ملوانان . گمنامان عرصه موج و طوفان
هر حرفه ای در سیطره اش تعریفی دارد و میزان سختی هر شغلی بر اساس ریسک پذیری آن سنجیده می شود چنانچه در غرب میزان حقوق براساس سختی کار تعیین می گردد .
در کتابی آمریکایی در مورد درجه بندی مشاغل خواندم که سخت ترین شغل کارگری معدن است که بیشترین دستمزد را دریافت می کند و بعد از آن شغل خلبان آزمایشی است
چرا که وقتی هلی کوپتری و یا هواپیمایی تعمیر شد این خلبان آزمایشی است
که بایستی این ریسک را تقبل کند و وسیله پرنده را از زمین جدا کند که میزان ریسک بسیار بالایی دارد مخصوصا چنانچه این تست بعد از طراحی و ساخت وسیله پرنده باشد
که در آمریکا چند ده میلیون دلار برای این تست به خلبان می دهند .
( در نیروی هوایی و هوانیروز ارتش خلبان ازمایشی فراوان وجود داشته و دارد اما تره هم تا کنون برای آنها خرد نکرده اند چه رسد به اینکه بخواهند مزد این ریسک پذیری را به او بدهند ) بهر تقدیر در غرب مشاغل بر اساس سختی کار درجه بندی شده اند و بر اساس این الویت بندی حقوق و دستمزد می گیرند .
سختی کار در ایران دو چندان سختی به کارکنان وارد می نماید یکی اینکه از امکانات رفاحی که در کشورهای پیش رفته و توسعه یافته برای کارکنان تدارک دیده اند
بی بهره اند و دیگر اینکه دستمزد با توجه به سختی کار داده نشده و نمی شود و نخواهد شد
چرا که هنوز درجه بندی مشاغل صوت نپذیرفته و متاسفانه جا هم نیفتاده است .
شغل ملوانی هم از آن دست مشاغل گمنام اما با ریسک بالاست .
فقط همین بس که اگر زن و بچه داشته باشی باید چندین ماه از آنها دور باشی و به امواج اقیانوس نگاه کنی .
روز و شبی یکنواخت و در محیطی کوچک .
فقط چشمانتان را ببندید و لحظاتی خود را بجای آنها بگذارید .
بهر حال ما انجمنی داشتیم نیمه نظامی نیمه شخصی با کاربرانی از همه اقشار و ملوانی که با اسم مستعار عقاب سفید کوه هم انجمنی شده بود .
ایشان متنی بعنوان حلالیت طلبیدن و خدا حافظی در سایت قرار داد که در نهایت خلوص نیت و صداقت یک جوان ایرانی نگاشته شده است .
من بدون دستکاری روایت می کنم بخوانید نکات بسیار ظریفی در آن نهفته است
امشب آخرین شبیه که در خدمتتون خواهم بود ، به احتمال خیلی زیاد این پست هم
آخرین پستیه که مینویسم و ارسال میکنم .
نه خواهشا پیش داوری نکنید . نه بحث قهر کردنه ، نه بحث ناز کردنه و نه هم بحث دور از جونتون مردن!!!!
فقط امروز صبح باهام تماس گرفتن و گفتن که اضطراری باید برم دریا ، بعد حدود 8 ماه باید برای 7-8 و یا شاید هم چند ماه بیشتر برم دریا!!
به امید خدا اگر عمری باشه فردا راهیم و برای چند ماهی(شاید نزدیک به8 تا 10 ماه اگر مشکل خاصی پیش نیاد ) از خدمت دوستان و سروران عزیز مرخص میشم .
هنوز نرفته دلم تنگ شده، برای همه چیز و همه کس برای خونواده ام ، فک و فامیلم دوستانم، شماهای عزیز و دوست داشتنی ،مردم کوچه و خیابون ، همه و همه و همه .
معمولا روزهای آخر و دم دمای رفتنه که ادم تازه یادش میاد چقدر عزیزاشو دوست داره و چقدر جا برای گذشت داره ، چقدر میتونه ببخشه ، چقدر میتونه مهربون باشه ، چقدر میتونه مهر بورزه و لبخند بزنه و خنده رو لبا بیاره .
نمیدونم چرا هر بار دم رفتن آدم اینها رو میفهمه اما دوباره بعد برگشتن همه چیز یادش میره و میشه همونی که قبلا بود !!! .
از بس فراموشکاره این بنی بشر!!!! . vامشب من هم دلم تنگه ، دل تنگ رفتن وندیدنم!!
جالبه اونجا که هستی دلتنگ اینجایی ، اینجا که هستی دلتنگ اونجا ، اونجا هم روزای آخر دلت برای همه چیز تنگ میشه و بغضی تلخ گلوتو قلقلک میده .
