نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: طنز جبهه

Threaded View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیرارشد انجمن فن آوری و انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    January 1970
    شماره عضویت
    8676
    نوشته
    28,761
    صلوات
    71109
    دلنوشته
    466
    میلادامام کاظم برشیعیانش مبارک باد🌸🌸🌸اللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلي مُحَمَّدوَآلِ‌مُحَمَّد🌸وَعَجِّل‌فَرج
    تشکر
    25,016
    مورد تشکر
    19,306 در 11,629
    وبلاگ
    37
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    book طنز جبهه

    🔹رحیم از بچه های قدیمی گردان بود.
    در عملیات‏های زیادی شرکت کرده بود، اما تا آن لحظه حتی یک ترکش نخودی هم قسمتش نشده بود!

    مدام پُز می‏دادکه من نظرکرده هستم و چشم‏تان کور که چشم ندارید یک معجزه زنده را با آن چشم‏های باباقوری‏تان ببینید!
    و ما چقدر حرص می‏خوردیم!
    همه لحظه‌شماری می‏کردیم بلایی سرش بیاید تا کمی دلمان خنک بشود و حالا آن حادثه اتفاق افتاده بود!

    رحیم خونی و نیمه‌جان تو برانکارد دراز به دراز افتاده بود!
    همه می‏خندیدند!

    رحیم گفت:
    حیف از من که معجزه بودم و شماها قدرم را ندانستید!

    بچه ‏ها رحیم را کنار خاکریز گذاشتند و هروکر کنان رفتند طرف خط‌ مقدم.
    من ماندم و رحیم.
    شانس خوبش یک آمبولانس از راه رسید.
    راننده ‏اش که یک جوان دیلاق و لاغرمردنی بود.
    ناغافل یک خمپاره در نزدیکی‏مان منفجر شد و چند تا ترکش به کمر و پاهایم خورد!

    راننده ترسید و سوار شد.
    گفتم: پس رحیم کو؟
    با چشمان گردشده از وحشت گفت:
    عقب گذاشتمش.
    برویم!
    و گاز داد.

    از ترس جانش چنان پدال گاز را فشار می‏داد که آمبولانس درب و داغون مثل ماشین مسابقه از روی چاله‌چوله ‏ها پرواز می‏کرد!
    بس که سرم به سقف خورده بود، داشتم از حال می‏رفتم!
    فریاد زدم: بابا کمی آهسته‏ تر!
    چه خبرته؟

    بنده خدا که گریه ‏اش گرفته بود گفت:
    من اصلاً این‎ کاره نیستم!
    راننده قبلی مجروح شد و مرا فرستادند!
    من بهیارم!
    و حسابی گاز داد.

    گفتم:
    فکر رحیم بیچاره باش که عقب افتاده!
    سرعتش را کم کرد و از دریچه به عقب نگاه کرد!
    ناگهان جیغ کشید و گفت:
    پس دوستت چی شد؟
    و ترمز کرد.

    پریدم پایین و رفتم عقب.
    دو تا در آمبولانس باز و بسته می‏شد و خبری از رحیم نبود!

    راننده ضعف کرد و نشست پشت فرمان.
    راه آمده را دوباره برگشتیم.
    3⃣ کیلومتر جلوتر دیدم یکی وسط جاده افتاده!
    خودش بود.
    آقای معجزه!

    رحیم بیهوش وسط جاده دراز شده بود.
    هرچی صداش کردم و به صورتش سیلی زدم به هوش نیامد.
    رو به راننده گفتم:
    مگر بهیار نیستی؟
    بیا ببین چش شده!
    بهیار روی رحیم خم شد و رحیم ناگهان چنان نعره‏ ای زد که بهیار مادرمرده جیغی کشید و غش کرد!
    رحیم نشست و شروع کرد به خندیدن!

    با ناراحتی گفتم:
    تو کی می‏خواهی آدم بشوی؟
    این چه‎کاری بود؟

    درد خودم کم بود حالا باید او را هم تا پشت فرمان می‏رساندم.
    بعد از رحیم سراغ بهیار غش‎کرده رفتم.
    با مصیبت انداختمش عقب آمبولانس و رو به رحیم گفتم:
    فقط تو رو به‎جدّت آروم برو.
    من هم عقب می‏شینم. پرتمون نکنی بیرون‏ا!


    🕊🕊🕊🕊🌹🌹🌹🕊🕊🕊🕊

    @kohnesrbazaniran
    امضاء



  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi