عاشقانه بگویم.
میخانهای بود از عشق!
و همین بود رازش که غمها یکی بدنبال دیگر،
و ناهموارتر از یکدیگر،
فرودش میآمد،
تا شدم حلقه بگوش در میخانه عشق
هر دم آمد غمی از نو به مبارک بادم!
تا که آخرین غم نیز روی بنمود،
غم فراق را،
خانم!
مگر شویش چه میگفت که اطاعتش،
و حمایتش،
سنگین غمی این چنین در پی داشت؟!!