این حدیث تکراری روزها و شبهای یه دریانورده !! اونجا که هستی دلت برای اینجا تنگ میشه و اینجا که هستی دلت برای اونجا !!.
یه روز به خودم گفتم خوب برو جایی که هردو رو داشته باشی . !!!
یه شهر بندری!!به فکر خودم آفرین گفتم و خیلی زود بار و بندیلم و بستم و رفتم جنوب ، بندر عباس!! . چند ماهی هم موندم اما !!! ......................اما نه!
نشد!
این حس لعنتی ولم نمیکرد ، نه پا از خشکی میکندم و نه دل از دریا ، نشستن لب دریا آرومم نمیکرد ، ارضام نمیکرد میخواستم دل بدم به موجها و سوار بر اونا بزنم به دل آبی دریا .
یاد حرف جک اسپارو تو فیلم دزدان دریای کاراییب افتادم اونجا که میگه: "
پیش بسوی فتح افقها "و من هم باید دلمو بزنم بدریا برای تاختن به سوی افقهایی دور .
دریا که هستی دلت میخواد بری و بری و بری !!
میدونی دنیا گرده و بالاخره به یه جایی میرسی و جالب هم اینه که دلتنگ رفتنی و مشتاق رسیدن ، نه به این قانعی و نه به اون راضی!!! .
گفتم جک اسپارو و دزدان دریایی کارایب !!
یاد روز هایی افتادم که همه تصورم از دریا لان جان سیلور بود و جزیره گنج و بادبانهای برافراشته!!
روزهایی که ملوان زبل برام نماد دریا و دریانورد بود ، ماژلان و کریستوف کلمب برام اسطوره بودن ،کاپتان نیموی هندی با ناتیلوس معروفش اعجوبه و ....و.... و...... و دزدانی با پرچمهای سیاه و تصویر جمجمه و استخون و شمشیرهای ضربدری ، ناخداهایی که یا یه پاشون چوبی بود یا یه دستشون آهنی یا یه چشمشون کور و بسته شده با چشم بندهای سیاه با اون کلاه های لبه دار بزرگ!!
بازوهای با خالکوبی لنگر و بارهای ساحلی کثیف و تاریک با بطریهای پر مشروب و ....
و امروز که هزار بار بیشتر از اون فیلمها دزد دریایی میبینم ، نه پاشون چوبیه و نه دستشون آهنی و نه چشمشون کور!!!
! چشم بند که سهله عینک هم رو چشمشون ندیدم !!!
سور و مور و گونده تادندون مسلح ، بدون هیچ پرچم برافراشته ای که بهت خبر بده من دارم میام !!
دزد دریایی هم بود دزدای قدیم .
اون روزها ، در محدوده دنیایی کارتونی و فیلم و سریال من ، هرکسی که دریا میرفت ، پی چیزی بود ، یکی پی دنیای تازه میگشت و دیگری دنبال آتلانتیس گمشده ، خیلی ها هم دنبال گنج و مروارید ، مرواریدهای سیاه و سفید!!
اما من چی؟
من دنبال چی میگردم؟ گنج یا مروارید ؟
اگر بخواهم با خودم و دلم صادق باشم ، هردو .
آری من هم گمشده و گمشده هایی دارم .
من هم پی گنجم هستم .
پی مرواریدم .
اما گنج من طلا نیست، زر نیست ، زیور نیست ، سنگهای قیمتی نیست .
مرورارید من سفید و سیاه نیست .
نه مثل لان جان سیلور پی گنج افسانه ای ام و نه بسان آن غواصی که دل بدریا میدهد در پی مروارید سفیدم و یا نه همچون جک اسپاروی که همه زندگیش "مروارید سیاه " است .
من پی گنج ! اما گنج من طلا نیست ! گنج من هویتم است ! تاریخم ، غرورم ، شکوهم ، افتخارم .گنج من تکه ای از تاریخ این سرزمین است .گنج من در اعماق آبی نیلگون خلیج فارس سربلند و باشکوه آرمیده است .
من پی مروارید سرخم . من در پی روح پیکان و جوشن و سهندم .
من در پی یافتن خویشتنم .
من بیتابم و بیتابی مرا جز موج دریاها مگر دوای دیگری هم هست ؟
دلتنگ میشوم برای هرآنچه که دوست میدارم و پشت سر رهایشان میکنم بی آنکه بدانم باز گشتی خواهد بود یا نه؟
و اگر هم باشد آیا پشت سر رها کرده هایم خواهند بود؟
پشت سر رها کرده هایی که بارها ثابت شد با برگشتنم با جای خالیشان بهت زده شدم و بغض کردم . بغضهایی که گلو را نه بخراشند........ که میفشارند و راه نفس کشیدنت را هم میبندند .
