحی به نام بُحَیرا برخورد. بحیرا هنگام دیدن محمد، از روی نشانههایی که در کتابهای مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت که این کودک، همان پیامبر آخرالزمان است. با این حال، برای اطمینان بیشتر، او را به لات و عزّی ـ دو بت از بتهای کافران مکه ـ سوگند داد که در آنچه از وی میپرسد، جز راست و درست بر زبانش نیاید. محمد با ناراحتی گفت:
«من این دو بت را که نام بردی، دشمن دارم. مرا به خدا سوگند بده.»
پس بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر خداست و به ابوطالب سفارش بسیار کرد تا او را از شر دشمنانش به ویژه یهودیان حفظ کند؛ زیرا او در آینده، مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت.