بغضهایی که با هیچ گریه ای بنای خالی شدن ندارند و خیال رفتن نه !!
بغضهایی که چون نگاره های سنگی بر سینه و گلویت میمانند تا تاریخ نبودنها و از دست رفتنها را برایت دوره کنند و هر روز و هر صبح و هر شام بیازارندت که با رفتنت چه ها و که ها که رفتند بی آنکه تو باشی و بدرقه اشان کنی .
اما باز هم دلتنگ رفتن میشوی .
مروارید من چشم براه من است ، چشم براه رفتن و نگاه کردن و سخن گفتن با موج و چه پیک راستگوی امانت داریست موج چند بار شانس یاریم کرد و گذارم به البکر و الامیه افتاد و الامیه الامیه الامیه و چه کسی میداند خیره شدن های من به سطح آبی دریا مویه کردنیست در سکوت و چه کس میداند من با دل دریا چه درد دلها دارم .
و چه کس میداند زبان التماس نگاهم را از دریا .
و چه کس میداند که گنج من . عشق من . هویت من .
تاریخ من .
شکوه من .
و همه دلیل بودن من در دریاست .
آسوده و پر افتخار ، سربلند و سرافراز در اعماق آبیش آسوده خفته است .
من میروم تا شاید لالایی باشم براین خواب ناز .
من میروم تا شاید تنهایی خوابش را با عشق پر کنم .
من میروم تا شاید سکوت غمبارش را با حق حقم بشکنم .
من میروم تا شاید نه او را که این دل ناشکیب خویش را فریب دهم و آرام کنم .
و خدا میداند که برای من پیکان سلاحی نیست ، جوشن زرهی و سهند کوهی!!!
برای من اینها عشقند و هویت و تاریخ گنجند .
مروارید سرخند .
دلیل رفتنند .
اینها همهء دلیل رفتن و نبودند .
ببخشید نمیدانم دارم چه مینویسم .
نمیدانم چرا اینگونه شدم و عنان از کف دادم . حرفها و سخنانم را جدی نگیرید .
از دل برآمد بی هیچ پیش زمینه ای و نوشتم تا سبکبار .
تر بار بربندم ، دلنوشته ای بود برای عزیزانی که از ته همین دلم دوستشان داشته و دارم .
میگویند در جنوب ایران روستاییست که سنگ قبرهای بیشتر مردانش سن هایی بسیار کم بر خود دارند! من ندیده ام !
فقط شنیده ام! .
و گفته اند که رسم این مردم آن بوده ، دریانوردی که دل به دریا میزده مرده می انگاشته و مراسم ختم و پرسه اش را میگرفته اند تا اینکه اگر بخت یار باشد و دریا سازگا ، باز گردد و دوباره تولدی و زندگیی و شروعیی!!
نمیدانم برای من هم چنین تولد و شروعی خواهد بود یا نه ؟
تا امروز که بوده و خدا را از این بابت شاکرم .
اما فردا را کسی نمیداند و خبر ندارد .
پس شایسته است که همینجا از همه دوستان و سروران حلالیت و بخشش بطلبم و در نهایت صداقت و راستی از همه بزرگان و بزرگوارن بخواهم که همه بدی ها ، کوتاهی ها ، ایرادها و اشتباهاتم را با منش بزرگوارانه و دوستانه خودبخشیده و از سر تقصیر این دوست و برادر کوچکشان درگذرند ، باشد که خداوندم پاداش این بخششان را عطا کند که من از خود هیچ ندارم و دستانم چون کویری خشک ، خالیند و طالب رحمت او و چشم براه بخشش دوستان .
و باشد که خدا عمری دوباره عطا کند و از این سفر هم چون سفرهای پیشین باز گردم و با دیدار دوباره دوستان شادمان شوم .
همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم که پناه و نگهبانی برتر وبهتر از او نبوده و نیست و نخواهد بود
همگان شاد باشید و سربلند و سرزنده .
در پناه یگانه آفریدگار و نگاهبان هستی .
یاران به موافقت چو دیدار کنید . باید که زدوست یاد بسیار کنید .
باده خوشگوار چو نوشید به هم .
نوبت چو به من رسید نگونسار کنید
دلنوشته عقاب سفید کوه .
امیدوارم هر چه زود تر دوباره ایشان را زیارت کنیم .
بدریا رفته است برای هشت ماه و دلتنگ نوشته های زیبایش هستیم
راوی : علی ملایری
منبع::::http://kohne_sarbaz_iran.rozblog.com/Forum/Post/2229





نقل قول
